۲۸ شهریور ۱۳۹۹

قصه من و رحمان

 

با یاد  و گرامیداشت نام نوید افکاری که در روزهای اخیر به دار شقاوت و جنابت خامنه ای آویخته شد

زمان اول: تابستان 1360

زمان دوم: تابستان 1367

مکان     : زندان اوین



زمان دوم:

تابستان گرم 1367 بود و من بعد از چند بار محاکمه توسط « کمیسیون مرگ»  در یکی از سلول های زندان اوین محبوس بودم. قتل عام زندانیان سیاسی از روز ششم مرداد آغاز شده بود و همچنان ادامه داشت و شبح مخوف مرگ بر سر همه زندانیان سیاسی در زندان اوین سایه گستر بود.

روزهای سخت و پر استرسی را پشت سر گذاشته بودم و بسیاری از دوستانِ همسلول و همبند را از دست داده بودم. در طول ماه مرداد خیلی از دوستان همبند و همسلول را از کنارم برده بودند و دیگرهیچ خبری از آنها نداشتم. بعد از یک ماه ما «بازمانده ها» همچنان و هر لحظه خودمان را در صف انتظار اعدام احساس می کردیم.

در طول روز هربار که پاسدار در داخل بند یا مقابل سلول ظاهر می شد به تب و تاب می افتادیم و از خودمان می پرسیدیم: این بار نوبت کیست؟

هوا خیلی گرم بود و من آرام و ساکت در گوشه ای نشسته بودم و به روزهای سخت و پرالتهاب گذشته و سرنوشت مبهم و غیرقابل پیشبینی آینده فکر می کردم.

رحمان مثل همیشه در حال قدم زدن بود و در حالیکه سرش را پایین انداخته و غرق در افکارش بود برای لحظه ای سرش را بلند کرد و چشمش به من افتاد که او را نظاره می کردم با لبخند صمیمانه همیشگی اش به من نزدیک شد و کنارم نشست. بتازگی با هم آشنا شده بودیم و او را از قبل نمی شناختم. چرخش روزگار ما را از بندهای مختلف اوین به هم رسانده بود و هر دو توسط «هیئت مرگ» محاکمه شده بودیم.

او جوانی آرام و لاغراندام با قدی نسبتا بلند و صورت استخوانی بود و چشمانی براق و نگاهی نافذ داشت. خیلی کم حرف بود و معمولا تمایل داشت به تنهایی قدم بزند و در افکارش غوطه ور باشد. هربار کنارم می نشست فرصت را از دست نمی دادم و سر صحبت را با او باز می کردم او که یک زندانی با سابقه و پرتجربه بود حرفهای ارزشمندی برای گفتن داشت و من دلم می خواست از تجربیات و ایده هایش بشنوم. از همصحبتی با او لذت می بردم.

آن روزها در داخل سلول و بند موضوع صحبت و گفتگوهای مان به تحولات داخل زندان و مرور خاطرات زندان و یادآوری دوستانی بود که از کنار ما برده بودند و دیگر اثری از آنها نبود. اغلب اوقات مرور خاطرات مان به سالهای انقلاب 57 کشیده می شد.

در آن روز گرم تابستان وقتی رحمان کنارم نشست صحبت مان به دوران کودکی و سپس روزهای داغ فعالیت های سیاسی بعد از انقلاب کشیده شد. من از خاطرات دوران دبیرستان و محله مان در خزانه بخارایی تعریف کردم. سر صحبت باز شده بود و در پی آن رحمان که معمولا خوددار و کم حرف بود و بیشتر اوقات شنونده بود تا گوینده، به شوق آمد و بخشی از داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد و از « رویا و آرزو» هایی گفت که توسط خمینی و کارگزارانش به دار شقاوت آویخته شده بود.

