۱۴ مرداد ۱۳۹۴

با من به روزهای قتل عام بیایید ـ قسمت اول


زندان گوهر دشت (1367)

یک اشتباه ساده
 بعدازظهر روز چهارشنبه یازدهم خرداد است و من بخاطر محکومیت هفت ساله ام بعد از طبقه بندی زندانیان در بند 9 هستم , با علی آقا سلطانی واردکان و اردلان دارآفرین در سلول کوچکی نشسته ایم .علی درحال مطالعه مثنوی معنوی است و من و اردکان روزنامه های صبح رژیم را مرور می کنیم درب بند باز شد و پاسدارنگهبان با صدای بلند فریاد زد :  مسئول بند کجاست ؟
 محمدعلی حافظی نیا را دیدم که از جلوی سلول ما گذشت و به سمت نگهبان رفت. لحظاتی بعد همهمه ای در بند براه افتاد .علی سلطانی سرش را از روی کتاب بلند کرد و با کنجکاوی پرسید: چه خبر شده ؟ بدنبال این سوال, اردکان روزنامه را رها کرد و بیرون سلول رفت, لحظه ای بعد مسئول بند در حالیکه وسط راهرو ایستاده بود با صدای بلند گفت : بچه ها خوب توجه کنید : یک لیست اسامی داده شده و افرادی که نامشان را می خوانم کلیه وسایل شان را بردارند وتا نیم ساعت دیگه آماده خارج شدن از بند باشند :
 علی اقا سلطانی , جهانبخش امیری, اکبرلطیف , مهرداد مریوانی ...
تعداد زیادی از بچه ها دور محمدعلی حلقه زده بودند و به لیست سرک می کشیدند, آنها کنجکاو بودند تا زودتر اسامی را ببینند. سروصدا و  همهمه اجازه نمی داد صدای مسئول بند به وضوح شنیده شود و در این وانفسا عده ای مرتب با صدای بلند سوال می کردند: « اسم من هم هست ؟ »  .
  به تنهایی کناری ایستاده بودم و نظاره گر صحنه بودم . محمد نوری نیک با لبخند و متانت همیشگی نزدیکم آمد وپرسید اسم تو هم در لیست هست ؟ جواب دادم : اسم خودم را نشنیدم . نوری نیک پیشنهاد داد برای اطمینان بیشتر بروم و از مسئول بند سوال کنم .به سختی حلقه فشرده جمعیت را شکافتم وخودم را به او رساندم و پرسیدم اسم من هم در لیست هست ؟ محمدعلی درحالیکه از شدت مراجعات و سوالات متعدد گیج و سردرگم شده بود نگاه سرسری به لیست انداخت و گفت : بله اسم تو هم هست .

آماده انتقال
بعد از خوانده شدن اسامی, جنجالی بپا شده بود. نزدیک به یک سوم افراد بند می بایست با کلیه وسایل بروند . مسئولین مختلف بند به تکاپو افتادند تا مسائل مربوط به این انتقال را حل کنند . پول موجود در « صندوق ملی » می بایست بین بچه هایی که رفتنی بودند تقسیم شود . لوازم عمومی مربوط به غذا مانند بشقاب و قاشق و لیوان و همینطور فلاسک چای و مواد بهداشتی و حتی توپ فوتبال و والیبال و بسکتبال که با هزینه خودمان خریده بودیم  می باید تقسیم می شد . به تجربه می دانستیم که اگر به بند جدید برویم با هیچ امکانی روبرو نخواهیم شد و لازم بود در حد توان سهمیه  وسایل وامکانات را با خودمان ببریم .
 بازار تحلیل
 بازارحدس و گمان و تحلیل گرم شد . صحبت از خالی شدن یا آماده سازی بند دیگری بود و اینکه قرار است به بند جدیدی برویم بعضی دیگر حدس می زدند طبقه بندی زندانیان براساس مدت محکومیت تغییرکرده است و افراد را براساس سابقه و وضعیت داخل زندان دسته بندی کرده اند . آنچه بیش از هر چیز ذهن همه ما را بخودش مشغول می کرد دلیل و معیار جداکردن ما بود . چه وجه مشترکی بین افرادی که از بند برده می شدند یا باقی می ماندند وجود داشت ؟آیا وضعیت پرونده دلیل آن است ؟ آیاسطح و شکل موضعگیری هرکس در این جداسازی دخیل است ؟ ذهنمان بشدت مشغول شده بود ولی هر چه تحلیل های بیشتری مطرح می شد  ابهام وپیچیدگی موضوع بیشتر می شد .
بعد از جمع آوری وسایل و خداحافظی پراحساس و همراه با اشک, از سالن بند 9 خارج شدیم . جدا شدن از دوستان همبند برای من خیلی سخت بود چون سالها بود که باهم ودر کنار هم روزهای سختی را پشت سر گذاشته بودیم . در این میان نسبت به محمد نوری نیک حس ویژه ای داشتم . او را در همین چند ماه اخیردر بند 9 شناخته بودم . بسیار مهربان و خوش قلب بود و سرشار از حس مسئولیت و دلسوزی نسبت به یاران و هم سلولی هایش بود . بسیاری مواقع بدون مقدمه سراغ بچه ها می رفت و درخواست می کرد لباسهای شان را بشوید و یا کفش های (دمپایی) پاره شان را بدوزد . به بچه هایی که نوبت کارگری شان بود مراجعه می کرد و پیشنهاد می داد بجای آنها نظافت عمومی بند را انجام دهد. از اینکه تجربه آشنایی و دوستی ام با او کوتاه بود ناراحت بودم و افسوس می خوردم .

