۱۶ دی ۱۴۰۰

قصه پریا در گوهردشت

 

زمان: 1  فروردین 1367

مکان: زندان گوهردشت ـ بند 9



اولین ساعات سال 1367 را می گذراندیم، جشن مفصل و پرشور و حالی در راهروی  بند  9 زندان گوهردشت برپا بود. بعد از چند برنامه هنری و فرهنگی و همینطور پخش شیرینی دست ساز خودمان، نوبت به اجرای نمایش موزیکال «پریا» شد.

از یک هفته قبل با مدیریت بهزاد رمزی اسماعیلی و تحت نظارت و مشورت حمید میرسیدی تمرینات این نمایش جالب شروع شده بود. یادم نمی رود که هفته آخر اسفند حمید میرسیدی پیش من آمد و گفت برای یک نمایش به تو نیاز داریم. پرسیدم چه نقشی را باید بازی کنم؟ در جواب خیلی ساده و راحت گفت: نقش خاصی نیست و کار زیادی نباید بکنی! فقط نقش یک پری را بازی خواهی کرد! چیزی نمانده بود دو تا شاخ در سرم سبز بشود. پرسیدم: چی؟ پری؟ از کی تا حالا پری ها سیاه یا سبزه بودند که  سراغ من آمدی؟ حمید قوت قلب داد که دو نفر دیگر نیز نقش پری را اجرا می کنند و همه تون شبیه هم هستید!  با اصرار حمید قبول کردم که در زمره چندین پری قرار بگیرم و در نتیجه تمرینا بلافاصله شروع شد.

نمایش پریا در واقع بر اساس شعر معروف احمد شاملو بود. این شعر سالها قبل توسط یکی از خوانندگان مشهور اجرا شده بود  و حالا در اولین روز بهار 1367 نوبت اجرای نمایش آن در بند 9 زندان گوهردشت رسیده بود.

یکی از بچه های هیکلمند  بندمان یک بلوز بافتنی کلفت و مشکی و شلوار سیاه به تن کرده بود و یک ماسک دست ساز و نقاشی شده به صورت زده بود که چهره ی خوفناک و زشت یک « دیو»  را داشت. من  و دو نفر دیگر با لباسها و ملافه های سفید،  خودمان را شکل پری ها کرده بودیم و در یک ردیف نشسته بودیم.

ما پریای  نازنین زار و زار گریه می کردیم. همزمان یکی از بچه ها بنام فردین ترانه پریا را  با همان ریتمی که داریوش خوانده بود  با صدای بلند برایمان می خواند و همزمان نمایشا بر اساس خوانندگی فردین به پیش می رفت.

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود.

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

گیس شون قد کمون رنگ شبق

از کمون بلن ترک

از شبق مشکی ترک.

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر

در گوشه ديگر صحنه،  چندنفر دست و پايشان در غل و زنجير بود. زنجيرها را با کاغذ ساخته بوديم. پشت سر غلامان دربند،  ديو در حال تنوره‌کشيدن بود و با دست ها و بدنش حرکات یک  دیو  یا غول وحشی را  اجرا می کرد.

در انتهای ترانه و  نمایش، عده ای با لباسهای محلی با دایره و تنبک  وارد صحنه می شدند و همه با هم  به دیو حمله می کردند و او را  بر زمین می زدند و  غلامان،  زنجیرهایشان پاره می شد و همه به شادی و پایکوبی می پرداختند و همه بچه های بند همخوانی می کردند:

عيد مردماس ديب گله داره

سياهي روسياست ديب گله داره

سفيدي پادشاست ديب گله داره

...

چند ساعت بعد از آن که جشن نوروز تمام شد با علی سلطانی در راهرو بند قدم می زدم. علی از اجرای خوب برنامه نوروزی لبخند رضایت بر لب داشت و  از من پرسید: آیا می دانی شاملو در این شعر چه می خواهد بگوید؟  منظور شاملو از پریای گریان چه هست؟

به علی گفتم تا بحال به این موضوع فکر نکرده بودم و دقیقا نمی دانم منظور شاملو چه هست؟

علی نظر و برداشت خودش از شعر شاملو را اینچنین توضیح داد:« ما همیشه در افسانه ها و داستانها شنیده و خوانده بودیم که هر وقت انسانها در کار و زندگی شان با مشکلات و بحران های بزرگ و لاینحل روبرو می شوند و قادر به حل آن نیستند ناگهان یک پری از راه می رسید و با قدرت خارق العاده و فوق طبیعی با خواندن یک ورد و یا سوزاندن یک پر و فوت کردن و  در  یک چشم به هم زدن مشکل انسان را حل می کند.

ولی شاملو در این شعر می خواهد بگوید همین «پریا»ی  خارق العاده  وقتی به دنیای خاکی و پر از تضاد واقعی پا بگذارند و در مقابل واقعیت های سرسخت قرار بگیرند مستأصل و درمانده  خواهند شد و بجز «زار و زار» گریه کردن کاری از دست شان برنمی آید. پیام شعر این است:  انسانها نباید  در انتظار کمک «از ما بهتران»  بمانند باید خودشان آستین بالا بزنند و به جنگ «دیو» مشکلات بروند.