 

زمان اول:

رحمان در شرح بخشی از داستان زندگی اش گفت:

من دانشجوی سال آخر رشته برق در دانشگاه تهران بودم. بعد از پیروزی انقلاب هوادار سازمان مجاهدین خلق شدم و در انجمن دانشجویان هوادار سازمان در دانشگاه تهران به فعالیت های سیاسی و تبلیغی برای سازمان مشغول شدم. بعد از حمله چماقداران و پاسداران خمینی به دانشگاه و وقوع « انقلاب فرهنگی» و بسته شدن دانشگاه ها، به بخش اجتماعی مجاهدین خلق منتقل شدم.

وقتی بعد از 30 خرداد 1360 دستگیری ها و اعدام ها شروع شد و پاسداران همه جا را بدنبال فعالین و اعضا گروه های سیاسی و بخصوص نیروهای مجاهدین خلق می گشتند یک روز به سراغ من آمدند و مرا در خانه ام دستگیر کردند.

انجمن اسلامی دانشگاه تهران اطلاعات مرا بعنوان یک شخص مهم از هوادار سازمان مجاهدین خلق به دادستانی « انقلاب» اوین داده بود و پاسداران مرا مستقیم به زندان اوین بردند و بدون اتلاف وقت به شعبه بازجویی در ساختمان دادستانی اوین رفتیم و شکنجه ها شروع شد با من طوری رفتار می کردند که گویا یک شخصیت یا مقام مهم سازمان مجاهدین را دستگیر کرده اند و از من اطلاعات مسئولین رده بالا و پایگاههای سازمان را می خواستند.

بازجوهای دادستانی اوین با شکنجه های بی امان دنبال اطلاعات سازمان بودند و من هرگونه تماس تشکیلاتی را تکذیب می کردم. بعضی وقتها خود اسدالله لاجوردی به شعبه می آمد و در بازجویی شرکت می کرد.

هفته ها گذشت و من همچنان تحت فشار و شکنجه قرار داشتم تا اینکه یک روز نگهبان به سلول من آمد و اسمم را خواند و گفت: « همه وسایلت رو جمع کن و چشمبند بزن و بیا بیرون«.

با چشم های بسته به سمت پایین زندان اوین راه افتادیم. در مقابل ساختمانی دادستانی و دادگاه اوین جایی که پر از درختان بزرگ و قدیمی بود متوقف شدیم. چند نفر در آنجا ایستاده بودند و ظاهرا منتظر من بودند چون به محض آنکه من رسیدم یکی از آنها مرا به سمت محوطه پر از درخت برد و بقیه هم بدنبال ما آمدند.

مأمور مرا رها کرد و گفت همینطور مستقیم برو جلو! یک نفر از میان آن جمع با صدای سرد و خشن گفت: « همینجور برو جلو!» و خودشان پشت سرمن می آمدند! چشمانم بسته بود و فقط زیرپایم را می دیدم. در حالی که در میان درختان قدم بر می داشتم ناگهان سرم به چیزی خورد! شوکه شدم و در جای خودم متوقف شدم و ناخواسته حالت دفاعی به خودم گرفتم. پاسداران و مأمورانی که پشت سرم می آمدند با صدای بلند سرم فریاد زدند: « حواست کجاست؟ این چه طرز راه رفتن هست؟ چرا جلوی خودت را نگاه نمی کنی؟ درست راه برو این چه طرز راه رفتنه».

من که بجز جلوی پای خودم جایی را نمی دیدم در واکنش گفتم: « من جایی رو نمی بینم چشمام بسته است». یکی از میان آن جمع گفت: «چشمبندت رو بردار تا خوب ببینی!«.

چشمبندم را بالاتر کشیدم و به اطراف و بالای سرم نگاه کردم تا ببینم با چه چیزی برخورد کرده ام؟ چشمهایم تار شده بود ولی با صحنه ی عجیب و غیرقابل انتظاری روبرو شدم. بالای سرم یک مرد از طنابی آویزان بود و او را از درخت به دار کشیده بودند و در فاصله چند متر دو مرد دیگر را نیز مثل او حلق آویز کرده بودند و از گردن آنها پلاک های کاغذی آویزان بود که اسم شان را نوشته بودند. در زیر نام هر کدام جرم شان را نوشته بودند. هر سه را با جرم « منافق» معرفی کرده بودند!