تونل وحشت : 
 پاسدارها در کریدور اصلی زندان چشمهای مان را بستند و در یک صف بلند به سمت طبقه پائین وبه داخل یک بند بردند و قبل از ورود به بند مجبورمان کردند وسایل شخصی و عمومی را روی زمین بگذاریم . « حاج محمود» افسرنگهبان زندان مثل همیشه میدان دار صحنه بود و با لحن رئیس مآبانه  به نگهبانان دستورداد : ببریدشان ته راهرو .
توی بند که بنظر متروکه و خاک گرفته می آمد, یک پاسدار آمرانه و لمپنی داد زد : برو جلو . برو ته راهرو .
 پاسدارهای زیادی در بیرون و داخل بند جمع شده بودند و هر کدام چیزی در درست داشتند : کابل و چماق و میله و ...   وسعی می کردند در ایجاد فضای رعب و وحشت از همدیگر پیشی بگیرند.
 لحظه ای سرم را بالا گرفتم و از زیرچشمبند نگاه کردم, تعداد زیادی قبل از ما وارد شده و بصورت چمباتمه در انتهای راهرو روبه دیوار نشسته بودند . خودم را در بین چند نفرجا کردم . کناردستی ام  درحال سوال و جواب با نفرجلوی خودش بود. صدایش را شناختم محمودیزدجردی بود که سعی می کرد  از اوضاع سردرآورد .
 پاسداری نعره زد : حرف زدن ممنوع  و دیگری از میان جمع فشرده زندانی ها خودش را به جلو رساند و با مشت به سر یک نفر کوبید. نفهمیدم چه کسی بود ؟ دسته دسته زندانی ها وارد می شدند و در انتهای بند  کنار ما می نشستند . هر کس سعی می کرد هویت کناردستی اش را کشف کند . در طرف دیگر من علی زارع و خسرو خامنه نشسته بودند . آهسته به خسرو سلام کردم . سرش را مقداری بلند کرد و از زیرچشمبندنگاهی انداخت و با تعجب پرسید: محمد تویی!؟  در وانفسای پچ پچ  و صحبت هر چندلحظه  صدای مشت و لگد از کنار دست یا پشت سر بگوش می رسید . ما که نمی توانستیم چیزی ببینیم ولی پاسدارها بالای سرمان ایستاده وهمه چیز را زیر نظر داشتند و مانع ارتباط گرفتن می شدند .ساعتی گذشت فکر کنم  حدود پنج بعد ازظهر بود ناگهان صدای داود لشکری بگوش رسید که بسمت ما آمد و
 داودلشکری به « حاج داود» شهرت داشت و در فیزیک و روش و منش مشابه « حاج داود رحمانی» رئیس بدنام سالهای قبل زندان قزلحصار بود . لشکری با صدای کلفت و لات منشانه فریاد زد : اسم هر کی رو که می خونم پا شه بیاد بیرون و بره اون سر بند جلوی در وایسه :
 محمودسمندر ... 
محمود از لابلای جمعیت فشرده خودش را بیرون برد و بسمت در رفت . هنوز از ما فاصله چندانی نگرفته بود که صدای مشت و لگد و آخ و واخ  بلند شد .
مسعود افتخاری ...
دوباره صدای مشت و لگد و شلاق  بلند شد ولی صدایی از مسعود برنخاست .
علی الموتی ... محمد راپوتام ... مجید قدک ساز ...رامین قاسمی... احمد نصرتی خوشرو ...حمزه شلالوند ... مرتضی مدنی ...حسین قزوینی...علی حیدری...رامین طهماسیان... کامبیزاستواری
اسم ها را یکی یکی با فاصله مشخص و حساب شده می خواند و بعد از اینکه مطمئن می شد آن شخص از وسط « تونل وحشت » عبور کرده است نفربعدی را می خواند.
 تونل وحشت نام یک سرگرمی تفریحی بود و من اولین بار در پارک « شهربازی»  تهران قبل از دستگیری ام دیده بودم . قطار کوچکی مردم را از وسط یک تونل تاریک عبور می داد و در آن تاریکی صحنه های مصنوعی مانند جنازه خونین و سربریده شد و دراکولا و اسکلت مصنوعی ظاهر می شد تا مردم را بترساند .
 در زندان بچه ها علاقه داشتند روی هر چیز یک اسم طنز بگذارند و برای این نوع شکنجه جمعی هم اسم «تونل وحشت» گذاشته بودند . پاسدارها در دو ردیف روبروی هم به خط می ایستادند و زندانی را از وسط خودشان عبور می دادند و با هرچیزی که در درست داشتند او رامی زدند .
مدتی گذشت و اطراف من خلوت تر شد . خودم را آماده عبور از تونل وحشت کردم . در دلم نقشه ریختم مثل دونده ای که در خط استارت ایستاده و منتظر صدای سوت یا شلیک داوراست, به محض آنکه اسمم خوانده شد با سرعت هر چه تمام از تونل بگذرم . با خودم فکر کردم : همین که « حاج داود»  اسمم را صدا زد بسرعت بلند می شوم  و سرم را بین دستهایم قایم می کنم و دولا شده سریع از بین پاسدارها می گذرم تا  هر چه کمتر کابل و کتک بخورم .
 اسم خواندن داود لشکری تمامی نداشت . اوایل  آرام آرام اسم ها را می خواند تا پاسدارها فرصت کافی برای کتک زدن داشته باشند ولی به مرور حوصله لشکری سر آمد و سرعت خواندش را بیشتر کرد. احساس می کردم بعضی از بچه ها توانسته اند از تونل با کمترین ضربه عبور کنند چون تعداد ضربه ها متناسب با تعداد افراد نبود. این مرا امیدوار کرده بود که می توانم از یک کتک مفصل قسر در بروم . جمع ما خلوت شده بود و استرس و اضطراب من بیشتر . دلم می خواست هر چه زودتر از این مرحله بگذرم و خیالم راحت شود.چند نفر بیشتر نمانده بودیم :
مهدی فتحعلی آشتیانی ... حبیب غلامی ... احمد غلامی ...محمود یزدجرد ...مجید طالقانی ...
لحظه ای رسید که احساس کردم بجز من کس دیگری در انتهای بند نیست . دل توی دلم نبود . ای بابا عجب شانسی دارم ! تنها مانده ام و پاسدارها فرصت کافی خواهند داشت مرا بزنند .
صدای داود لشکری را شنیدم که به پاسدارها گفت : خسته نباشید حالابریم دنبال بقیه کارها !!
صدای پاسدار دیگری را شنیدم که به داود لشکری گفت : حاجی یه نفر باقی مونده . اسم این یکی رو نخوندی .
لشکری با صدای کلفت و لمپنی اش داد زد : هی تو,  پاشو ببینم . بیا اینجا . از جایم بسختی بلند شدم و با ردیابی صدایش به طرفش رفتم . چند پاسدار دورش جمع بودند . پرسید : اسمت چیه ؟ خودم را معرفی کردم : محمد خدابنده لویی .
انگار که از خودش مطمئن بود . بدون مکث گفت : کی گفت تو بیایی اینجا ؟ اسمت توی لیست نیست . برای چی اومدی پائین ؟
 با اعتماد بنفس جواب دادم : اسم من توی لیست هست . بالا اسم من را خواندند .
لشکری : کی خوند ؟ برای چی راه افتادی اومدی پائین ؟ هان چرا اومدی پائین ؟  این حرف را با لحن تهدید آمیز وطوری گفت که انگار عامدانه و خودسرانه پائین آمده ام و مجرم هستم .
ولی  خودم را از تک وتا نیانداختم و با اطمینان گفتم : اسم من توی لیسته . اسم منو بالا  خوندند .
لشکری به شک افتاد و با دقت همه برگ های لیست را نگاه کرد و گفت : نه . اسم تو توی لیست نیست .
دوباره سوال کرد : چه کسی اسم ترا خواند ؟
نمی خواستم اسم محمد علی حافظی نیا را ببرم می ترسیدم برای او دردسر درست شود . بصورت دوپهلو گفتم : من اسمم را شنیدم نمی دانم چه کسی صدایم کرد .
لشکری گفت :  برو بالا . برگرد به بند خودت .
دلم نمی خواست این اتفاق بیافتد . نمی دانم چرا تمایل داشتم با این جمع  همراه باشم . شاید بخاطر این بود که اسم خیلی از دوستان قدیمی را شنیده بودم و  دوست داشتم بعد از مدتها آنها را از نزدیک ببینم . مکث کردم . در حالی که انتظار داشتم پاسداری مرا با خودش به بند برگرداند  لشکری خیلی زود پشیمان شد و گفت : نمی خواد برگردی بند . تو هم برو پیش رفقای منافقت .
 از پشت چشمبند و در سایه روشن و انعکاس نور,  دیدم که لشکری  برگه اسامی را  روی دیوار گذاشت و اسم مرا در آن وارد کرد . ته دل از این اتفاق خوشحال شدم و به طرف بچه ها در ابتدای بند حرکت کردم . خوشبختانه پاسدارها پراکنده شده بودند و از « تونل وحشت » خبری نبود ولی با احتیاط و ترس قدم برداشتم . پاسداری به من نزدیک شد و برای اینکه بی نصیب نمانده باشم با لگد به پهلویم زد و یکی دیگر با یک لنگه دمپایی توی سرم کوبید ! بنظر می آمد این بیچاره بجز دمپایی چیزی برای زدن پیدا نکرده بود.
دوباره خودم را در بین جمع کزکرده زندانی ها جا کردم . مدتی منتظر ماندیم هنوز در دلم اضطراب داشتم و نگران آینده بودم . بنظر می آمد  بچه ها بعد از عبور از تونل , روحیه تهاجمی پیداکرده اند .  بیشتر از قبل با کناردستی شان صحبت می کردند و داد و فریاد و مشت و لگد هم مانع شان نبود .
ساعت حدود شش یا هفت  بعد ازظهر بود که همه مان را بلند کردند و در یک صف طویل و بلند و در حالی که پاسدارها فحش و بدوبیراه می دادند به کریدور اصلی زندان گوهر دشت وارد شدیم . از  پچ پچ افراد اینطور احساس کردم که همه مان را به یک بند جدید می برند. وقتی خواستیم وسایل و ساک مان را که در کناردیوار کریدور بود برداریم یکی  داد زد : هیچ کس به وسایل دست نزه . بروجلو , حرکت کن .
اما یک زندانی که متوجه نشدم چه کسی است گوشش به به این حرف بدهکار نبود و می خواست ساکش را بردارد و اصرار می کرد باید وسایلش را با خودش ببرد . چند مشت ولگد جواب این اصرارو پافشاری بود و با هل دادنش اجازه نداند ساکش  را برداررد . دوباره تونل وحشت درست شد ولی این بار خیلی جدی نبود . پاسدارها داد می زدند : یالله  بدو بدو  . هرکس معطل می کرد با ضربه ای مجبورش می کردند سریع حرکت کند . بسمت در خروجی ساختمان راه افتادیم و از محوطه باز  زندان سر در آوردیم !! یکی از پشت سرم  سوال کرد : ما را بکجا می برند ؟!  صدای آهسته ای بگوشم رسید که در جوابش گفت : می رویم اوین 
.
آنجا که عرب نی انداخت 
در محوطه بیرونی زندان, سه اتوبوس در فاصله ای نه چندان دور پشت سر هم پارک شده بودند . صف دراز ما به سمت اتوبوسها رفت . جلوی هر اتوبوس چند مأمور با لباس شخصی ایستاده بودند و مأمورانتقال ما بودند. شکل ظاهری شان مرا بیاد پاسداران گروه ضربت دادستانی اوین  انداخت.
در حین سوار شدن به اتوبوس  داود لشکری با  لحن کنایه آمیزی که بوی تهدید می داد و باصدای بلند گفت : بروید  جایی  که  عرب  نی انداخت و برنگشت !
پرده های اتوبوس کشیده شده بود تا نتوانیم بیرون را نگاه کنیم . با چشمبند روی صندلی ها نشستیم . یکی از مأموران لباس شخصی بالا آمد و مقررات اتوبوس را ردیف کرد :
ـ به چشم بندهایتان دست نزنید هر کس چشم بندش را بالا بزند بد می بیند .
ـ حق صحبت با بغل دستی تان را ندارید .
ـ نگاه کردن به بیرون ممنوع است و پرده ها باید کشیده بماند .
 ـ هر کس کار و یا سوالی داشت دستش را بلند می کنه  و تا اجازه نداده ام کسی چیزی نمی گوید .
ولی کسی « فرامین » را جدی نگرفت . چشم بندها آهسته آهسته بالا رفت و هر کس دنبال کسب خبر و اطلاعات از کنار دستی یا نفر مقابل خودش بود . کنار من علی الموتی قرار داشت و نفر جلوی من حسین قزوینی بود در صندلی پشت سرم خسرو امجد طوسی نشسته بود . سال شصت و دو در بند4 واحد 1  قزلحصار و سپس در بند 19 گوهر دشت با او همسلول بودم از دیدنش خیلی خوشحال شدم . در طول سالهایی که او را می شناختم روحیه قوی وشجاعتش مرا به تحسین او وامی داشت . خسرو جدیت و صلابت در مبارزه را با رفتارو گفتار طنزآمیز بهم می آمیخت و باعث ارتقاء روحیه بقیه می شد .
کاروان اسیران 
 به محض آنکه اتوبوس ها از زندان گوهردشت خارج شدند چشم بندها آرام و آهسته و بی سروصدا بالا رفت و بچه ها بدون ترس شروع به صحبت با همدیگر کردند. من کنار پنجره نشسته بودم علی الموتی گفت : پرده را کنار بزن تا بیرون را ببینیم . بعضی ها  سالها بود که پایشان را از سلول و زندان گوهردشت بیرون نگذاشته بودند و دیدن خیابان و مردم و مغازه ها برایشان جالب و هیجان انگیز بود.
کاروان « اسیران » براه افتاد و بسرعت از خیابان اصلی گوهردشت عبور می کردیم . پیاده روها بشدت شلوغ بود . نزدیک غروب بود وچراغ مغازه ها روشن شده بود و جمعیت زیادی برای خرید در کوچه و خیابان بودند . صدای آژیرپلیس در خیابان انعکاس خاصی پیدا کرده بود. چند اتومبیل سواری در جلو و عقب  ما را اسکورت می کردند . مردم با تعجب و حیرت به اتوبوس هایی که از کنارشان می گذشت نگاه می کردند . بعدها شنیدیم که در گوهردشت شایع کرده بودند در داخل این اتوبوس ها « اسیران عراقی » را جابجا می کنند !

یادگارهای  فاز سیاسی 
در مسیر عبور از گوهردشت و اتوبان کرج ـ تهران خاطره ها زنده می شد. من بعد از سی خرداد سال 1360 به کرج رفته و آنجا مخفی شده بودم و مرتب اتوبان و جاده کرج تهران را طی می کرد . حالا بعد از سالها این مسیر هنوز برایم خاطره انگیز بود  .بر در و دیوار  هنوز آثاری از فعالیت و تبلیغات دوران فاز سیاسی باقی مانده بود . بر روی دیوار یک کارخانه کلیشه عکس « مسعود» را دیدم که هنوز شعار«حکومت عدل علی  با انتخاب رجوی » در زیر دیده می شد . فوری آنرا به علی الموتی نشان دادم . خسرو سرک کشید تا آنرا ببیند. هیجان زده شده بودیم  از اینکه بعد از هشت سال هنوز علائمی از فعالیت های فاز سیاسی و عکس مسعود  بر روی در و دیوار شهر می دیدیم احساس شعف داشتیم .مامور لباس شخصی داخل اتوبوس بی خیال شده بود و بنظر می آمد هارت و پورت کردن را بی فایده می داند و یا شاید هم از تحریک کردن بچه ها می ترسید چون بجز راننده فقط دو مأمور داخل اتوبوس بودند اگر چه چند خودرو پاسداران در جلو و عقب کاروان مراقب اوضاع بودند .