پایان داستان پریا

 

·         علی سلطانی و حمید میرسیدی و بقیه بازیگران این نمایش  پنج ماه بعد  در جریان قتلعام زندانیان سیاسی در زندان اوین در سال 1367 به همراه بقیه یاران شان  اعدام شدند.

 

محمد خدابنده لویی

دی ماه 1400



شعر " پریا " احمد شاملو

يكي بود يكي نبود

زير گنبد كبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.

زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.

گيس شون قد كمون رنگ شبق

از كمون بلن ترك

از شبق مشكي ترك.

روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير

پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد

از عقب از توي برج شبگير مي اومد...

" - پريا! گشنه تونه؟

پريا! تشنه تونه؟

پريا! خسته شدين؟

مرغ پر شسه شدين؟

چيه اين هاي هاي تون

 

گريه تون واي واي تون؟ "

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا

***

" - پرياي نازنين

چه تونه زار مي زنين؟

توي اين صحراي دور

توي اين تنگ غروب

نمي گين برف مياد؟

نمي گين بارون مياد

نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟

نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟

نمي ترسين پريا؟

نمياين به شهر ما؟

شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-

پريا!

قد رشيدم ببينين

اسب سفيدم ببينين:

اسب سفيد نقره نل

يال و دمش رنگ عسل،

مركب صرصر تك من!

آهوي آهن رگ من!

گردن و ساقش ببينين!

باد دماغش ببينين!

امشب تو شهر چراغونه

خونه ديبا داغونه

مردم ده مهمون مان

با دامب و دومب به شهر ميان

داريه و دمبك مي زنن

مي رقصن و مي رقصونن

غنچه خندون مي ريزن

نقل بيابون مي ريزن

هاي مي كشن

هوي مي كشن:

" - شهر جاي ما شد!

عيد مردماس، ديب گله داره

دنيا مال ماس، ديب گله داره

سفيدي پادشاس، ديب گله داره

سياهي رو سياس، ديب گله داره " ...

***

پريا!

ديگه تو روز شيكسه

دراي قلعه بسّه

اگه تا زوده بلن شين

سوار اسب من شين

مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد

جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.

آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا

مي ريزد ز دست و پا.

پوسيده ن، پاره مي شن

ديبا بيچاره ميشن:

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن

سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن

عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]

در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن

غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن

هر كي كه غصه داره

غمشو زمين ميذاره.

قالي مي شن حصيرا

آزاد مي شن اسيرا.

اسيرا كينه دارن

داس شونو ور مي ميدارن

سيل مي شن: گرگرگر!

تو قلب شب كه بد گله

آتيش بازي چه خوشگله!

آتيش! آتيش! - چه خوبه!

حالام تنگ غروبه

چيزي به شب نمونده

به سوز تب نمونده،

به جستن و واجستن

تو حوض نقره جستن

الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن

بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن

عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن

به جائي كه شنگولش كنن

سكه يه پولش كنن:

دست همو بچسبن

دور ياور برقصن

" حمومك مورچه داره، بشين و پاشو " در بيارن

" قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو " در بيارن

پريا! بسه ديگه هاي هاي تون

گريه تاون، واي واي تون! " ...

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...

***

" - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!

شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك

تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد

بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف

قصه سبز پري زرد پري

قصه سنگ صبور، بز روي بون

قصه دختر شاه پريون، -

شما ئين اون پريا!

اومدين دنياي ما

حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين

[ كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟

دنياي ما قصه نبود

پيغوم سر بسته نبود.

دنياي ما عيونه

هر كي مي خواد بدونه:

دنياي ما خار داره

بيابوناش مار داره

هر كي باهاش كار داره

دلش خبردار داره!

دنياي ما بزرگه

پر از شغال و گرگه!

دنياي ما - هي هي هي !

عقب آتيش - لي لي لي !

آتيش مي خواي بالا ترك

تا كف پات ترك ترك ...

دنياي ما همينه

بخواي نخواهي اينه!

خوب، پرياي قصه!

مرغاي شيكسه!

آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟

كي بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما

 

قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟ "

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.

***

دس زدم به شونه شون

كه كنم روونه شون -

پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن

پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن

خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،

ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس

شدن، ستاره نحس شدن ...

وقتي ديدن ستاره

يه من اثر نداره:

مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم

هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -

يكيش تنگ شراب شد

يكيش درياي آب شد

يكيش كوه شد و زق زد

تو آسمون تتق زد ...

شرابه رو سر كشيدم

پاشنه رو ور كشيدم

زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم

دويدم و دويدم

بالاي كوه رسيدم

اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:

" - دلنگ دلنگ، شاد شديم

از ستم آزاد شديم

خورشيد خانم آفتاب كرد

كلي برنج تو آب كرد.