 

در حالیکه با بهت و حیرت و وحشت به سه پیکر آویخته از درختان و نوشته های روی سینه شان نگاه می کردم کسی از پشت سر با لحن تمسخرآمیزی گفت: « خوب نگاه کن. اینها واقعی هستند». به سمت صدا برگشتم و چند مرد را دیدم و در بین آنها حسین زاده و «حاج مهدی» را که از مدیران و مقامات زندان اوین و از دوستان صمیمی لاجوردی بودند شناختم ولی بقیه برایم ناآشنا بودند. یکی از کسانی که در بین آن جمع بود برگه ای در دستش بود و به من گفت: حکم تو توسط دادگاه انقلاب صادر شده و به اعدام محکوم شده ای! او سپس حکم اعدام مرا خواند و گفت به جرم عضویت در سازمان مجاهدین خلق محکوم به اعدام شده ام. از من پرسید: آیا وصیت یا حرفی برای گفتن دارم؟ جواب منفی دادم.



 حسین زاده و لاجوردی

از یکی از درختان آن محل یک طناب دار خالی آویزان بود و در زیر آن چهارپایه ای قرار داشت. در حالیکه آماده رفتن بر روی چهارپایه بودم «حاج مهدی» به بقیه گفت: چند لحظه صبر کنید. او به من نزدیک شد و مرا به یک کناری کشید و آهسته به من گفت: « ببین اینها رحم و شفقت ندارند و واقعا می خواهند اعدامت کنند. به جوانی خودت رحم کن. من پادرمیانی می کنم که حکم را اجرا نکنند بشرط اینکه بیایی و حرفها و اطلاعاتی را که نداده ای بگویی. من قول می دهم اگر همکاری بکنی و همه اطلاعات خودت را بدهی حکم اعدامت لغو بشه! یک نگاهی به خودت بیانداز ! تو هنوز جوانی و خیلی فرصت های خوب در زندگی ات داری. سال اخر دانشگاه هستی و آینده درخشانی در انتظارت هست. اگر به خودت رحم نمی کنی لااقل به پدر و مادر بیچاره ات رحم کن«

در جواب او گفتم: من حرفی برای گفتن ندارم.

یکی از مأموران که گویا از نفرات دادستانی بود جلو آمد و قصد داشت مرا به روی چهارپایه ببرد ولی دوباره «حاج مهدی» دخالت کرد و گفت: اجازه بدهید من یک صحبت دیگه ای بکنم شاید راه بیاد. دوباره مرا به کناری برد و همان حرفها و نصیحت ها را به صورت خصوصی و آرام تکرار کرد و قول داد اگر اطلاعات سازمان را لو بدهم مانع اعدامم شود و حکم آزادی ام را بگیرد. من هم دوباره تأکید کردم که هیچ حرفی برای گفتن ندارم.

مرا به روی چهارپایه در کنار سه زندانی مجاهد اعدام شده بردند و طناب دار را به گردنم انداختند و چهارپایه را از زیر پایم کشیدند. برای لحظاتی از طناب دار آویزان ماندم و در حال خفگی بودم که ناگهان طناب باز شد و من بشدت بر زمین افتادم. دچار خفگی شده بودم و چشمانم تیره و تار شده بود. کسانی که شاهد و مجری اعدام بودند با عصبانیت شروع به فحاشی کردند و سرم فریاد زدند: چیکار می کنی؟ چرا طناب رو پاره کردی؟ ... !!!

یک نفر از میان آنها با صدای بلند و عصبانی گفت بلندش کنید و بالا بکشید اش.

مرا سر پا کردند و آماده اعدام مجدد شدم در این لحظه « حاج مهدی» و حسین زاده به سمت من آمدند و دوباره همان حرفهای قبلی را تکرار کردند. آنها مرا از بی رحمی افراد حاضر در صحنه ترساندند و خواستند که همه اطلاعات ناگفته خودم را لو بدهم تا جانم را نجات بدهم. از آن دو اصرار و از من انکار. دوباره روی چارپایه رفتم و مرا مثل قبل به دار آویختند اما باز طناب دار باز شد و من به زمین افتادم.