زندان اوین

بندچهاربالا 
 اتوبوس ها با سرعت هر چه تمامتر حرکت می کردند . هوا تاریک شده بود که به اوین رسیدیم . « کاروان اسیران» مستقیم به جلوی بند چهار رفت . اکثر بچه ها اینجا را می شناختند و خاطرات زیادی از آن داشتند . در سالهای شصت و شصت و یک در پشت همین بندچهار و در پای تپه ها,  زندانیان را دسته دسته اعدام می کردند و بعد تیرخلاص می زدند .
وارد « زیرهشت» بند چهار شدیم . طبق معمول  با چشم های بسته روبه دیوار و با فاصله کم از همدیگر ایستادیم . مدتی بعد ساک   و وسایل شخصی ما را آوردند و درگوشه ای تلنبار کردند. پاسدرهاشم با صدای بلند گفت :چشم بندهایتان را بردارید و هرکس را که صدا می کنم وسایل خودش را پیدا کند و بعد از تفتیش  به داخل بند برود . از وسایل عمومی مانند ظروف غذا , موادغذایی و بهداشتی , توپ های فوتبال و والیبال و بسکتبال و ... خبری نبود . اعتراضات شروع شد . اصرار داشتیم وسایل عمومی را بگیریم ولی پاسدار درجواب گفت : وسایل عمومی تان هنوز نیامده و  جداگانه می آید و بعدا  تحویل می دهیم .
 زندانیان عادی و بازرسی وسایل 
 در این لحظه چند زندانی از بیرون وارد شدند  تا وسایلمان را تفتیش کنند . خسرو امجد و مسعودافتخاری و محمود یزدجردی در حالیکه بشدت برافروخته شده بودند اعتراض کردند و گفتند ما اجازه نمی دهیم زندانیان خائن به وسایل ما دست بزنند .
 کسانی که برای تفتیش آمده بودند حیرتزده به بحث وجدل و اعتراض ما با پاسداران نگاه می کردند . پاسدارهاشم اصرار داشت و بچه ها انکار . اوضاع قفل شده بود در این حین نگهبانان  برای لحظه ای از محل دور شدند . یک زندانی روبه ما کرد و گفت : به خدا ما آدم فروش نیستیم ما در نانوایی کار می کنیم الان در بندمان در حال استراحت بودیم پاسدار ما را صدا زد و گفت بیاییم وسایل شما را بگردیم ما زندانی عادی هستیم .
 حالت و لحن صحبت زندانی عادی مثل آب سرد بر روی آتش بود و باعث شد از عصبانیت و مقاومت بعضی کاسته شود. بالاخره عده ای قبول کردند زندانیان عادی وسایلشان  را بگردند ولی عده ای همچنان ترجیح دادند به اینکار مشروعیت ندهند و پاسدارها وسایل آنها را بگردند . وقتی به اتاق هایمان رفتیم از بین صحبت بچه ها معلوم شد زندانی های عادی اغلب چشم شان را بروی بعضی وسایل « غیرقانونی» بسته  ودر موارد زیادی بصورت ظاهری و غیر دقیق بازرسی کرده و چیزهایی مانند قران معزی و کتاب و دفتر و «تیزی» و  وسایلی که لابلای لباسها جاسازی شده بود را نادیده گرفته بوند!
 اتاق شماره 2 
 طبق لیست مشخص شده در اتاق های بند چهار بالا تقسیم شدیم . اتاق ها بصورت دربسته بودند . من به اتاق شماره دو رفتم . بعضی از بچه های اتاق را از قبل می شناختم : جهانبخش امیری , حسن قوچانی , علی الموتی , سیدمرتضی مدنی , خسروامجدطوسی , علی آقا سلطانی . ولی با بقیه افراد مانند مهدی فتحعلی آشتیانی , بهروز گنجی خانی و... آشنایی قبلی نداشتم .
 ارتباطات 
هوا تاریک شده بود و همه اتاقهای بند چهار بالا کاملا پرشد . سیستم ارتباطات فعال شد .مورس زدن به سلول 1 و 3  که در طرفین ما بودند شروع شد . آمار و اسامی هر اتاق بسرعت معلوم شد . دراتاق یک محمود یزجردی و مهرداد مریوانی را می شناختم .در اتاق سه  محمود سمندر ورامین قاسمی و ...
 انتخابات داخلی
هنوز ساعتی نگذشته بود که حسن رضایی که به حسن قوچانی معروف بود پیشنهاد داد  جلسه تشکیل دهیم و مسئولین داخل سلول را مشخص کنیم . این سنت جاافتاده در زندان و بطور خاص دربین زندانیان هوادار سازمان مجاهدین بود که هروقت  جمع جدیدی شکل می گرفت ابتدا سازمان اداری داخل سلول وبند را مشخص می کردند . با نظر موافق جمع ,  مرتضی مدنی مسئول اتاق , جهانبخش امیری مسئول صنفی و علی آقا سلطانی مسئول فرهنگی و هنری اتاق شدند. جهانبخش امیری بلافاصله درخواست کرد هرکس  نان و مواد غذایی یا  هر وسیله دیگری در ساکش دارد به او(صنفی) تحویل دهد . جهانبخش امیری  همافر نیروی هوایی و اهل کرمانشاه بود . هیکلی درشت و تنومند با یک سبیل پرپشت داشت . لهجه دلنشین کرمانشاهی اش  او را  جذاب تر کرده بود . بخاطر شخصیت و سن سال بالاترش او را « عموجهان» صدا می کردیم .
بیاد ناصر منصوری 
خسرو امجد در گوشه ای نشسته بود . از فرصت استفاده کردم و کنارش رفتم . دلم می خواست در مورد دوستان بند 2 که چند ماهی از آنها جدا شده بودم کسب خبر کنم . زمستان سال قبل بخاطر طبقه بندی زندانیان بر اساس مدت محکومیت  از هم جدا شده بودیم و در این مدت اتفاقات زیادی در بند 2 افتاده بود . یکی از مهمترین اتفاقات اعتصاب  و شکنجه بی رحمانه ناصر منصوری و فلج شدن او بر اثر سقوط از پنجره سلول انفرادی در طبقه سوم زندان بود . حادثه تکاندهنده ای که همان زمان  خبرش بسرعت در همه جا پیچیده بود .
کنجکاوشده بودم  داستان دقیق ناصر و انتقالش از بند دو به سلول انقرادی و سقوطش از پنجره سلول و قطع نخاع او را بدانم . ناصر منصوری منتخب زندانیان بند 2 بعنوان مسئول بند بود او را از سال 1364 می شناختم . شخصیت احترام برانگیز و تأثیرگذار داشت وهمیشه در مسئولیت پذیری پیشقدم و جدی بود . پرسیدم داستان ناصر چه بود و چطور از پنجره سلول سقوط کرد و فلج شد؟
لبخند از لبان خسرو محوشد با چهره  برافروخته و چشمانی که برق می زد به من خیره شد . لحظه ای مکث کرد و بعد گفت : ناصر دیگر آن ناصری که تو در بند19 دیده بودی نبود, انقلابی در او رخ داده بود . بعد از طبقه بندی و انتقال شما, همه کسانی که بالای ده سال حکم داشتند به بند 2 آمدند . ناصر منصوری مسئول بند شد .هر روز فشارها و محدودیت ها افزایش پیدا می کرد و متقابلا روحیه مقاومت در بچه های بند بالاتر می رفت . مرتب جیره غذا و نان کم و کمتر می شد . یک روز پاسدار جیره نان  را با گاری کوچک به بند آورد . بچه هایی که « کارگرصنفی » بودند نان ها را شمردند تعداد نانها بازهم کمتراز قبل شده بود . در یک نظرسنجی سریع بچه ها گفتند نان را تحویل نمی گیریم و باید بیرون بگذاریم .  ناصر به پاسدار گفت ما بخاطر اینکه سهم نان خیلی کمتر ازسهمیه مشخص شده است آنرا قبول نمی کنیم و بعد گاری را به بیرون هل داد . پاسدار مانع بیرون فرستادن گاری بود و می گفت سهمیه تان  همین است و باید قبول کنید  بالاخره با فشار زیاد گاری را بیرون انداختیم ونان را نگرفتیم . پاسدار رفت و بعد از چند دقیقه بهمراه داودلشکری و چند پاسدار دیگر برگشت . لشکری درچارچوب درب بند ایستاد و شروع به رجز خوانی و تهدید کرد و گفت : حالا اعتصاب می کنید ؟ ناصر جلوی داودلشکری بدون ترس و با خونسردی ایستاده بود و به دزدیدن نان اعتراض می کرد . همه بچه ها به راهرو امده بودند و پشت سرناصر ایستاده بودند . لشکری با تعداد زیادی پاسدار که کنارش ایستاده بودند سعی می کرد با تهدید و بلند کردن صدایش ما را بترساند . بعد از مقداری بحث وجدل لشکری و پاسدارها ناصرمنصوری را بیرون کشیدند و در را بستند . صدای کتک خوردن و ضرب و شتم ناصر را می شنیدیم ولی صدایی ازناصر در نمی آمد. با شنیدن صدای کتک کاری در بیرون بند خون بچه ها بجوش آمده بود عده ای با کوبیدن مشت و لگد به در بند فریاد می زدند : نزنیدش ... در را باز کنید ما هم اعتراض داریم...
 پاسدارها جرأت بازکردن در را نداشتند . تا یکساعت صدای کتک زدن ناصر را در پشت درمی شنیدیم .عده ای مرتب با لگد به در می کوبیدند و بعضی فریاد می زدند باید در را بشکنیم و ناصر را نجات بدهیم . فضای شورش ایجاد شده بود ولی چندنفر دیگر تلاش می کردند اوضاع از کنترل خارج نشود . صدای لشکری را می شنیدیم که به ناصر می گفت : یا نان را می گیری و به داخل بند می روی یا آنقدر می زنیم که بمیری . ولی هیچ صدایی از ناصر شنیده نمی شد . پاسدارها بصورت جمعی  ناصر را می زدند و ما هم با لگد به در می کوبیدم و داد وفریاد می کردیم . بالاخره ناصر را بردند و همه جا ساکت شد . غروب  در باز شد و یکی از بچه های مریض را از طرف بهداری صدا زدند و بیرون بند بردند . او هر روز برای آمپول زدن  به بهداری می رفت . وقتی برگشت تعریف کرد بیرون بهداری داود لشکری و پاسدارها در گوشه ای جمع شده بودند و صحبت می کردند ولی از ناصر منصوری خبری نبود . او شنیده بود « حاج محمود»  به داودلشکری می گوید باید بهرقیمت شده او را مجبور می کردیم نان ها را به داخل ببرد چون اینطوری برایمان خیلی بد می شود و از فردا اینها پررو تر می شوند . ولی  داود لشکری درجوابش گفته بود : اگر تاصبح هم می زدیمش کوتاه نمی آمد , مطمئن هستم اگر تا حد مرگ هم می زدیم باز قبول نمی کرد!
سقوط از سلول 
بعد از مدتی شنیدیم ناصر تحت بازجویی وزیر فشار قرار گرفته تا برعلیه همبندانش اعتراف کند و در مورد آنها « تک نویسی » کند و افراد سرموضع ومجاهد را لو بدهد . یک روز بچه های مشهدی که در انفرادی بودند متوجه می شوند ناصر از پنجره سلولش به پائین سقوط کرده است و بخاطر اصابت با کف بتونی نیمه جان وبیهوش شده است. معلوم نیست چطور کرکره های پنجره سلول در طبقه سوم را برش داده بود و خودش را به پائین پرت کرده بود . ساعتها بی هوش و نیمه جان روی زمین باقی مانده بود پاسدارها مرتب به بالای سر او می رفتند  و او را تماشا می کردند و حتی با  پایشان او را تکان می دادند ولی هیچ اقدامی برای نجاتش نمی کردند . بالاخره از طریق ملاقات و خانواده ها فهمیدیم ناصر فلج شده است و خواهرش برای او تشک وتخت مخصوص خریده وبه زندان آورده است .
همچنان که خسرو امجد داستان ناصر را تعریف می کرد  درونم هیجان و غوغای عجیبی بپا شده بود, احساسات متناقض و متضاد همزمان در درونم موج می زد : احساس شدید غم و آشفتگی بخاطر فلج شدن ناصر از یک طرف و حس  تحسین و تعظیم در مقابل پاکباختگی و شجاعت بی نظیرش از طرف دیگر  درونم در نوسان بودند .  ناصر را بخوبی می شناختم و همیشه تحت تأثیر شخصیت و رفتار متواضع و مهربانش بودم . در سالهای اخیر در بند 19 و 2  هربار از سلولم خارج می شدم دلم می خواست با او هم صحبت شوم  همراهی و گفتگو با او انرژی و حس عجیبی  در من ایجاد می کرد.