خورشيد خانوم! بفرمائين!

از اون بالا بياين پائين

ما ظلمو نفله كرديم

از وقتي خلق پا شد

زندگي مال ما شد.

از شادي سير نمي شيم

ديگه اسير نمي شيم

ها جستيم و واجستيم

تو حوض نقره جستيم

سيب طلا رو چيديم

به خونه مون رسيديم ... "

***

بالا رفتيم دوغ بود

قصه بي بيم دروغ بود،

پائين اومديم ماست بود

قصه ما راست بود:

قصه ما به سر رسيد

غلاغه به خونه ش نرسيد،

هاچين و واچين

...

 

 




۱۸ مهر ۱۴۰۰

آن دوشنبه روز تولدم بود


بمناسبت دهم اکتبر  روزجهانی لغو اعدام و سالگرد تیرباران پدرم دکتر علی خدابنده لویی و 72  مجاهد دیگر  در زندان اوین :

 



آن دوشنبه  روز تولدم بود

در مهرماه  سال 1360  هستیم   و  اوضاع  ایران از نظر سیاسی و اجتماعی بشدت متحول و شلوغ  و بهم ریخته است.  حکومت بعد از روز سی خرداد و تظاهرات عظیم مسالمت آمیز به فرمان خمینی در حال قلع و قمع  مخالفان است و هر  روز عده کثیری از جوانها و دانشجویان را  دستگیر و تعداد زیادی را بطور روزانه اعدام می کند. در چنین اوضاع و احوالی...  خیلی از دوستان و همکلاسی هایم دستگیر و  روانه زندان اوین شده بودند و حتی بعضی شان اعدام شده بودند.

من بناچار با خانواده  به شهر کرج کوچ کردیم  و در محله شاه عباسی  یک خانه اجاره کردیم  تا شاید از دست  پاسدارهای تهران  در امان باشیم.

در ماه شهریور، بعد از سالهای طولانی که خانه مستقل و بزرگ داشتیم  با پدیده اجاره نشینی و مالک و مستأجر  روبرو شدیم. در جواب خانم صاحبخانه که یک زن کنجکاو  ولی مهربان بود گفتیم  پدرمان در جبهه جنگ است و مدتی است که  از او خبر نداریم!  من به سختی و در نهایت مخفی کاری موفق شدم در دبیرستان معروف کرج بنام دهخدا  ثبت نام کنم. در آن موقعیت  فقط با  خانواده دایی پدرم در شهر کرج ارتباط داشتیم. دایی پدرم اسلامعلی حاجیلویی بود  و ما به او  «اسلام دایی» می گفتیم. این خانواده پرمهر و صفا در آن شرایط پشتیبان و تکیه گاه روحی و روانی ما  شده بودند و مهر و محبتی که نثار ما می کردند از سختی و فشار روزگار بر ما می کاستند. سرپرست مان مادرم بود و  احساس غربت و دربدری، بار سنگین و طاقت فرسایی بر دوش این زن جوان 33 ساله با پنج فرزند کودک و نوجوانش بود.




 روز دوشنبه بیستم مهر بود و مثلا  روز تولد من بود و هفده ساله شده بودم  ولی در آن اوضاع خطرناک و بهم ریخته  چه کسی به فکر  روز تولد بود!  راستش را بخواهید خودم هم نمی دانستم  روز تولدم کی هست؟  در آن زمان،  جشن گرفتن برای روز تولد  حتی برای کودکان نیز یک کار لوکس محسوب می شد!! 

صبح زود  بعد از خوردن  صبحانه از اهالی خانه  خداحافظی کردم و  به  سمت دبیرستان دهخدا در  کرج براه افتادم.  ساعت دو بعدازظهر  دبیرستان تعطیل شد و  به خانه برگشتم  و خوشحال بودم که  بزودی بساط نهار پهن می شود و غذای خوشمزه ای در انتظارم است ولی وقتی داخل خانه شدم متوجه شدم بجز مریم  کسی در خانه نیست!

مریم که بود؟  یک دختر جوان که مثل همه هواداران مجاهدین بعد از روز سی خرداد  از ترس دستگیری از خانه اش بیرون زده بود و مدتی در خیابانها و زیر پل ها شب را به صبح رسانده بود ولی خوشبختانه به واسطه یک دوست، ما  را پیدا کرده بود و یا ما او را پیدا کرده بودیم. صحنه جالبی بود! یک فراری در خانه یک فراری دیگر مخفی شده بود!

با تعجب از مریم پرسیدم: پس بقیه کجایند؟ مریم  که بطور محسوسی مهربانتر و دلسوزتر از قبل شده بود گفت مامان و خواهر و برادرهایت به تهران رفته اند!!