حاج مهدی به یکی از آن مردها که ظاهرا مسئول اصلی اعدام بود گفت: حاج اقا شما یک فرصت دیگه به این جوان بدهید تا فکرهایش را بکند!... بعد از چند دقیقه صحبت که ظاهرا خیلی جدی بود! تصمیم گرفتند مرا به سلولم برگردانند تا فکرهایم را بکنم و تصمیم نهایی خودم را بگیرم: یا مرگ یا  لو دادن دوستان مجاهدم.

گیج و شوکه بودم و از اتفاقاتی که شاهدش بودم سر در نمی آوردم. آیا واقعا می خواستند مرا اعدام کنند؟ یا این یک صحنه سازی اعدام برای ترساندن و اعتراف گرفتن از من بود؟ شنیده بودم که بعضی ها را موقع بازجویی به میدان تیرباران می برند و « اعدام مصنوعی » می کنند تا بترسانند و به حرف بیاورند ولی این مدل اعدام را نشنیده بودم.

گردنم بخاطر فشار طناب دار بشدت درد می کرد و گلویم آسیب دیده بود و نمی توانستم براحتی نفس بکشم. تا ساعت ها بعد که به سلولم برگشته بودم در حیرت و شوک تجربه تکاندهنده بودم و از شدت درد در ناحیه گردن و ستون فقرات به خودم می پیچیدم. مرتب به یاد بچه هایی که به دار آویخته شده بودند می افتادم و حالم دگرگون می شد. آن روزها گذشت و بازجویی های من دوباره ادامه پیدا کرد.

 

همکاری کن تا نجات یابی!

در آن روزهای سخت و تیره و تار سال 1360 زندانی های اعدامی را بصورت دسته جمعی به پای تپه های اوین در پشت بند چهار می بردند و با رگبارهای پیاپی اعدام می کردند. صدای غرش دلخراش رگبار و تیرباران در داخل محوطه اوین می پیچید و صدایی شبیه «خالی کردن تیرآهن از کامیون» به گوش ما می رسید. بعد از تیرباران به هر زندانی یک «تیر خلاص» می زدند و ما با شمردن تعداد تیرهای خلاص به آمار اعدام شده های آن روز پی می بردیم.

شرایط زندان اوین خیلی بهم ریخته و بد بود. غذای درست و حسابی نمی دادند و وضعیت تماس و ملاقات با خانواده ها بی حساب و کتاب بود و خیلی ها اصلا ملاقات نداشتند.

گاهی بعضی زندانیان امکان ملاقات با اعضای خانواده شان را پیدا می کردند و البته ملاقات فقط شامل پدر و مادر می شد و اگر کسی متأهل بود همسرش نیز اجازه ملاقات داشت. کسانی که اجازه ملاقات پیدا می کردند فقط یکبار در ماه امکان دیدار با خانواده شان را داشتند.

یک روز مرا برای ملاقات صدا کردند. پدرم آمده بود. خیلی ناراحت و پریشان بود و بشدت نگران جان و سلامت من بود. گویا به خیلی جاها مراجعه کرده بود. به او گفته بودند: راه نجات پسرت این است که با ما همکاری کند وگرنه اعدامش می کنیم.

پدرغمگین و ناراحت بود و نگرانی شدید را در چهره و نگاهش بوضوح می دیدم. گفت ماهها بدنبال نجات من به هر جایی که فکر می کرده سر زده است. در دادستانی به پدرم گفته بودند راه نجات پسرت در دست خودش هست باید با ما همکاری کند و « صداقت و ندامت » خودش را به ما ثابت کند!

دلم برای پدرم سوخت. او سالهای طولانی زحمت کشیده بود و با تلاش خستگی ناپذیر شرایط مناسبی را در زندگی مان ایجاد کرده بود تا ما بتوانیم بدون مشکل و دغدغه درس بخوانیم و به دانشگاه برویم و حالا پس از این همه رنج و تلاش مجبور بود پسرش را در پشت میله های زندان ملاقات کند و هر لحظه در تب و تاب و نگران لحظه ای باشد که خبر اعدام پسرش را بدهند.