کم تماشای ما کنید 
خسرو می خواست داستان ناصر منصوری را ادامه دهد که  ناگهان یک صدای پرقدرت و آهنگین فضای بند و زندان را فرا گرفت :
بگذر از کوی ما  ,  کن نظر سوی ما
به هر طرف ببین چو رو کنم
در پی من روان ,  گشته پیرو و جوان
از این جنون چه گفتگو کنم 
 ...
ای فرزانگان , بر دیوانگان , این ملامت چرا کنید
کم تماشای ما کنید
 ...
مجید قدکساز بود که با ترانه بسیار زیبا و خاطره انگیز مرضیه همه ما را در جایمان میخکوب کرد ,در کنار پنجره نشسته بود و پژواک صدای قوی و طنین انداز با لهجه شیرین آذری در فضای داخل بند و آسمان زندان پیچید و برای لحظاتی ما را از سلول و بند و زندان به آسمان خاطره ها برد . بعد از یک روز پرتنش و سخت,  جسارت و هنرمندنمایی مجید فضای ملتهب و بهم ریخته ما را تغییر داد  بعد از ساعتها  استرس و اضطراب و کتک خوردن و توهین شنیدن , روحیه مان را باز یافتیم .
 اولین واکنش ها به هنرنمایی مجید از بند پائین بگوش رسید وصدای تشویق و احسنت از سوی زندانیان عادی در طبقه پائین بلند شد : دمت گرم داداش ... ناز نفست ... یکی دیگه بخون ...
بعد از مجید چند نفر دیگر به خواندن آهنگ های خاطره انگیز و یا سرودهای کنفدراسیون  پرداختند . از لابلای میله های پنجره  به سلول های روبرو نگاه انداختم ...  آسمان بخوبی دیده می شد و پراز ستاره بود احساس آرامش عجیبی در درونم بوجود آمده بود و خوشحال بودم بهمراه این کاروان به اوین آمده ام .
مورس 
مورس سنگ بنای سیستم ارتباطی زندان محسوب می شد و بسرعت درهمه اتاق ها برقرار شد . این موضوع با توجه به اینکه درب سلولها بسته بود اهمیت فوق العاده ای داشت . در هر سلول یک مسئول مورس مشخص شد . مسئولین مورس از بهترین و کارکشته ترین افراد در این زمینه بودند .  بهروز گنجی خانی مسئول مورس اتاق ما  شد.
تماس با بند 3 بالا 
نفرات سلول 6 از راه نرسیده مشغول تماس با بند سه بالا شدند . اتاق 6 دیوار به دیوار بند 3 بود و دیواری ضخیم و بتونی بین آنها قرار داشت . از قبل می دانستیم بند 3 مخصوص زندانیان ابدی و « حکم سنگین » است اکثر افراد بند 3 حبس ابد داشتند و تعدادی نیز « زیرحکم اعدام » بودند .
در آغاز اهالی  بند 3 جواب تماس اتاق 6 را نمی دادند و در واقع مشکوک شده بودند چون بند چهار تا یکساعت قبل خالی از سکنه بود . تجربه و هشیاری حکم می کرد جانب احتیاط را حفظ کنند . در موارد زیادی تجربه شده بود که نگهبان ها سلول را خالی کرده و خودشان را بعنوان زندانی جا زده و سعی کرده بودند با مورس زدن به دیوار سلولها اطلاعات کسب کنند . در این میان درخواست های عجولانه نیز به شک و تردید نفرات بند 3 دامن زده بود. افراد اتاق 6 سوالاتی در مورد فضای اوین برای اعتصاب و اعتراض , سطح موضعگیری سیاسی زندانیان و وجود دست نوشته های بحث « انقلاب ایدئولوژیک » مجاهدین مطرح کرده بودند ؟!
 چندساعت  بعد قفل عدم اعتماد به دست حسن فیض آبادی در بند 3 شکسته شد . حسن سال قبل در بند 19 گوهردشت با ما بود و بخاطر حکم سنگینش به اوین منتقل شده بود . برادرش حسین از زندانیان فعال و با نشاط بند 19 بود . بعد از  برقراری ارتباط با بند 3 یک تیم چند نفره حرفه ای در اتاق 6  بصورت تمام وقت در کار مورس زدن با بند 3 بودند . برای مثال یک نفر از بند 3  بحث های انقلاب ایدئولوژیک را می خواند و شخص دیگری در این طرف دیوار آنها را می نوشت و سپس بصورت دستنوشته در اتاق های دیگر پخش می شد .

رأی گیری از پشت دیوارهای بتونی 
 روز دوازدهم خرداد از طریق مورس پیامی رسید . بهروز پیام را برای ما خواند . از اتاقهای دیگر پیشنهاد شده بود  هر چه سریعتر مسئولین مختلف را برای کارهای عمومی  بند انتخاب کنیم . مرتضی مدنی جلسه اتاق را تشکیل داد و ساعتی بعد پیشنهادات مختلف از شش اتاق مطرح شد و در چند رفت و برگشت ,  احمد نصرتی خوشرو که مُراد صدایش می کردیم  بعنوان مسئول بند و مجیدطالقانی برای مسئولیت صنفی و داود احسنی بعنوان مسئول نظافت و  یکی دیگر برای بهداری بند  انتخاب شدند .
157 نفر 
 بعد از آمارگیری در کل بند معلوم شد 157 نفر هستیم . 156 نفرمان هوادار سازمان مجاهدین بودیم و تنها زندانی غیرمجاهد مصطفی جوادی بود. مصطفی  مسن ترین و قدیمی ترین زندانی بند ما بود . او در 9 سال گذشته همیشه با زندانیان مجاهد  هم بند و هم سلول بود و علیرغم فشارها و یا پیشنهادهای وسوسه انگیز از طرف زندان , حاضر نبود به بند یا  ترکیب دیگری منتقل شود . اگر کسی در مورد پرونده او نمی دانست قادر به تشخیص تفاوت او را در بین زندانیان مجاهد نبود . شنیده بودم اتهام مصطفی طرفداری از گروه فرقان است ولی خودش هیچگاه این موضوع را تأیید نمی کرد و درباره اتهامش صحبت نمی کرد .  بشدت بیمار و نحیف بود . در تمام سالهای آشنایی ام در گوهردشت ,  او را در حال درد کشیدن و رنج بردن می دیدم . معده اش بشدت زخمی و ناراحت بود و نمی توانست چیزی بخورد . صورت استخوانی و رنگ پریده اش موجب نگرانی شدید ما بود هر آن انتظار داشتیم از دست  برود . در زندان گوهردشت بسیاری روزها او را می دیدم که پشت درب بند برروی زمین نشسته و ناله می کند و درد می کشد ولی پاسدارها  او را به بهداری نمی برند . مشکل او موضوع کشمکش بین ما و پاسداران و رئیس زندان بود . مصطفی جوادی مردی شریف و استوار و ثابت قدم بود . او که در بیرون زندان یک خیاط حرفه ای بود در داخل زندان برای زندانیان از پتوهای کهنه زندان که به « پتوی سربازی » معروف بود,  کت و شلوار  دست دوزی می کرد . یک بار هم برای حبیب غلامی  با پارچه شمد یک پیراهن دوخت که خیلی برازنده اش بود . به درخواست منصور کیامرزی برای بهادر فرزند خردسال منصور کت و شلوار کوچک و زیبایی دوخت و او آن را در ملاقات به تن  بهادر کرد .
 اعتصاب غذا 
روز سیزدهم خرداد, طرح اعتصاب غذا از طرف بچه های اتاق 6 ارائه شد . طرح مبنی برآن بود که  در اعتراض به ضرب و شتم و شکنجه در جریان انتقال به اوین و همینطوری سرقت اموال و بسته بودن اتاق ها و نداشتن هواخوی و تلویزیون و روزنامه  به مدت یک هفته  اعتصاب غذای تر بکنیم . پیشنهاد بعد از چند ساعت بحث و گفتگو  رأی آورد و قرار شد به مدت یک هفته از پذیرفتن غذا خودداری کنیم و در یک یادداشت رسمی از طرف مسئول بند ( مراد) اعتصاب ودلایل اعتصاب و زمان اعتصاب ( یک هفته ) را به کارگزاران زندان اطلاع بدهیم . بنا به نظر جمع قرار شد یادداشت با عنوان « زندانیان سیاسی بندچهار بالا» امضا شود.
بعد از اعلام اعتصاب توسط مُراد , پاسدار سیدناصر و بقیه افسرنگهبان ها به تناوب  او را بعنوان مسئول بند به بیرون بردند و سعی  کردند با تهدید و سروصدا,  اعتصاب را بشکنند ولی مُراد قاطع و محکم از تصمیم اعتصاب دفاع کرد . درب اتاقها همچنان بسته بود ولی اعتصاب با انسجام وجدیت  انجام شد . درجریان یک هفته اعتصاب هیچ واکنش عملی از طرف زندانبان در کار نبود .
برآمدن ستاره 
مُراد  دانش آموزی از خطه شمال و شهر لاهیجان بود . پروسه تحسین برانگیزی در زندان داشت . سال 64 وقتی با همدیگر به بند 19 رفتیم او را جوانی پرانرژی , شوخ و پرسروصدا و فعال یافتم به مرور زمان,  شخصیتی جدی تر و مسئولیت پذیرتر از خود نمایان کرد و به درجه ای رسید که در روزهای حساس  اوین,  از طرف 157 زندانی بند چهار شایستگی عنوان « نماینده زندانیان سیاسی » را یافت او نماینده زندانیان سیاسی ومجاهدی شده بود که بعضا سابقه سیاسی ومبارزاتی شان به دوران شاه برمی گشت .

لاکپشت و اسب تیزرو 
 دو هفته بعد نوبت ملاقات با خانواده ها بود . بعد ازمشورت های طولانی ,  تصمیم گرفته شد با بسیج عمومی , موضوع اعتصاب غذای یک هفته ای و دلایل آن  همچنین نبود آب گرم در حمام , نداشتن هواخوری و تلویزیون و روزنامه , کم بودن میزان غذا و ... را به خانواده ها اطلاع دهیم  و آنها را برای فعالیت گسترده جمعی توجیه و  تشویق کنیم . در ملاقات متوجه شدیم خانواده ها از انتقال مان به اوین نگران شده بودند  آنها به تجربه احساس می کردند که اتفاق ناگواری در پیش است . در سالن ملاقات شور و هیجان فوق العاده ای بپا شده بود و اکثر بچه ها صریح و علنی از مواضع سازمان دفاع می کردند و به خانواده ها تأکیدمی کردند با روحیه بالاتر و قوی تری برای احقاق حقوق بچه هایشان اقدام کنند . علی سلطانی از پشت تلفن سالن ملاقات علنی از سازمان دفاع کرد . مادرش درحالی که حیرت زده به او می نگریست پرسید چه اتفاقی افتاده است !! علی در واکنش به تعجب و حیرت مادرش گفت : مادر ما تا بحال در مسیر مبارزه مان مثل یک لاکپشت راه می رفتیم ولی حالا مثل اسب تیزرو  می تازیم .
بخش قابل توجهی از خانواده ها قبول کردند با همدیگر تماس بگیرند و بصورت جمعی برای اعتراض به وضعیت وخیم زندان اقدام کنند .

کک ما نمی گزد! 
 روزبعد مادران بصورت جمعی برای اعتراض و پیگیری خواسته های ما  به دادستانی « انقلاب تهران » در خیابان معلم رفتند. در دادستانی یک آخوند بعد از شنیدن حرفهای خانواده ها , با وقاحت خاص صنف خودش به مادران گفته بود : شما چه خیال می کنید؟ ما  بسیجی ها را که نورچشم ما هستند به روی میدان مین می فرستیم و بدنهای تکه پاره آنها را برمی گردانیم و کک مان هم نمی گزد . حالا شما از ما می خواهید به حال بچه های شما که انگشت در چشم ما فرو کرده اند دل بسوزانیم ؟! بروید به بچه هایتان بگویید اگر دست از نفاق برندارند سرنوشت بدتری در انتظارشان است 