عجیب بود! وسط هفته و موقع درس و مدرسه  چه وقت تهرانگردی بود!!؟

مریم از من خواست با هم به بیرون خانه برویم و  قدم بزنیم!! برای چی؟ وضعیت در نظرم واقعا  شک برانگیز شده بود. در آن روزها چرخیدن در خیابانها بی احتیاطی محض بود ولی با هم شروع به پیاده روی در خیابان پردرخت دانشکده کشاورزی کردیم که در نزدیک خانه مان بود. بالاخره بعد از کلی صحبت و داستان و صغری و کبری  چیدن، مریم به من گفت:

» امروز صبح اول وقت زن دایی (صدف) به خانه آمد و  به مادرت گفت: فاطمه برو  یک روزنامه بخر تا ببینیم در آن چه نوشته است!! مادرت که تعجب کرده بود پرسید چی شده زن دایی؟ زن دایی صدف که اختیار از دست داده بود اشک ریزان گفت دیشب که من و  اسلام دایی  پای تلویزیون اخبار استان تهران را گوش می کردیم اسامی عده ای از اعدام شدگان را شنیدیم که اسم علی آقا هم در میان آن اسامی بود ولی خودت که میدانی من و دایی گوش مان خوب نمی شنود و احتمالا اشتباه شنیده ایم!«.

مریم ادامه داد:«من فوری رفتم و روزنامه جمهوری اسلامی را خریدم و آوردم و خواندیم. زن دایی درست شنیده بود دیروز 73 نفر از بچه ها را اعدام کرده اند و اسم پدرت هم در میان انهاست».




آن روزها من هفده ساله بودم. برای ماهها هر بار که بیاد پدرم می افتادم و اخبار اعدامهای زندان اوین را می شنیدم  به خودم دلداری و خوشبینی می دادم که پدر اگر چه به جرم هوادارای از مجاهدین دستگیر شده است ولی چون هیچ چیزی از او ندارند به احتمال زیاد فقط حکم کوتاه زندان خواهد گرفت و بالاخره بزودی به خانه باز خواهد گشت. با شنیدن خبر اعدام پدر از زبان مریم، گویی دنیا دور سرم به چرخش در آمد و  برای لحظاتی در عالم  دیگری بودم مثل انسانی که در فضای بی انتها و تاریک در بی وزنی معلق است! بی اختیار  اشک در چشمانم حلقه زد. دلم می خواست شروع به فریاد زدن بکنم و یا  از ته دل گریه کنم اما  با آنکه یک  نوجوان بودم  نمی خواستم جلوی مریم گریه کنم. خودم را به سختی کنترل کردم.

به خانه بازگشتیم و من روزنامه جمهوری اسلامی را برداشتم و جزئیات خبر را مرور کردم. نام پدرم در ردیف پانزدهم  یک لیست 73 نفره از زندانیان سیاسی هوادار  و یا عضو مجاهدین قرار داشت که روز قبلتر  تیرباران شده بودند.

آرام و قرار نداشتم، مادرم با بچه ها  به خانه عموی بزرگم  حاج صفی الله در محله خزانه بخارایی در تهران رفته بود و البته در آن شرایط این کار مادر و بقیه  یک ریسک پذیری خطرناک بود. تصمیم گرفتم به دیدن ازادعلی بروم. او پسر بزرگ همان زن دایی بود که خبر پدرم را اطلاع داده بود.  به  محله اسلام آباد در بالای تپه های کرج رفتم. محله اسلام آباد که در زمان شاه به «زور اباد»  شناخته می شد یک محله فقیر نشین بود که با  «زور فقیران» تصاحب و ساخته شده بود. آزاد علی  به تازگی یک مطب دندانپزشکی در مرکز این محله  دایر کرده بود و در حال رشد و پیشرفت کاری بود.  در شیب تند  خیابان اصلی زورآباد به سختی بالا می رفتم که متوجه شدم آزادعلی با  آرامی به سوی من می اید. او را  علی ازاد  صدا می کردیم. متوچه شدم  اشک در گوشه چشمش جمع شده است و با بغض گفت:«پسرعمه را شهید کردند» و بلافاصله مرا در آغوش کشید و آهسته و با بغض در گوشم گفت: «محمد غصه نخور  انتقام خون پسرعمه را از  این کثافت ها خواهیم گرفت». علی در حال رفتن به تهران بود تا با بقیه فامیل ها و آشنایان به بزرگداشت و عزاداری پدرم بپردازند. به او گفتم این کار خطرناک است و احتمال دارد پاسداران کمین بگذارند ولی ازاد گفت مهم نیست و من باید بروم!  به او گفتم ولی من ریسک نمی کنم چون مطمئن هستم اگر به  خزانه و خانه عمویم  برگردم فوری شناسایی خواهم شد. خزانه بخارایی در جنوب تهران  محل سکونت ما و محل  فعالیت های سیاسی من در فاز سیاسی بود و پاسداران و بسیجی ها مرا کاملا می شناختند.  ازاد حرفم را تأیید کرد و گفت کار درستی می کنی ولی من می روم! از همدیگر  خداحافظی کردیم.