پدرم در اوج استیصال و ناراحتی و نگرانی به من نصحیت کرد که به فکر نجات جان خودم باشم. در جواب پدرم گفتم : من که کاری نکرده ام و هیچ جرم و یا عمل غیرقانونی مرتکب نشده ام که پشیمان باشم و من هیچگاه با اینها همکاری نخواهم کرد. ترجیح می دهم بمیرم تا اینکه همکاری کنم.

پدرم که خیلی آشفته و نگران بود با ناراحتی گفت: « پسرم بخاطر کی می خواهی خودت را فدا کنی؟ برای کدام مردم؟ کدام خلق؟ بیا ببین در بیرون زندان همه به فکر خودشان هستند و کسی به فکر شما و فداکاری های تان نیست و اصلا کسی نمی داند در اینجا بر شما چه می گذرد! پسرم بیا برو خیابان ولیعصر را ببین! دختر پسرهای جوان دست در دست هم در حال لیسیدن بستنی هستند و اصلا نمی فهمند شما چه می خواهید و نمی دانند شما در اینجا چه می کشید!! «.

لحظه ای به پدرم ذل زدم می دانستم که خیلی ناراحت و نگران من است و نمی خواستم او را ناامید و غمگین کنم. بعد از چند لحظه در جوابش گفتم: « پدر جان! آیا تو فکر می کنی من از شنیدن این خبر که دختر و پسرها در خیابان ولیعصر دست در دست هم گذاشته و بستنی می لیسند ناراحت می شوم؟ من و بقیه بچه هایی که در اینجا سخت ترین روزها و لحظات عمرمان را می گذرانیم نه تنها ناراحت نمی شویم که دختر و پسرهای تهرانی دست در دست هم بستنی بخورند بلکه ما به این خاطر مبارزه می کنیم که دختر و پسرها محروم بلوچستان نیز بتوانند در رفاه و امنیت باشند و دست همدیگر را بگیرند و مثل بچه های شمال شهر تهران بستنی بخورند. ما اینجا هستیم که بچه های محروم کردستان و خراسان و خوزستان نیز امکان یک زندگی مرفه و شرافتمندانه داشته باشند و بقول تو دست در دست هم بستنی بخورند«

پدرم ساکت شد و دیگر چیزی نگفت. وقت ملاقات مان کوتاه بود و خیلی زود تمام شد. موقع خداحافظی احساس کردم او بیشتر از قبل نگرانم شده است.

 

زمان دوم (تابستان 67)

وقتی صحبت های رحمان به اینجا رسید ساکت شد و برای لحظاتی به یک گوشه ای خیره شد. یادآوری آن روزها سخت و جانکاه او را به هیجان آورده بود.

تا آن روز رحمان را خوب نشناخته بودم در دلم به او درود فرستادم و احسنت گفتم.

تجربه ی منحصر به فرد و عجیب او مرا نیز به فکر فرو برد. از خودم پرسیدم این بچه ها چطور توانستند آن سالهای سخت و آن شقاوت بی حد و مرز کارگزاران خمینی را پشت سر بگذرانند و به این روزهای سخت تر برسند ولی همچنان مقاوم و سرسخت و پرانرژی باقی بمانند؟ هیچ نشانی از ندامت و فرسودگی و نا امیدی در آنها دیده نمی شد و حتی پر انرژی تر و مصمم تر و پرشورتر از قبل شده بودند؟!

پاسخ سوالم را در جواب رحمان به پدرش یافتم:

آنها با نیروی «عشق» به مردم ستمدیده و محروم شان تاب آورده و قادر به ایستادن و مقاومت در برابر هجوم بی رحمانه و « شقاوت محض» ارتجاع مذهبی شده بودند و چرخش بی امان «داس مرگ» بر بالای سرشان را به سخره گرفته بودند. عشقی که موتور محرکه همه مجاهدها از روز اول بود و در کوران مبارزه سخت در زمان شاه و در دوران خمینی صیقل خورده و اصیل تر شده بود.