زندانی سیاسی خامه نمی خورد 
سهمیه نان و غذا خیلی کم بود و هیچکس سیرنمی شد هر بار پاسدار نگهبان, جلوی در ظاهر می شد صدای اعتراض جمعی مان بلند می شد و فشار می آوردیم تا حداقل فروشگاه زندان موادغذایی بیاورد تا با پول خودمان خرید کنیم . بعضی از افراد بشدت مریض بودند و حتی غذای زندان را نمی توانستند بخورند و غذای آنها را از طریق فروشگاه تهیه می کردیم .
 بالاخره یک روز صدای چرخ گاری در راهرو بند پیچید . درب سلول باز و یک زندانی عادی با صدای آرام گفت : فروشگاه .
بچه ها با شور وحرارت جهانبخش را صدا زدند :  عمو جهان پاشو فروشگاه اومده ...
جهانبخش امیری از جابرخاست و بطرف گاری رفت و نگاهی به اجناس داخل آن انداخت و پرسید : چی داری ؟
زندانی عادی جواب داد : صابون , مسواک , خمیر , جوراب و شامپو
جهانبخش روترش کرد و با لهجه کرمانشاهی وحالت حق بجانب به او گفت  : صابون و مسواک نمی خواهیم ؟مواد غذایی چی داری ؟
زندانی عادی گفت : موادغذایی فقط خامه داریم !
عمو جهان : خامه !!  بجز خامه دیگه چی داری ؟
کارگرفروشگاه : فقط خامه دارم .
جهانبخش :  خامه چیه ؟ مگه زندانی سیاسی خامه می خوره ؟
کارگر فروشگاه از برخورد عموجهان جا خورد و در حالیکه صدایش بطور محسوسی پائین آمده بود پرسید : پس چی می خوره؟!
جهانبخش با تحکم و خیلی جدی گفت : خامه به درد ما نمی خوره, مواد غذایی استراتژیک بیاور .
زندانی عادی با تعجب و لکنت پرسید : مواد اس استراتژی چیه ؟
جهانبخش :  یعنی خرما و انجیر خشک و ارده حلوا . مواد ارزان و مقوی و پرحجم . دفعه بعد اگر این مواد را نیاوردی دیگه اینجا نیا .
یکی از بچه ها با خنده روبه جهانبخش گفت : عمو جهان حالا چند تا بخر . برای مریض ها و معده ای ها خوبه . جهانبخش با حالتی عصبانی درب  را بروی زندانی عادی بست وگفت : خامه به درد معده ای ها نمی خوره .
 لحظه ای بعد جهانبخش به سمت دیوار اتاق سه رفت و با مورس  محمود سمندر را صدا کرد . تصمیم گرفته بود  از او بخواهد که از خرید خامه خودداری کنند و اعتراض کنند و فشار بیاورند تا فروشگاه مواد ارزان و مقوی مانند خرما و انجیر خشک و ارده حلوا بیاورد .در حالیکه گوشش را به دیوار چسبانده بود و به صدای مورس گوش می کرد ناگهان از جایش پرید و با عصبانیت مشت محکمی به دیوار کوبید. همگی زدیم زیر خنده .
حسن قوچانی با لحن خاص و لهجه قوچانی اش پرسید : عمو جهان چی شده ؟!
جهانبخش : من به  زندانی عادی گفتم که  زندانی سیاسی خامه نمی خوره ولی محمود سمندر 30 تا خامه خریده!! برای هر نفر یک خامه !
باشنیدن این حرف صدای قهقه در اتاق پیچید . جهانبخش با ناراحتی گفت : نمی دونم حالا چطور  به صورت این یارو نگاه کنم . آبروی مان رفت  .
یک ساعت بعد وقتی پاسدار درب اتاق را باز کردو گفت نوبت دستشویی است جهانبخش مستقیم به طرف اتاق 3 رفت و دریچه کوچک درب آنرا باز کرد و داخل اتاق را نگاه کرد و محمود سمندر را صدا زد و گفت آبروی ما را بردی حالا من چطور به روی این زندانی عادی نگاه کنم . من به او گفته ام زندانی سیاسی خامه نمیخوره بعد تو 30 تا خریدی ؟! محمود در حالیکه لبخندی بر لب داشت گفت : عمو جهان مگه زندانی سیاسی چه اش هست که نباید خامه بخوره ؟  بدنبال آن بچه های اتاق 3 زدند زیر خنده . صدای خنده شان توی راهرو پیچید .

هیئت آخوندی 
هفته سوم ورود ما به اوین,  ساعت حدود 10 صبح بود که درب اتاق باز شد و چند آخوند در چارچوب اتاق ظاهرشدند . بدون اینکه خودشان را معرفی کنند به ورانداز کردن اتاق پرداختند . ظاهر یکی از آنها نظرم را جلب کرد : آخوندی کوتاه قد با شکمی بزرگ وچهره ای زردرنگ که مرا به یاد بوزینه ها می انداخت . گویا یک هیئت بودند ولی معلوم نبود از کجا آمده اند . آخوندی که بنظر رئیس شان بود سلام کرد ولی کسی جوابش را نداد . بعد سوال کرد : اتهام تان چیست و چند سال حکم دارید؟ بازهم کسی جواب نداد . پاسدار «سیدناصر»  که وضع را ناجور دید به دست و پا افتاد و جلو آمد و پرسید : مسئول اتاق کیه ؟ مرتضی جلو رفت . آخوند سولاتش را تکرار کرد و مرتضی با بی میلی جوابهای کوتاه و مختصری داد و بعد داستان انتقال جنجالی و دزدیدن وسایل عمومی و بسته بودن درب اتاق و نداشتن هواخوری را مطرح کرد . آخوندی که قد وهیکل بزرگتری داشت و بنظر رئیس هیئت محسوب می شد فقط گوش کرد و سرش را تکان داد و چند دقیقه بعد همگی رفتند .
با حسن قوچانی در حال قدم زدن در داخل اتاق بودم ... 
پایان قسمت اول

محمد خدابنده لویی
مرداد1394






۲۳ دی ۱۳۹۳

« حقیقت و راه حل ایرانی »





غروب روز پنجشنبه هجدهم دیماه برابر با هشتم ژانویه, تظاهرات بزرگی با حضور بیش از هجده هزار تن از مردم آمستردام جهت محکوم کردن جنایت پاریس و کشتار روزنامه نگاران نشریه « شارلی ابدو» در میدان  دام  آمستردام برگزار شد. 
هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران و یاران مقاومت برای ابراز همبستگی با مردم فرانسه و محکوم کردن تروریسم و وحشیگری بنیادگرایان در این برنامه حضور یافتند. پرچم شیروخورشیدنشان ایران و آرم سازمان مجاهدین خلق ایران بوسیله هواداران برافراشته شد . مردم و خبرنگاران حاضر در مراسم که متوجه آرم و پرچم شده بودند با کنجکاوی به هواداران سازمان مراجعه کرده و سوال می کردند: این پرچم و آرم مال چه کشور و گروهی است ؟ بخصوص با مشاهده آرم سازمان مجاهدین مزین به آیه قرآن و نماد سلاح, کنجکاوی مردم و ناظران حاضر در میدان دام بیش از پیش برانگیخته می شد. 
وقتی جواب لازم را از یاران مقاومت شنیدند سوال بعدی شان این بود : آیا شما مسلمان هستید ؟ وقتی جواب مثبت می گرفتند با تعجب و کنجکاوی بیشتر سوال می کردند : باتوجه به اینکه مسلمان هستید با چه هدف و انگیزه ای در این مراسم شرکت کرده اید ؟ و نظرتان درباره حمله تروریستی به دفتر مجله « شارلی ابدو» چیست ؟ بعد از آنکه هواداران توضیحات لازم را در مورد آرم و پرچم و همیطور نظرشان را درباره  جنایت پاریس  مطرح می کردند بلافاصله با لبخند رضایت و آرزوی موفقیت و ابراز همدردی و همبستگی مخاطبان و حتی روزنامه نگاران روبرو می شدند . 
در طول مراسم و حتی بعد از پایان برنامه, تعداد بسیاری  از مراجعه کنندگان درخواست گرفتن عکس از هواداران به همراه آرم و پرچم می نمودند و یا درخواست  می کردند در کنار آرم و پرچم عکس بیاندازند . 
چه چیزی مردم شوک زده و حساس اروپایی را حتی در این شرایط در مقابل پرچم شیروخورشیدنشان و آرم سازمان مجاهدین خلق ایران مزین به آیه قرآن و نماد سلاح به تعظیم و احترام و آرزوی موفقیت و رضایت قلبی وامی داشت ؟ 
این وضعیت محصول پاسخ هایی بود که می دادیم  . وقتی به مردم کنجکاو و حساس اروپایی توضیح می دادیم : 
یک ـ ما ایرانی هستیم و مردم ایران بیش از سی و پنج سال است که در مقابل دیو مهیب ارتجاع مذهبی  و بربریت بنیادگرایی تحت رهبری خمینی جلاد و اینک خامنه ای مقاومت می کنند  و هرروزه جنایات مشابه پاریس و بدتر از آن را تجربه می کنند . 
دوـ سازمان مجاهدین خلق و مقاومت ایران اصلی ترین اپوزیسیون رژیم ملاها بیش از سی وپنج سال است چنگ درچنگ این رژیم و پدیده وحشی و بی رحم مبارزه می کند و قربانی می دهد ولی کوتاه نمی آید . 
سه ـ خمینی تحت پوش یک « آیت الله » و رهبر رژیم آخوندی و بنام اسلام, بنیانگذار و پیشگام صدور فتوا و فرمان ترور دگراندیشان و نویسندگانی مانندسلمان رشدی است و خامنه ای و بقیه رؤسای جمهوراین رژیم حامی فتوای او می باشند. 
چهارـ ما مسلمان هستیم ولی از نظر ما بنیادگرایی اسلامی و کسانی مانند خمینی و حاکمان جمهوری اسلامی, داعش, القاعده و الشباب و غیره هیچ کدام ربطی به اسلام ندارند همچنانکه کلیسای قرون وسطی هیچ ربطی به مسیح   پیامبر صلح و بحشش نداشت . 
پنج ـ هر کدام از ما شخصا و یا در خانواده مان بهای سنگینی در مبارزه و ایستادگی در مقابل ارتجاع مذهبی حاکم بر ایران و پدرخوانده بنیادگرایی و تروریسم دولتی, پرداخت کرده ایم . شهدای بسیار با ارزش و گرانقدر در این راه  جانشان را فدا کرده اند و صدهاهزار نفر در زندانها بهای مقاومت و مخالفتشان را با  حکومت فاشیسم مذهبی پرداخته اند .
شش ـ پرچم ملی ما مزین به شیروخورشید است و اصالت تاریخی مردم ایران را نشان می دهد و این پرچم رودرروی پرچم دولتی رژیم آخوندی است که ریاکارانه منقوش به « الله اکبر» و یک « خرچنگ» در وسط آن  است . 
هفت ـ ... 
باتوضیح هر کدام از حقایق فوق, چشم مردم و مخاطبان موجود در میدان مرکزی آمستردام به دنیای حقیقت و آگاهی باز می شد و غبار بیخبری از  ذهن و چشم آنها شسته می شد. در تمام مدتی که مورد سوال و کنجکاوی مردم قرار گرفتیم و پاسخ و استدلال های فوق الذکر را ارائه کردیم حتی یک مورد عکس العمل منفی یا خنثی ندیدیم . هر چه بود لبخند رضایت و آرزوی موفقیت و توان ایستادگی بیشتر بود و بارها شنیدیم که به زبان هلندی به ما می گفتند : "wees sterk"   ـ این تجربه نشان می دهد مردم ایران و هواداران سازمان مجاهدین خلق و یاران مقاومت و حتی کسانی که هویت خود را مسلمان اعلام می کنند تا چه حد می توانند از پشتوانه تاریخی و مبارزاتی و ضدارتجاع مذهبی سازمان مجاهدین خلق ایران و شورای ملی مقاومت ایران بهره ببرند و با تکیه بر این سرمایه غنی و ناب, افکار عمومی مردم اروپا و یا مردم دیگر کشورها را به اصل و سرمنشاء تروریسم و  وحشی گری تحت نام اسلام هدایت کنند و مسیر درست مبارزه با بربریت  روبه گسترش موجود را نشان بدهند . ما می توانیم و باید که مانع انحراف اذهان عمومی مردم کشورها بشویم . بدون شک هنوز نیروهای فعال و عمل کننده و صاحبان منافع حقیر بسیاری وجود دارند که سعی می کنند مبارزه با بنیادگرایی و تروریسم روبه گسترش را از مسیر درست و اصولی آن منحرف کنند و به مسیرهای انحرافی و حتی همکاری با آخوندهای حاکم بر ایران بکشانند. رویکرد رسانه هایی مانند آیت الله بی بی سی در جریان انعکاس و یا تحلیل مسائل مربوط به حمله جنایتکارانه به دفتر مجله « شارلی ابدو» در پاریس نمایانگر چنین جریان منحرف با نیات استعماری و طینت ضدمردمی  می باشد .   مسیر درست همانا درافتادن با غول وحشی جاگرفته  درایران و ریشه کن کردن سرمنشأ و پدرخوانده تروریسم مذهبی است .
وظیفه همه نیروهای آگاه ومسئول و هواداران سازمان  مجاهدین خلق ایران و یاران مقاومت در این برهه حساس است که افکار عمومی و به تبع آن نگاه سیاستمداران و دولتمردان را به سمت « ام القرای جهل و جنایت » در تهران و قم سوق بدهند . جهان و افکار عمومی غرب و حتی شرایط حاکم بر دولتها, امروزه بیش از هر زمان دیگری مستعد شنیدن « حقیقت و راه حال ایرانی » است . 