شب دیروقت شد  ولی از مادر و خواهر و برادرهایم خبری نشد. روز بعد نیز از مادر و بقیه خبری نشد. به محله اسلام آباد رفتم و متوجه شدم  از آزادعلی هم خبری نیست و خانواده اش گفتند  از تهران برنگشته است!! جرأت تماس تلفنی هم نداشتم چون احتمال شناسایی  و ردیابی را می دادم.

سه روز بعد  مادر و خواهر و برادرهایم به خانه برگشتند! خسته و غمزده ولی استوار و با ایمان.  چه اتفاقی افتاده بود. مادرم تعریف کرد که روز بیستم همه فامیلها و آشنایان بعد از شنیدن خبر  شهادت پدر به خانه عمو بزرگ مان حاج صفی الله هجوم می آورند و به عزاداری و مرثیه سرایی می پردازند و در حالی که تعداد زیادی از مردم در خانه عمو جمع بودند پاسداران کمیته   بصورت مسلحانه خانه را محاصره کرده و  همه را بازداشت می کنند!

پاسداران که  با تعداد زیادی از مردم روبرو بودند اتوبوسهای خالی را به جلوی خانه عمو می آورند و همه را  بصورت بازداشت شده سوار بر اتوبوسها کرده و به یک بازداشتگاه پاسداران در جاده بهشت زهرا می برند. زنان و دختران و کودکان در یک محل و مردان و پسران در بازداشتگاه دیگر نگهداری می شوند.

در میان بازداشت شدگان کودکان چندماهه  به همراه مادران شان و دختران نوجوان و زنان  پیر و سالمند حضور داشتند. در میان مردان نیز از همه نسل ها حضور داشتند. مشهدی علی بابا که گوشهایش به سختی می شنید مرتب  به زبان ترکی از پاسداران می پرسید به  چه جرمی مرا دستگیر کرده و به اینجا آورده اید؟ پاسدارها هم در جواب  با بی رحمی و شقاوت می گفتند: نباید در  مجلس ختم یک «منافق» شرکت می کردی این کار جرم است»!وضعیت عجیب و غریبی در بازداشتگاه پاسداران در جاده قم  بوجود امده بود. در بخش زنان هر لحظه به درب سلول کوبیده می شد و هربار پاسدار می پرسید چه می خواهید؟ جواب می شنید: بچه نوزادم  گرسنه است و شیر می خواهد! بچه ام جایش را خیس کرده است و نیاز به  قنداق تازه  و پوشک دارد! بچه ام جیش دارد!  زنانی که تازه وضع حمل کرده بودند نیاز به  رسیدگی ویژه داشتند! و...

در حالیکه بر بالای پشت بام های بازداشتگاه تیربارهای سنگین کار گذاشته بودند  یک پاسدار از  از فرمانده اش پرسید: خانه تیمی و مجاهدین  که می گفتی همین ها هستند!!!

همه افراد بازداشت شده مورد بازجویی قرار گرفتند تا هویت شان شناسایی و وضعیت و سابقه سیاسی شان و میزان وابستگی شان به مجاهدین مشخص شود.

بعد از سه روز بازجویی و «تحقیق»  از همه  دستگیر شدگان «تعهد مکتوب» گرفته شد که دیگر حق ندارند در مجلس ترحیم یک مجاهد شرکت کنند.

روزها از پی هم می گذشت و خانه ما که مثلا مخفیگاه مان بود از مهمانان و فامیلها پر و خالی می شد. هر آشنا و فامیل که پا به خانه می گذاشت از ته دل و جانگداز می گریست و ما سعی می کردیم به بقیه دلداری بدهیم.

سالها  بعد  یک جوان از نسل دوم که به سختی پدرم  را بیاد می آورد به من گفت: مادرم همیشه از پدرت به نیکی یاد می کند و می گوید  در همه فامیل  نام علی آقا  و ارواح او  «قسم و سوگند راست» فامیل بوده و هست  و اگر کسی می خواهد به تأکید حرفش را  راست نشان دهد می گوید:« به روح علی آقا» قسم!

یاد و نام علی خدابنده لویی  و 72   جاودانه فروغ  مجاهد، همانان که  به سوگند راست و صادقانه مردم تبدیل گشتند گرامی باد.

#روز _جهانی_لغو_اعدام  گرامی باد

محمد خدابنده لویی

هجدهم مهر 1400

دهم اکتبر 2021

۱۹ مهر ۱۳۹۹

به مناسبت 19 مهر سالروز تیرباران 73 مجاهد

 

# شهادت _ میدهم




دکتر علی خدابنده لویی یک دندانپزشک مردمی و انساندوست  39 سال قبل در چنین روزی یعنی 19 مهر 1360 در زندان اوین به همراه 72  زندانی مجاهد دیگر  به جرم فعالیت سیاسی برای مجاهدین خلق ایران تیرباران شد. من در حالی این مطلب را می نویسم که 39 سال قبل در چنین لحظاتی  پدرم  به همراه 72  زندانی دیگر  به سمت تپه های اوین برای تیرباران برده می شدند.