عشق به مردم شان. عشق به سرزمین شان و عشق به آینده ای روشن برای دختران و پسران و خلق محروم شان.

... که لبخند آزادی، خوشهٔ شادی، با سحر بروید …

یادشان گرامی

عکس مورد استفاده در این مطلب ارتباطی با داستان ما  ندارد و مربوط به اعدام حبیب الله اسلامی می باشد که از هواداران سازمان مجاهدین خلق بود و در سال 1360 در محوطه زندان اوین در حضور زندانیان مجاهد به شهادت رسید.

 





۱۱ مرداد ۱۳۹۹

قصه ای دیگر

« من و بابام و صفایی»

سی و نه سال قبل در چنین روزی یعنی دهم مرداد، حسنعلی صفایی زندانی سیاسی دو نظام شاه و شیخ و از برجسته ترین هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران  در تهران  به همراه دهها زندانی سیاسی مجاهد و مبارز در زندان اوین تیرباران شد.
«آقا صفایی»  را از دوران کودکی بیاد می آورم. من و خواهر و برادرهای کوچکم او را اینطور صدا می کردیم. اولین خاطرات من  از او  به پیک نیک های روز جمعه در اوایل دهه پنجاه مربوط می شود. او مرد نسبتا چاق و کوتاه قدی بود که یک وانت پیکان داشت که وسیله کارش بود. آن زمان پدرم هنوز اتومبیل شخصی نداشت و بعضی جمعه ها  با هماهنگی دو خانواده،  بار و بندیل را  می بستیم و با وانت صفایی به جاجرود و  جاده چالوس و مناطق خوش اب و هوای اطراف تهران می رفتیم و خستگی یک هفته کار و درس و فشار روحی ناشی از  جنجال های شهرنشینی  را  در طبیعت رها می کردیم.





روزی در اواخر بهار 1352 پدرم  با نگرانی به خانه آمد و بخشی از کتابها و وسایل و تابلوهای عکس «غیرقانونی» اش را  از خانه خارج کرد و در جای دیگری مخفی نمود. از مادرم پرسیدم چه شده است؟ مادرم گفت آقا صفایی و  احد صابری و فراهانی و بقیه دوستان پدرت دستگیر شده اند.  مادرم که بوضوح نگران بود آهسته و زمزمه وار  ادامه داد: خدا به داد ما برسد!
چند روز بعد  وقتی هنگام ظهر از مدرسه به خانه برگشتم مادرم را در گوشه اتاق پذیرایی در حال گریه و زاری دیدم.  خانه مان بهم ریخته  بود انگار مورد حمله کسانی قرار گرفته یا دعوایی اتفاق افتاده است!  کتابخانه پدرم بهم ریخته بود و بخشی از کتابها روی زمین افتاده بود کمد شخصی مادرم و وسایل شخصی مان  بر روی کف زمین و روی فرشها پراکنده بود. با حیرت و تعجب کودکانه از مادرم پرسیدم چه شده؟ چرا گریه می کنی؟ چرا خانه به این شکل در آمده است؟ مادر در حالی که گریه اش قطع نمی شد گفت: پدرت را بردند! بیچاره شدیم. دیگر پدرت را نخواهی دید! ...