۱۹ مهر ۱۳۹۳

نوزدهم مهر سالگرد شهادت دکتر علی خدابنده لویی و دهها مجاهد و مبارز دیگر گرامی باد




دکتر علی خدابنده لویی  در سال 1318 در روستای « گنبدچای» همدان بدنیا آمد . مادرش را در کودکی از دست داد . زندگی دوران کودکی اش همانند بقیه مردم  و روستاییان ایران در فقر و محنت گذشت . در نوجوانی به شهر همدان رفت و همزمان با کارگری  به تحصیل در کلاسهای شبانه پرداخت . اواخر دهه سی به تهران آمد و با تلاش و سختکوشی بسیار  در دهه چهل (پس از کسب مدرک پزشکی) در محله دروازه غار تهران مطب دندانپزشکی  خود را افتتحاح کرد .
به دلیل احساس مسئولیت و تعهد انقلابی و انساندوستانه نسبت به مردم محروم جنوب تهران در حرفه پزشکی اش بسرعت پیشرفت کرد و به شهرت و خوشنامی گسترده اجتماعی رسید . در دهه پنجاه  بارها توسط دوستان و بیماران مناطق دیگر تهران به او پیشنهاد شد که مطب خود را به  محله های پردرآمد و شمالی تهران منتقل کند ولی او که عشق و سودای خدمت به مردم محروم را در سر داشت با این پیشنهادات مخالفت کرد و تا زمان شهادت در همان محله دروازه غار و در کنار مردم گودهای جنوب تهران باقی ماند .
 علی خدابنده لویی شخصی با تمایلات  و اعتقادات مذهبی بود . در ابتدای دهه پنجاه بدلیل مخالفت با دیکتاتوری شاه و حضور در یک محفل که به فعالیت برعلیه رژیم  مشغول بود بهمراه دهها تن دیگر از دوستانش دستگیر و به زندان کمیته مشترک ساواک منتقل شد .  اکثر اعضای این محفل هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران بودند و توسط یک فعال نزدیک به سازمان مجاهدین خلق بنام « حسنعلی صفایی » با مجاهدین خلق ارتباط داشتند و کمک های مالی و امکاناتی و اطلاعاتی به سازمان ارائه می کردند .
علی خدابنده لویی فعالانه در تظاهرات و فعالیت های سرنگون کننده بر علیه شاه شرکت داشت و در تابستان 1357 مجددا بدلیل شرکت در تظاهرات اعتراضی و ضد شاه دستگیر  و مدت کوتاهی بعد آزاد شد . 
پس از سرنگونی شاه دکتر در بخش « امداد پزشکی » و همچنین در بخش « کانون توحیدی اصناف » به فعالیت  پرداخت و همچنین بخشی از ساختمان های محل کار و سکونت خود  را در اختیار مجاهدین گذاشت که محل تجمع و سازماندهی فعالیت  انجمن های  هوادار مجاهدین در محله های خزانه بخارایی و دروازه غار بود 
در سال 1358 و سپس در سال 1359 توسط سپاه پاسداران بدلیل فعالیت های سیاسی اش به نفع مجاهدین دستگیر شد . 
روز سی خرداد 1360 شب هنگام,  پس از شرکت در تظاهرات صدها هزار نفره مسالمت آمیز هواداران مجاهدین خلق در تهران دستگیر وبه کمیته نازی آباد منتقل شد  بدلیل ضرب و شتم توسط پاسداران کمیته استخوان دنده های سینه اش شکست . در روز ششم تیر به زندان اوین منتقل شد . در اوین علیرغم شکنجه های بسیار شرط همکاری با رژیم و مصاحبه برعلیه سازمان مجاهدین خلق را نپذیرفت و به اعدام محکوم شد . در روز هجدهم مهر برای اجرای اعدام  از سلولش خارج شد . در روز نوزدهم مهر کلیه رسانه های رژیم خمینی مبادرت به انتشار اسامی بیش از هشتاد تن از مجاهدین و مبارزین کردند که در زندان اوین تیرباران شده اند .
مجاهد شهید علی خدابنده لویی در زمان شهادتش 42 ساله بود و دارای هفت فرزند بود که بزرگترین شان هجده ساله و کوچکترین شان هشت ساله بود . علیرغم اینکه دغدغه و نگرانی شدیدی نسبت به امنیت و معیشت  خانواده اش داشت ولی حاضر به توبه و ندامت نشد و با اقتدا به رهبر تاریخی  و ایدئولوژکش « امام حسین »  به یزید دوران  « نه » گفت  و ندای « هیهات من الذله » سر داد .
پس از انتشار خبر شهادتش دهها تن از نزدیکان و آشنایان و اهالی محل به مجلس ترحیم خصوصی او شتافتند ولی پاسداران به مجلس بزرگداشت او  حمله کردند و نزدیک به صد  مرد و زن و کودک و نوزاد و پیرمرد و زنان سالخورده را دستگیر و با چند اتوبوس به بازداشتگاهی  در جنوب تهران در نزدیکی بهشت زهرا منتقل نمودند و بعد از چند روز بازجویی و ایجاد رعب و وحشت از همه آنها تعهد مکتوب گرفتند که  دیگر نباید در مراسم بزرگداشت او و هیچ مجاهد دیگری  شرکت کنند .

تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سال هاست 
بر بالای دار رفتی و این شحنه های پیر 
ازمرده ات  هنوز پرهیز می کنند 
 یاد و نام  این جاودانه فروغ های آزادی ایران زمین همیشه زنده است  .
درود  درود  درود 