دکتر علی خدابنده لویی در سال 1318  در یکی از روستاهای همدان متولد شد و با سخت کوشی و پشتکار  بی نظیر  از یک انسان ضعیف و  فقیر روستایی به یک انسان خودساخته و محبوب  و دندانپزشک حاذق و خوشنام بدل شد.

علی خدابنده لویی از سال 1342 مطب دندانپزشکی خود را در خیابان غار تهران تأسیس نمود و تا پایان عمر  در همان محل به مردمی که دوست شان داشت خدمت کرد.

من اولین فرزند او بودم و  پس از من سه برادر و سه خواهر به دنیا آمدند. مجموعا هفت خواهر و برادر بودیم.




در دهه 30  و  دهه 40 علی جوان  یک شخص مذهبی با گرایشات سنتی بود ولی دست سرنوشت او را در سال 1350 با سازمان مجاهدین خلق آشنا نمود  و روند تغییر و  تکامل  او با شناختی که از دیدگاه های مترقی  مجاهدین بدست آورد  آغاز شد.

در بهار 1352 دکتر به همراه دهها دوست همفکر و  همعقیده خود،  توسط ساواک دستگیر شد و به زندان کمیته مشترک برده شد.  در آن جمع دستگیر شده حسنعلی صفایی مسئولیت همه چیز را بعهده گرفت و با فداکاری اش موجب آزادی زودهنگام اکثر دوستانش شد.




پدرم بنا به دلیل شرایط بشدت امنیتی و سرکوبگرانه آن دوران (زمان شاه)   سعی می کرد همه فعالیت های خود را از دید من و بقیه مخفی نگه دارد.  من  که بخاطر شیطنت های کودکانه و تنش های مداوم با برادر کوچکترم مجبور شده بودم هر روز به مطب پدرم بروم و در آنجا درس و مشق و تکالیف مدرسه ام را انجام دهم   از نزدیک شاهد بخشی از فعالیت های پدرم بودم.

پدرم اکثر روزها  بعد  از پایان کار  با ماشین شخصی اش به سمت خانه زندانیان سیاسی آن دوران می رفت. در آن دنیای کودکانه همیشه یک سوال بزرگ در ذهنم بود که پدرم چکار می کند؟!  ولی فهم کرده بودم که نباید از او در اینباره  سوال بکنم. وقتی که بزرگتر شدم و بعد از پیروزی انقلاب متوجه شدم او  با سرکشی به خانواده های زندانیان سیاسی و  کمک های مالی و غیر  آن  تلاش می کرد از بار سختی  خانواده زندانیان سیاسی کم کند. بعضی از  زندانیان سیاسی در زمان شاه پس از پیروزی انقلاب از پدرم بابت آن کمک ها قدردانی می کردند.

در سال 1357 در جریان اعتراضات سراسری آن دوران پدرم مجددا دستگیر شد  این دومین و آخرین باری بود که در نظام شاه بخاطر مخالفت با حکومت سلطنتی دستگیر  شد.

 

پس از انقلاب

پس از پیروزی انقلاب  دکتر علی خدابنده لویی فعالیت خود را  خود را با سازمان مجاهدین خلق  به شکل رسمی و علنی و گسترده ادامه داد،  این بار مبارزه با شاه  جای خود را به مبارزه با « ارتجاع مذهبی بر خاسته از اعماق قرون و اعصار»  داده بود.  او  مطب و تخصص و امکانات شخصی و حتی خانه اش را در اختیار مجاهدین خلق  گذاشته بود و در بخش  امداد پزشکی سازمان به ارائه خدمات دندانپزشکی رایگان به اقشار فقیر  مشغول بود. فعالیت برای امداد پزشکی مجاهدین خلق نیز بی خطر نبود و  از حمله و هجوم پاسداران و چماق بدستان خمینی در امان نبود.




در روز دوم آبان  1359 دکتر احمد طباطبایی که از اعضای قدیمی سازمان بود در حالی که به سمت جبهه جنگ در جنوب می رفت بر اثر سانحه رانندگی کشته شد. چند روز بعد  دهها هزار نفر  در خیابانهای تهران در  پی تابوت دکتر طباطبایی به راه افتادند و   این تشییع جنازه عظیم و با شکوه  خمینی و ارتجاع حاکم  را  به هراس انداخت و  پاسداران شروع به دستگیری  هواداران سازمان نمودند. 