۰۱ شهریور ۱۳۹۳

رؤیای اکبر


روزهای سرد پائیزی را پشت سر می گذاشتیم . سومین سالی بود که در بند ۱۹ زندان گوهر دشت بودم . سال ۱۳۶۴ بعد از طی کردن ماهها بازجویی مجدد و یک دادگاه تکراری بدون نتیجه, بهمراه ۱۲۰ نفر از زندانیان اوین به زندان گوهردشت , بند ۱۹ منتقل شدم . بند ۱۹ از معروف ترین بندهای «گوهر» بود چون ساختار و اندازه سلولهای آن برای سلول عمومی بود و درهای سلولهایش شیشه دار بود و این وضعیت بند ۱۹ را با دیگر بندهای زندان گوهر دشت که به « هزارانفرادی» معروف بود متفاوت می کرد. چند ماه قبل تر لاجوری که به قصاب اوین معروف بود به همراه « حاج داود » رحمانی زندانبان بی رحم قزلحصار بخاطر فشارهای بین المللی و شکست طرح هایشان برای به ندامت کشاندن زندانیان مقاوم که اکثریت را داشتند, زندان را ترک کرده بودند وفضای نسبتا بازتری در بندها ایجاد شده بود . بلافاصله بعد از استقرار در بند ۱۹ اعتراضات به حضور زندانیان نادم و خائن شروع شد بعد از چند درگیری بین بچه های « سرموضع » و خائنین و « توابها », زندانبانها به این نتیجه رسیدند که همکاران زندانی شان را از بند ۱۹خارج کنند و به یک بند مخصوص دیگر در همان زندان ببرند و بقول خودشان ما را به حال خودمان رها کنند . 
ولی به مرور فشارها و آزار و اذیت ها مجددا شروع شد . ورزش دسته جمعی ممنوع بود و بهمین خاطر برای تحت فشار گذاشتن ما اکثر روزها هواخوری قطع می شد و از نظر غذایی تحت فشار و محدودیت و در گرسنگی مستمر قرار داشتیم . اما در بین زندانیان بند نوزده که از طرف رژیم به بند زندانیان « سرموضع » طبقه بندی شده بود کسی را از این مشکلات باک و بیم نبود و همه خوشحال بودیم که حداقل در کنارمان خائن و فرومایه ای نیست . 
صبح یکی از روزهای اواخر تیر ۱۳۶۶ زمانی که در راهروی بند درحال قدم زدن بودم ناگهان شعله های سرکش آتش را در آنسوی راهرو دیدم و بعد صدای فریاد احمد هاشمی را شنیدم که فریاد می زد خودش را آتش زد ...آتش زد ... 
علی طاهرجویان در اعتراض به حکم ناعادلانه ای که به او داده بودند و فشارهای مستمری که رئیس زندان برای انتقال به بند « تواّبها» و به خیانت کشاندنش بر او وارد می کرد دست به خودسوزی زده بود . احمد نصرتی (مراد) و حمزه شلاوند و ناصر منصوری خیلی سریع واکنش نشان دادند و او را با چند پتو پیچیدند و آتش را خاموش کردند و بعد  بسرعت به بهداری زندان متتقل کردند . 
در بهداری زندان پاسدارها اجازه ندادند حمزه و احمد و ناصر یا یکی از آنها در کنارش بمانند و مجبورشان کردند به بند برگردند . بعد از آن  ما دیگر مطلع نشدیم که علی را چکار کردند ولی وقتی شب مراد ( احمد نصرتی) از پاسدارشیفت بند در مورد وضعیت علی سوال کرد جواب این بود : علی بر اثر شدت سوختگی فوت کرده است . 
بعد از شنیدن این خبر همه زندانیان حاضر در بند که حالا حدود صد و پنجاه نفر بودیم و ترکیب سیاسی بندمان شامل زندانیان مجاهد و همچنین زندانیان گروه های چپ و مارکسیستی می شد تصمیم به اعتصاب غذا گرفتیم . اعتصاب چند هفته تا اواسط مرداد ماه ادامه یافت تا اینکه یک روز موقعی که در حیاط بند مشغول ورزش جمعی بودیم, پاسدارها هجوم آوردند و همه کسانی را که ورزش جمعی می کردند به بیرون بردند . ساعتی بعد محمد مقیسه که به ناصریان معروف بود بهمراه داود لشکری که او نیز به « حاج داود » شناخته می شد و بقیه زندانبانها در محل « اتاق گاز » با کابل و شلاق و هر چه که دم دستشان بود به «قصد کشتن» بجان ماافتادند. ناصریان فریاد می زد : « همانطور که رزمندگان ما در خلیج فارس و تنگه هرمز آمریکا را به تله انداخته اند ما شما را در اینجا به دام انداخته ایم در این راهروی تنگ » ! 
بعد از رجزخوانی ناصریان همه پاسدارها دسته جمعی با کابل و شلاق و چماق و میلگرد شروع به زدن ما بصورت تک به تک کردند . نفر به نفر بیرون می کشیدند و دسته جمعی می زدند و خواسته شان هم یک چیز بود : شکستن اعتصاب غذا . ناصریان و حاج داود به زندانی محاصره شده می گفتند : تا وقتی با صدای بلند نگویی اعتصابم را می شکنم,  تا لحظه مرگ تان می زنیم 
... نوبت به من که رسید ناصریان و حاج داود لشکری مرا با کابل و شلاق در کنج «اتاق گاز » گیر انداختند و به سر و صورت و بدنم می زدند . هیچ ملاحظه ای نداشتند حتی با کابل به صورتم می زدند . در این وانفسا یک ضربه محکم کابل به صورت و چشم راستم کوبیده شد . ناگهان برقی مانند صاعقه ی شدید در چشمم درخشید . چند ساعت بعد وقتی به بند برگردانده شدم همه از دیدن چشم کبود و باد کرده من وحشت زده شدند بچه ها نگران وضع مردمک چشمم بودند . مدتی بعد متوجه شدم چشم راستم بینایی اش را از دست داده است .چندماه بعد پزشک متخصص به من گفت : باید مراقبت خیلی زیادی از چشمت بکنی تا مجبور به تخلیه آن نشویم . در جریان این ضربات بی رحمانه برای شکستن اعتصاب غذا خیلی های دیگر آسیب جدی دیدند مثلا دست محمد زند و بینی محمدعلی حافظی نیا شکست و روانه بیمارستان شد و بالاخره ما بخاطر شدت سرکوب و بی رحمی و وحشیگری افسارگسیخته پاسدارها, مجبور به شکستن اعتصاب شدیم . البته تعدادی از بچه ها که مقاوم تر و دارای روحیه عالی تری بودند مانند فرشاد اسفندیاری و مجید طالقانی و حمزه شلالوند حاضر به این کار نشدند و به انفرادی منتقل شدند . 
بعد از پایان اعتصاب, آزار و اذیت و فشارهای فیزیکی و روانی افزایش پیدا کرد . هر روز به یک بهانه ای بچه ها را بیرون می کشیدند و می زدند و کبود می کردند واغلب به انفرادی می فرستادند . 
و حالا چند ماه از آن مرداد داغ و سخت می گذرد ... در بعدازظهر یکی از روزهای پرالتهاب و سخت پائیز ۱۳۶۶, تصمیم گرفتم برای قدم زدن از سلول خارج شوم . بیرون سلول چندنفر تنها و بعضی هم دونفره در حال قدم زدن بودند . بعد از اینکه چند دور در راهروی بند رفت و آمد کردم, بیادم آمد که اکبر لطیف را در طول روز ندیده ام . ما معمولا هر روز چند بار در راهرو یا هواخوری با هم قدم می زدیم و درباره موضوعات مختلف گفتگو می کردیم . من و اکبر از سال ۱۳۶۳ در سالن شماره ۶ بند موسوم به « آموزشگاه » در زندان اوین با هم دوست و هم سلول بودیم . این پسر لاغر اندام با قدی کشیده و ابروی پرپشت و صورت استخوانی , خُلق وخویی ملایم و آرام داشت و موقع صحبت کردن شمرده و سنجیده حرف می زد, در کارهای ظریف و هنرمندانه تخصص داشت و در موقع کار و فعالیت جمعی در بند فعال وپیگیر و جدّی بود و بخاطر روحیات و اخلاق حسنه اش محبوب بچه های بند بود . 
از خانواده اکبر سه خواهرش به جرم هواداری از مجاهدین خلق به زندان افتاده بودند و فرزانه خواهر بزرگتر در جریان اعدام های سال شصت به شهادت رسیده بود . اکبر بشدت تحت تأثیر خواهرش بود . هر بار که از او یاد می کرد اشک در چشمانش حلقه می زد . در سالگرد شهادت فرزانه چند نفر از دوستان نزدیک, با هم در گوشه ای از حیاط بند  جمع شدیم و یاد او را گرامی داشتیم . هر کدام به این مناسبت شعر یا مطلبی گفتیم و اکبر خاطراتی را از فرزانه تعریف کرد در حین بیان و شرح حال خواهرش بغض گلویش را فشرده بود و اشک از چشمانش جاری بود . 
و اما امروز به نیت دیدن اکبر بسمت سلول ۹ رفتم و به داخل سلول سرک کشیدم . می خواستم این «یار غار» را با خودم همراه کنم ولی او در گوشه سلول بر روی برگ کاغذی خم شده بود و مشغول کاری بود . بالای سرش رفتم و سلام کردم . طبق معمول با لبخند جوابم را داد . کنجکاوی ام برانگیخته شد و به دقت به کاغذی که جلویش بود نگاه کردم . بر روی کاغذ طرح هندسی دقیق وجالبی کشیده شده بود و این باعث شد بلافاصله بیاد کلاسهای آموزش « پرسپکتیو» افتادم . کلاسهایی که سال قبل علی بادی برای ما در یکی از سلولها برگزار کرده بود و نحوه کشیدن اَشکال فضایی و هندسی را بصورت فنی آموخته بود . از اکبر پرسیدم تمرین « پرسپکتیو» می کنی ؟ جواب داد : نه . 
ـ پس چی می کشی ؟ اکبر : هر وقت تمام شد خودت خواهی دید . 
حدس زدن مشکل بود و می دانستم اکبر توضیح بیشتری نخواهد داد از او جدا شدم و به قدم زدن در راهرو ادامه دادم . روزها پشت سرهم می آمد و می رفت و من هر روز به تماشای طراحی یا نقاشی اکبر می رفتم ولی حوصله و بردباری و ظریفکاری اکبر موجب شده بود کارش به کندی پیش برود . او دست به کاری نمی زد مگر آنکه آنرا به دقت و با حوصله و تمیز انجام دهد .مراحل طرح و نقاشی اکبر به مرور پیش رفت و بالاخره یک روز محصول کار بردبارانه اش به نتیجه رسید . 
در آستانه سلول ۹ ایستادم و همه را از نظر گذراندم . در داخل سلول حشمت الله طاهری از بچه های لرستان با لبخندی ملیح سلام کرد و گفت بیا داخل . نگاهی به گوشه سلول کردم و اکبر را دیدم که اثر جدیدش را روی زمین و گذاشته و با چشمانی که برق رضایت و خشنودی در آن می درخشید به آن خیره شده است. به او نزدیک شدم و برگ نقاشی را برداشتم و بدقت نگاهش کردم . 
وه ! چه زیبا و دل انگیز ! آنچه را می دیدم باورکردنی نبود اکبر واقعا شاهکار کرده بود : یک طرح و نقاشی زیبا با رنگ آمیزی موزون و چشم نواز که با مداد رنگی خلق شده بود. بی اختیارغرق در زیبایی و لطافت آن شدم آنچه در مقابلم بود آمیزه ای از طرح دقیق و هندسی یک دیوار که با استفاده از قوانین پرسپکتیو طراحی شده بود و در وسط دیوار که فروپاشیده یا سوراخ شده بود یک منظره خوش آب و رنگ طبیعت نقش بسته بود . برایم عجیب بود که چطور اکبر با کمترین امکانات تحریری چنین نقاشی زیبایی را کشیده است ! 
لحظه ای نگذشته بود که سوالی به ذهنم زد و رو به اکبر پرسیدم : این طرح و نقاشی چه معنایی دارد ؟ این دیوار چیه ؟ چرا منظره ای به این زیبایی را در پس یک دیوار فروریخته کشیده ای ؟ منظورت از این طرح چیه ؟ 
اکبر لبخندی زد و زیرکانه گفت : این را دیگر باید خودت حدس بزنی . مجددا برای لحظاتی به نقاشی خیره شدم : یک دیوار که در وسط آن سوراخ بزرگی ایجاد شده و در پشت آن یک چمنزار و طبیعت دست نخورده و کلبه ای که در وسط دشت سرسبز و خرّم وجود داشت وهمچنین رودخانه ای که از کنار آن می گذشت و در افق دوردست  دو پرنده در حال پرواز در نزدیکی خورشیدی که می درخشید ... 
با خودم فکر کردم دیوار  نقاشی, معرف حصارزندان است و منظره زیبای آنسوی آن هم  لابد طبیعت بیرون زندان است . ولی درون نقاشی حس خاصی وجود داشت که آنرا جذاب تر از یک نقاشی معمولی می کرد . 
درک و برداشت خودم را برای اکبر تعریف کردم . با شنیدن حرف هایم به من خیره شد و لبخندی زد و شانه هایش را بالا انداخت گفت : وظیفه نقاش نیست درباره نکات نهفته در نقاشی اش توضیح بدهد هر کس می تواند برداشت و نتیجه گیری خودش را از آن بکند . 
از اینکه اکبرلطیف تحلیل و برداشت مرا تأیید نکرد متوجه نگاه سطحی خودم نسبت به آن شدم . از سلول شماره۹ بیرون آمدم و به قدم زدن مشغول شدم ولی همچنان به اکبر و کارش فکر می کردم . برای چند روز آن اثر زیبا و « لطیف», زینت بخش دیوار سلول شماره ۹ شد هر روز حداقل یکبار به آنجا می رفتم و با خیره شدن به نقاشی روی دیوار چشمم را نوازش می دادم و روح و روانم را در آن به پرواز در می آوردم و در دلم اکبر را تحسین می کردم . در این شرایط نقاشی او تنها پنجره ای بود که روح و احساس درونی مرا از لابلای دیوارهای سیمانی بند و سلول به دنیای طبیعت ودنیای بیرون می برد. روزهای سختی بود مدتی بود پاسدارها هر شب به بهانه « آمارگیری» بصورت گله ای به داخل بند می آمدند و با داد و فریاد و زدن ضربه به در و دیواربند, همه را داخل سلول ها می کردند و درها را می بستند و بعد به اصطلاح آمار می گرفتند و هربار به بهانه ای چند نفر را بیرون می کشیدند وما از داخل سلول هایمان صدای فریاد و ضجه کسانی که بیرون بند کتک می خوردند می شنیدیم و دندان کینه برجگر خسته می فشردیم و در دل و بر زبانمان, پاسدارها و رژیم و خمینی را لعن و نفرین می کردیم . 
برخلاف سال قبل که فقط دو پاسدار شیفت بند برای آمار می آمدند در این روزها « افسرنگهبان» و پاسخبش و پاسدارهای دیگربندها, در دسته های چندنفری هر شب به داخل بند هجوم می آوردند . پاسدار « حاج محمود » که یکی از «افسرنگهبان» های زندان بود یکشب درمیان شیفت داشت . او ویژگی خاصی نسبت به بقیه پاسدارها و افسرنگهبان ها داشت و آن ویژگی این بود که اغلب اوقات سعی می کرد خودش را شخصی منطقی و قابل مذاکره و اهل گفتگو و حتی روشنفکر نشان دهد . معمولا با سماجت و وقاحت عجیبی به بچه ها پیله می کرد و دنبال آن بود که او را بعنوان یک آدم منطقی و اهل گفتگو« تحویل» بگیریم ولی روحیه پاسداری و کینه جویی و چماق بدستی اش خیلی زود دستش را رو می کرد و بهمین خاطر هیچ کس محلی به او نمی گذاشت . بارها بعداز بحث و صحبت با زندانی او را بیرون می کشید و کتک می زد و بعد به سلول های انفرادی می فرستاد . هر بار وارد بند می شد بچه ها پشت شان را به او می کردند و وانمود می کردند او را نمی بینند و توجهی به او ندارند . او هم که این موضوع را خیلی خوب می فهمید فوری آن روی « سگ» خودش را نشان می داد و به ماهیت سیاسی و اعتقادی ما توهین و فحاشی می کرد . 
در این اوضاع و احوال یک شب بعد از اینکه « آمارگیری» تمام شد و درب سلولها باز شد من برای قدم زدن به راهرو رفتم و بلافاصله بسمت سلول ۹ روانه شدم وبه داخل آن سرک کشیدم نا خودآگاه سراغ نقاشی روی دیوار رفتم ولی اثری از آن نبود . حسین قزوینی که از بچه های کرمانشاهی بندمان بود و در سلول ۹ ساکن بود متوجه موضوع شد و از تعجب من خنده اش گرفت . با وجود آنکه حدس می زدم چه شده ولی پرسیدم نقاشی چی شد ؟! در جوابم گفت : « حاج محمود » برد . 
ـ چرا ؟ چطور شد برد ؟ 
حسین قزوینی تعریف کرد : « حاج محمود جلوی سلول آمد و نگاهی به ما انداخت طبق معمول دنبال سوژه ای بود تا گیر بدهد . ولی از ما هر کس خودش را به چیزی یا کاری مشغول کرد . اولش سعی کرد با سوالات الکی ما را وادار به صحبت با خودش بکند امّا هیچ کس محلش نگذاشت و همه در واکنش به حرفهایش ساکت ماندند «حاج محمود » که کُفرش در آمده بود نگاهی به در و دیوار سلول کرد و نقاشی نظرش را جلب کرد و آمد توی سلول و نگاهی دقیق به آن انداخت و پرسید : این نقاشی را چه کسی کشیده است ؟ هیچ کس جوابش را نداد . بعد روبه من کرد و پرسید معنی این نقاشی چی هست ؟ من جواب دادم نمی دانم . از حشمت الله(طاهری) پرسید او هم جواب سربالا بهش داد . حاج محمود که حسابی سرخورده شده بود از اکبر پرسید منظور از این نقاشی و دیوارفروریخته و منظره طبیعت چی هست ؟ اکبر هم شانه هایش را بالا انداخت و چیزی نگفت . 
حاج محمود دوباره به عکس خیره شد و دقایقی روی آن تمرکز کرد و بعد با حالتی که غیض و عصبانیت و کینه از آن هویدا بود گفت : « فکر کردید که ما خر هستیم و نمی فهمیم . خر خودتان هستید . فکر می کنید ما نمی توانیم بفهمیم منظورتان از این نقاشی چه هست و چرا کشیده شده است ؟ این دیوار که اینجا هست همان « حزب الله » است . دیواریعنی بسیجی و پاسدار که سد راه تکامل هستند و شما می خواهید این سد را بردارید . آن آجرهایی که فروریخته شده یعنی کارهای مسلحانه و انفجار و ترورهایی است که شما و سازمان تان مرتکب شده اید . آن منظره هم جامعه بی طبقه توحیدی است وآن دو پرنده ای که در آسمان پرواز می کنند مسعود و مریم هستند ...» با گفتن این حرفها در حالی که چهره اش برافروخته شده بود با غیض نقاشی را از دیوار کند و آنرا تا کرد و در جیبش گذاشت و بیرون رفت . 
با شنیدن داستان نقاشی اکبر و حاج محمود  از زبان حسین, هیجان زده شده و با خودم گفتم : عجب ! از یک طرف ناراحت بودم که آن پنجره و چشم انداز رویایی که اکبر  ساخته بود به روی ما بسته شده بود . آخه من هر روز چشم ودل خودم را با دیدن آن می شستم و سیراب می کردم . 