روز بعد از تشییع جنازه  مأموران اطلاعات سپاه پاسداران  به مطب پدرم حمله کردند و او را در جلوی چشم برادر کوچکترم محمود که آن زمان 10 ساله بود دستگیر و مورد  ضرب و شتم قرار دادند. محمود وقتی به خانه برگشت  از  کتک خوردن پدرش بدست پاسداران شوکه شده بود.  پیگیری مداوم برای یافتن پدرمان که توسط پاسداران ربوده شده بود  ما را به مقر سپاه در « سلطنت آباد» رساند و بالاخره بعد از هفته ها موفق به ملاقات پدرمان شدیم. پدرم به ما سفارش کرد  به نزد آیت الله لاهوتی برویم و  و اتفاقاتی را که افتاده است به او اطلاع بدهیم.  آیت الله لاهوتی که  در زمان شاه از  زندانیان سیاسی شناخته شده  بود و  خانواده اش از کمک های بی دریغ پدرم برخوردار شده بودند در ابتدای انقلاب شخصیت بسیار نزدیک به خمینی بود. او در پاسخ شکایت ما گفت: «متأسفانه از دست من نیز کاری ساخته نیست الان خود من هم  مغضوب اینها هستم»(نقل به مضمون). پدرم بعد  مدتی از زندان سپاه آزاد شد. مدتی  بعد از آزادی  پدرم به دیدار آیت الله لاهوتی در بیمارستان رفت.  لاهوتی  به پدرم گفت خمینی از طریق پسرش احمد مرتب به من پیام می دهد تا به دیدن او بروم ولی من به خمینی پیام دادم که هر گاه از کاخ جماران پایین آمدی و به میان توده های جنوب شهر رفتی آن وقت به دیدنت خواهم آمد.  لاهوتی پدرم را به یک روحانی دیگر معرفی کرد و گفت: این آقا که دکتر دندانپزشک است را می بینی؟  او  زمانی زحمت بسیار می کشید و پول در می آورد و آنرا  به خانواده های امثال ما  می داد تا بتوانیم  با خیال راحت در زندان مقاومت کنیم. ولی امروز خمینی پاسدارانش را به جان او و دوستانش انداخته است...




در روز سی خرداد 1360  بعداز پایان تظاهرات مسالمت آمیز  صدها هزار نفره در تهران  من و پدر  و برادر و خواهرم به خانه برگشتیم.  شب هنگام پاسداران کمیته منطقه 13 تهران به خانه مان حمله کردند و  پدرم را  دستگیر کردند. من نیز به همراه پدرم به بازداشتگاه کمیته نازی آباد (منطقه 13) برده شدم.

روز ششم تیر 1360 دکتر را  به همراه یک زندانی مجاهد دیگر به زندان اوین منتقل کردند و  تا  نوزدهم مهر 1360  از او بی خبر بودیم. 

روز 19 مهر 1360 تلویزیون و رادیو  رژیم  طبق روال هر روزه  لیست اعدام شدگان آن روز را  اعلام کرد و نام  علی خدابنده لویی فرزند هدایت اله در میان نام 73  مجاهد اعدام شده آنروز در زندان اوین قرار داشت.

روز 20 مهر 1360 دهها نفر از اعضای خانواده و فامیل و آشنایان برای عزاداری و  برگزاری مراسم بزرگداشت دکتر خدابنده لویی   به خانه  عموی بزرگم رفتند. ساعتی بعد مراسم مورد حمله پاسداران کمیته  قرار گرفت و   عزاداران  با سه اتوبوس  به زندان یا بازداشتگاهی در جنوب تهران در جاده قم برده شدند.  در میان بازداشت شدگان،  زنان باردار  و کودکان شیرخوار و  مردان و زنان سالخورده  حضور داشتند بعد از سه روز بازجویی و ارعاب و تهدید و حتی ضرب و شتم بعضی از جوانها  و بعد از اخذ  « تعهد عدم عزاداری برای دکتر خدابنده لویی» رهایشان کردند. در  آن روز  بسیاری با خود  زمزمه کردند :

تو در نماز عشق چه خواندی؟

که سالهاست بالای دار رفتی

و این شحنه های پیر

از مرده ات هنوز پرهیز می کنن

...

 

# شهادت _ میدهم

دکتر علی خدابنده لویی دندانپزشک مردمی و  انساندوست در 19 مهر 1360  در  42 سالگی به جرم فعالیت سیاسی برای سازمان مجاهدین خلق ایران  به همراه 72  زندانی مجاهد در زندان اوین تیرباران شد. او در روز 30 خرداد  1360 در  خانه اش در جنوب تهران دستگیر شده بود.

یاد دکتر علی خدابنده لویی و 72  زندانی مجاهد دیگر گرامی و راه شان پر رهرو باد

 

محمد خدابنده لویی

مهر 1399

۱۷ مهر ۱۳۹۹

بیاد نقی سعیدی

 

#  شهادت _ میدهم


35 سال قبل در چنین روزی یعنی هفدهم مهر 1364  نقی سعیدی تکنسین مخابرات و از فعالین سیاسی هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران  بعد از چهار سال زندان در حالی که حکم دو سال حبس او به پایان رسیده بود در زندان اوین تیرباران شد.



چهار سال قبل از آن  پدر همسرش حسنعلی صفایی نیز در زندان اوین به جرم فعالیت سیاسی برای سازمان مجاهدین خلق به شهادت رسیده بود.



نقی سعیدی متولد 1330  بود  و در زمان شهادت سی و چهارساله بود  و  همسر و دو فرزند داشت.



آشنایی من با نقی سعیدی به پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی 1357 برمی گشت. ما هر دو در یک انجمن محلی بنام « انجمن جوانان هوادار مجاهدین خلق - خزانه بخارایی » فعالیت می کردیم. نقی برای مدتی  مسئول من بود و برای یک دوره من و یک جوان  دیگر  تحت مسئولیت او  به تبلیغات انتخاباتی و پخش بروشورهای کاندیداهای مجاهدین خلق و نیروهای اتئلافی متحد مجاهدین برای شرکت در اولین دوره مجلس شورای ملی، به هر کوی و برزنی  می رفتیم. نقی که شاغل بود پس از آنکه از کارش مرخص می شد به هنگام غروب به ما می پیوست و تا دیر وقت با همدیگر به نصب پلاکاردهای تبلیغاتی و پخش تراکت می پرداختیم.




در دوره ای که من تحت مسئولیت نقی سعیدی بودم خیلی چیزها از او آموختم: جدیت و  رفتار منعطف اجتماعی نقی در پیشبرد کار و برقراری ارتباط راحت و صمیمانه  با مردم برای من که یک نوجوان بی تجربه بودم بسیار جالب و آموزنده بود و در طول زندگی ام از آن تجربه ی بسیار خوب و با ارزش بهره اجتماعی بسیاری بردم. نقی در مقابل رفتارها و دیدگاههای مختلف مردم بسیار با حوصله و صبور عمل می کرد. به یاد دارم که یک شب یک مرد که در حال عبور در خیابان بود وقتی متوجه شد ما در حال نصبت پوستر کاندیداهای مجاهدین خلق هستیم با عصبانیت واکنش نشان داد. نقی او را متوقف کرد و با حوصله شروع به توضیح و تشریح برنامه های سازمان مجاهدین خلق به او کرد. رفتار نقی طوری بود که آن مرد از اوج عصبانیت به آرامش کشیده شد و به دقت به حرفهای ما گوش کرد و در پایان بصورت دوستانه از ما خداحافظی کرد.

نقی از نظر ظاهر خوش و قد و بالا و خوشتیپ و از نظر باطن  شخصیتی ملایم و مهربان و دلسوز و در عین حال جدی و مسئولیت شناس  و دقیق داشت.

از سی خرداد 1360 که دستگیری ها و سرکوب های بی رحمانه فعالان سیاسی و اعدام های دسته جمعی مجاهدین و بقیه نیروهای مخالف خمینی شروع شد، دیگر او را ندیدم سه سال بعد در سالن 6 زندان اوین دوباره به هم رسیدیم. نقی که درسال 1360 دستگیر شده بود و  به 2 سال حبس محکوم شده بود دوباره مورد بازجویی مجدد قرار گرفته بود.

 نقی در زندان نیز همان خصوصیات مثبت و چشمگیر را حفظ کرده بود. در زندگی روزانه  داخل بند و در آن شرایط پر فشار و بسیار سخت زندان اوین  و در حالی که  زیر بازجویی و محاکمه های پیاپی قرار داشت او را می دیدم که همچنان دقیق و جدی و خونگرم و مهربان است. نسبت به وضع و حال بچه های داخل بند که اکثرشان نوجوان و یا جوان بودند رفتاری مسئولانه داشت و به همه کمک می کرد.

نقی سعیدی در فضای پراضطراب و پر استرس بازجویی و در حالی که سایه مرگ و اعدام بر روی سرش گسترده بود از روحیه ای محکم و استوار برخوردار بود  و به آرمانها و هدفی که از روز اول پیوستن به مجاهدین خلق انتخاب کرده بود وفادار و متعهد باقی مانده بود. اکثر ساعات روز با هم در راهرو سالن 6 و یا  در زمان هواخوری در حیاط بند قدم می زدیم و درباره مسائل مختلف زندان و اخبار سیاسی ایران و سازمان مجاهدین صحبت می کردیم. در آن روزگار من از روحیه بالا و صلابت درونی اش روحیه می گرفتم و احساس قوت قلب به من دست می داد.

در خرداد 1364  من به همراه حدود دویست نفر از زندان اوین به بند 19 زندان گوهردشت منتقل شدم و به اجبار  از نقی جدا شدم در آخرین لحظه همدیگر را با شدت در آغوش گرفتیم. دلم می خواست دوباره هر چه زودتر او را ببینم. برایش آرزوی موفقیت و آزادی کردم.

چند ماه بعد از طریق زندانیانی که از اوین آمده بودند خبر اعدام نقی سعیدی را شنیدم. خبر اعدام او برایم بسیار سخت بود و نمی خواستم باور کنم.

 

#  شهادت _ میدهم

او دو سال حکم گرفته بود و حکمش نیز پایان یافته بود ولی کینه حیوانی خمینی مانع آزادی او شد و در نهایت به دست شقی ترین کسان  به شهادت رسید.

یاد مجاهد شهید نقی سعیدی  فعال سیاسی  شجاع و سختکوش و عاشق پاکباخته مردم ایران و دیگر یارانش که در ماه مهر به شهادت رسیدند همیشه گرامی باد.

 

محمد خدابنده لویی

مهر 1399