ولی وقتی تفسیر نقاشی را از زبان «افسرنگهبان» و شکنجه گر معروف گوهردشت می شنیدم حس دیگری در درونم ایجاد شده بود . با خودم گفتم : عجیبه ! بعضی وقت ها دشمن از خود ما بهتر می فهمد که در درون دل و قلب یاران و همسلول هایمان چه می گذرد . 
کمتر از یک سال بعد در ۱۱ خرداد ۱۳۶۷ یعنی دو ماه قبل از شروع قتلعام زندانیان سیاسی, من و اکبر لطیف و مراد  و  حمزه به همراه بیش از ۱۵۰ نفر از زندانیان مجاهد زندان گوهر دشت به  بند چهار بالای زندان اوین منتقل شدیم . اکبر در مرداد همین سال به همراه صد وپنجاه نفر دیگر از بچه های بند چهار در جریان قتل عام زندانیان به شهادت رسید . 
بر اکبر لطیف و همه جاودانه های قتلعام ۱۳۶۷ درود

مرداد ۱۳۹۳ 
محمدخدابنده لویی

ـ بجز علی بادی و محمد زند( کمپ لیبرتی) بقیه شخصیت های زندانی  این داستان در جریان قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ به شهادت رسیدند . 
سه خواهر اکبر در دهه شصت به دلیل هواداری از مجاهدین خلق دستگیر شده بودند  . فرزانه در سال شصت به شهادت رسید و دو خواهر دیگر هم اکنون در کمپ لیبرتی هستند. 
ـ اتاق گاز : اتاق بدون روزنه ای بود که تعداد زیادی از زندانیان را درون آن می انداختند و درب آن را می بستند وبخاطر کمبود هوا و اکسیژن بسرعت زندانیان دچار خفگی و تنگی نفس و بی هوشی می شدند و به همین دلیل به آن « اتاق گاز » می گفتیم . 
ـ بخشی از خاطرات مهین لطیف در كتاب خود به نام «اگر ديوارها لب مي گشودند» درباره اعلام شهادت اکبرلطیف توسط کارگزاران رژیم : 
« ساعتش روز 17مرداد متوقف شده بود يك شب، پنجشنبه شب بود كه ناگهان زنگ در خانه را زدند. شنيده بوديم كه پنجشنبه شبهاي هر هفته خبر اعدام بچهها را به خانوادههايشان ميدهند. براي همين صداي زنگ در آنموقع شب، براي همهمان نگرانكننده بود و يك لحظه همه بر جاي خود ميخكوب شديم... بههرحال، مادرم براي بازكردن در رفت و چند دقيقه بعد با رنگ پريده برگشت و به پدرم گفت برو ببين اينها چه ميگويند؟ من به حياط رفتم تا بشنوم چه ميگويند... معلوم شد چند پاسدار هستند. به پدرم گفتند فردا ساعت9 صبح بهكميتة جادة خاوران بياييد. پدرم پرسيد آنجا چه خبر است؟ گفتند ما نميدانيم ما مأموريم و معذور! پدرم عصباني شد و گفت خب ميخواهيد بگوييد پسرم را اعدام كردهايد، ديگر! اينهمه قايمباشكبازي براي چيست؟ آن پاسدار هم بيشرمانه ليست بلندي را كه دستش بود نشان داد و گفت ما چيزي نميدانيم، از صبح تا الان كارمان اين است كه به خانة تكتك افراد اين ليست مراجعه كنيم و همين خبر را بدهيم. پدرم به آنها گفت برو به همان كسي كه ميداند بگو، حكومت ممكن است با كفر بماند ولي با ظلم نميماند. آنها چيزي نگفتند و رفتند. به اين ترتيب فهميديم كه اكبر را اعدام كردهاند. مادرم در آشپزخانه بلندبلند و با سوز دل گريه ميكرد و گريههاي دردآلودش ما را هم به گريه ميانداخت. او در ميان گريهها، از غمهاي فروخوردهاش در اعدام فرزانه، از 8سال رنج و شكنجة مداوم اكبر، از آمد و رفتها و انتظارهاي طولاني و بيحاصل در اين سالها در مقابل در بستة زندانهاي مختلف، در آرزوي اين كه فقط يك بار بتواند فرزندش را ببيند، از آرزوهاي خاكسترشدهاش براي اكبر كه قرار بود 4ماه ديگر آزاد شود و از خاطرات تلخ و شيرينش با فرزانه و اكبر حرف ميزد. انگار داغ اكبر، زخم دلمه بستة شهادت فرزانه را هم تازه و خونچكان كرده بود. مادرم در ميان گريه و مويههايش، خميني را نفرين ميكرد و ميگفت: اي ظالم!… آخر اين زندانيهاي كتبسته چه گناهي كرده بودند كه بعد از 7سال آنها را كشتي؟ چقدر ميخواهي خون بخوري؟ اي جلاد… اي جاني!… آن شب در خانة ما هيچكس تا صبح نخوابيد. صبح اول وقت همه سوار ماشين شديم و پدرم ابتدا همهمان را به سر مزار فرزانه برد. شايد ميخواست ما را كمي تسلي بدهد. از آنجا ساعت11 صبح به كميتة خاوران رفتيم. از چند صدمتر مانده به محل، پاسداران ايستاده بودند و نميگذاشتند جلو برويم. اسم و مشخصات را پرسيدند و با بيسيم اطلاع دادند. يكي آمد و گفت نوبت شما ساعت9 بوده، چون دير آمدهايد بايد برگرديد و ساعت2بعد از ظهر بياييد. پدرم كه از كوره دررفته بود گفت: مگر ميخواهيد چهكار كنيد؟ مگر غير از اين است كه ميخواهيد بگوييد آنها را كشتهايد و دو دست لباسش را بدهيد؟ اين بازيها ديگر براي چيست؟ همان پاسدار گفت من چيزي نميدانم، فقط ميدانم كه شما بايد برگرديد. معلوم بود از اينكه با خانوادههاي بچهها برخوردي پيدا كنند، بهشدت ميترسند. به اين خاطر زمانبندي داده بودند كه مبادا همة خانوادهها با هم مراجعه كنند و آنجا شلوغ شده از كنترلشان خارج شود. هر هفته به تعداد مشخصي با زمانبنديهاي مختلف خبر ميدادند تا به كميتههاي خارج از شهر بروند و به اين ترتيب خبر اعدام بچهها را بهتدريج و بهطور پراكنده بهخانوادههايشان ميدادند. سرانجام برگشتيم و ساعت2 من و پدرم به آنجا رفتيم...پدرم رفت و بعد از يكساعت با يك ساك كوچك برگشت. احساس ميكردم در همين يكساعتي كه رفت و برگشت، شكستهتر شده است. هيچ حرفي نزد و فقط سوار ماشين شد و حركت كرديم. بغض كرده بود، اما هيچ حرفي نميزد. شايد ميترسيد اگر حرف بزند نتواند خودش را كنترل كند. كمي كه گذشت، تعريف كرد كه او را به داخل يك اتاق بردند كه دور تا دورش تعدادي نشسته بودند و چند آخوند هم بين آنها بود. او را وسط اتاق روي يك صندلي نشاندند و آخوندي كه بهنظر ميرسيد، رئيس آنهاست، شروع كرد بهگفتن يكسري مزخرفات. نظير اينكه بعد از حملة منافقين در عمليات مرصاد، زندانيها كه با آنها در ارتباط بودند، شورش كردند و تعدادي از پاسداران ما را كشتند، ما هم آنها را اعدام كرديم و… پدرم به آنها گفته بود، اينجا من هستم و شما، به چه كسي داريد دروغ ميگوييد؟ مرغ پخته هم به اين حرفها ميخندد. بگوييد دستتان به مجاهدين نميرسد، اين زندانيهاي كتبسته و بيدفاع را كشتيد. مگر خودتان به پسر من 8سال حكم نداديد؟ فقط 4ماه ديگر مانده بود كه حكمش تمام شود و… سرانجام كاغذهايي را براي امضا به پدرم داده بودند كه در آن متعهد ميشد كه هيچ مراسم عزايي نگيرد، عكس پسرش را جايي نزند، بهكسي هم چيزي نگويد. اگر اين كارها را كرد، ممكن است بعد از مدتي محل دفن او را بگويند. البته آن را هرگزنگفتند و نميتوانستند هم بگويند. چون همه را در گورهاي جمعي ريخته و روي آن را هم با بولدوزر صاف كرده بودند. در ساك اكبر، جوراب و شالگردني كه برايش بافته بودم، گذاشته شده بود و ساعتش روز 17مرداد را نشان ميداد كه متوقف شده بود. آيا قلبش هم همان روز از تپش باز ايستاده بود؟»

۲۰ تیر ۱۳۹۳

آقای علی حیدرزاده پدر سربلند و صبور موسی حیدرزاده به فرزند جاودانه اش پیوست


پدر مجاهد شهید موسی حیدرزاده ( زندانی سیاسی سابق و رزمنده شهید ارتش آزادیبخش) روز پنجشنبه نوزدهم تیر, در تهران بدرود حیات گفت و به فرزند جاودانه اش پیوست .
مرحوم علی حیدرزاده از هواداران مقاوم و پایدار سازمان مجاهدین خلق ایران و از زندانیان سیاسی سابق بود و در سه دهه اخیر بخاطر علایق و پیوستگی هایش به سازمان مجاهدین خلق و همچنین دیدار با فرزند مجاهدش « آرزو حیدرزاده » در شهر اشرف بارها توسط وزارت اطلاعات احضار, دستگیر, بازجویی و زندانی شد .
ولی او با روحیه ای استوار و عزمی جزم, درمقابل شکنجه گران و قاتلان موسی مقاومت کرد و « نه » گفت و دستگاه سرکوب و اختناق را به بازی و سخره گرفت .
سه دهه پیش در اوایل دهه شصت, پدر به دلیل کمک و حمایت از سازمان مجاهدین خلق ایران دستگیر شد . آنزمان بازجویان اوین سعی کردند از او بعنوان طعمه برای دستگیری بقیه مجاهدان مرتبط با او سوء استفاده کنند ولی او با هشیاری و زیرکی و با ریسک پذیری فوق العاده زیاد, یارانش را مطلع و آنها را از دامی که وزارت اطلاعات چیده بود دور کرد و بازجویانش را فریب داد .
زنده یاد حیدرزاده در سال 1387 بهمراه ده ها نفر دیگر از پدران و مادران مجاهدان اشرفی که به قصد دیدار با فرزندان شان عازم عراق بودند, در فرودگاه تهران توسط وزرارت اطلاعات دستگیر و زندانی و سپس محکوم به حبس شد .
درود خدا و خلق بر او باد بخاطر پایداری و عزم جزم و بخاطر عشق بی پایانش به مجاهدین خلق ایران .
حیدرزاده, اکنون در کنار موسی و بقیه جاودانه فروغ های خلق آرام و مطمئن جای گرفته است فقدان او را به مسعود و مریم و به خانواده محترم حیدرزاده و همه یاران سرفراز مقاومت در ایران و خارج از ایران تسلیت می گویم . بدون شک او بزودی بهمراه موسی و بقیه ستارگان شبکوب, در جشن پیروزی خلق و نابودی فاشیسم مذهبی حاکم بر میهن مان, حاضر و ناظر خواهد بود .
یاد و نامش گرامی باد
پنجشنبه ـ نوزدهم تیر ـ 1393
محمد خدابنده لویی