در آن دنیای ساده و کودکانه درک نمی کردم چرا پدرم را دستگیر کرده اند فقط می دانستم  پدرم تنها نیست و  آقا صفایی و بقیه هم دستگیر شده اند. احساس می کردم پدرم و دوستانش کارهای مخفی انجام داده اند که دستگیر شده اند. پدربزرگم خودش را به خانه مان رساند و از آن روز تا  زمان آزادی پدرم نزد ما  ماند. هر روز صبح زود  با صدای ندبه و ناله و گریه و دعاخوانی پدربزرگم  از خواب بیدار می شدم که در نماز صبح اش برای رهایی ونجات پدرم دعا می کرد. خدا  را  به حق یکی از امامان که عمرش را در زندان خلیفه عباسی گذرانده بود قسم می داد که پدر را  سالم و تندرست از زندان شاه نجات دهد. از همان لحظات اولیه حس ناامنی و نگرانی در دل من جوانه زده بود.
در عالم کودکی یک سوال بزرگ ذهنم را  پر کرده بود و آن این بود که پدرم و اقا صفایی و بقیه دوستانش چه کرده اند که چنین رازآلود و ترسناک دستگیر شده اند. احساس می کردم مادرم و بقیه بزرگترها چیزی را از ما کودکان مخفی می کنند و هربار که درباره پدرم و دوستانش و احتمالات آینده صحبت می کردند طوری صحبت می کردند که ما متوجه حرفهایشان نشویم! یک روز متوجه صحبت مادرم با زن همسایه شدم. آرام به انها نزدیک شدم و به حرفهایشان گوش کردم. زن همسایه پرسید چرا دکتر را دستگیر کرده اند؟ مادرم در جواب او گفت: علی اقا با دوستانش به دولت  فحش داده اند!  با شنیدن این حرف حس عجیبی در دلم ایجاد شد که هنوز هم آنرا  بیاد می آورم. احساس غرور کردم! بنظرم آمد که پدرم و صفایی و دوستانش  آدمهای شجاعی هستند که جسارت بخرج داده  و جلوی دولت ایستاده اند. یادم می آمد که  بارها در خانه اشنایان  و حتی در مدرسه وقتی کسی حرف اعتراضی علیه دولت زده بود  فوری با یک هشدار روبرو شده بود: « هیس:  دیوار موش داره  و موش هم گوش داره!». ولی حالا می دیدم کسانی که پدرم و صفایی هم جزوشان هستند سکوت نکرده اند.
علیرغم دستگیری پدرم مطب دندانپزشکی او در محله دروازه غار در جنوب تهران همچنان باز بود. عمویم  مسئولیت جوابگویی به مریض هایی را  که بی خبر به مطب می آمدند به عهده گرفته بود. آشنایان معتقد بودند مطب  می باید «به کوری چشم دشمن» باز بماند. من بعدازظهرها به نزد عمویم می رفتم و  در گوشه مطب مشق های مدرسه ام را می نوشتم و مثلا درس می خواندم. طبق یک سنت نانوشته  من یا برادر کوچکترم احمد به نوبت به مطب می رفتیم تا  از تنش ها و جنگ ودعواهای کودکانه بین ما در خانه  جلوگیری شود!
دو سه ماه بعد به همراه عمویم در مطب بودم که ناگهان یک مرد با ریش بلند وارد شد. برای لحظاتی او را نشناختم ولی بعد از آنکه مرا در آغوش گرفت متوجه شدم او پدرم است، اولین بار بود که پدرم را با ریش می دیدم. علیرغم آنکه  او  دیرتر از صفایی دستگیر شده بود ولی ساواک زودتر رهایش کرده بود! آن زمان نمی دانستم به چه دلیل صفایی با وجود آنکه زودتر از پدرم دستگیر شده بود همچنان در چنگ ساواک باقی مانده است؟! البته دوستان دیگری مانند احد صابری و فراهانی نیز مدت طولانی تری زندان ماندند.





شش یا هفت ماه بعد  در مطب پدرم بودم که مردی وارد شد فوری او را شناختم. آقا صفایی بود که آزاد شده بود و مستقیم نزد پدرم در محل کارش آمده بود. پدرم از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید و من هم به تبع فضای احساسی پدرم و  احساسات نهفته  خودم،  خوشحال بودم و البته یک دلیل بیشتر برای خوشحالی داشتم و آنهم این بود که می توانم خبر خوش ازادی صفایی را به همسرش برسانم و مژدگانی دریافت کنم. پدرم زودتر از معمول مطب را تعطیل کرد و با هم به خانه مان رفتیم. من اصرار داشتم قبل از آنکه صفایی به خانه اش برود  خودم را به  مریم خانم برسانم و مژدگانی را بگیرم. مریم خانم پنجاه تومان مژدگانی داد. آن زمان پنجاه تومان برای یک کودک پول زیادی محسوب می شد، پول دریافتی روزانه  من از پدرم حداکثر پنج ریال بود و حالا صد برابر دریافت روزانه ام مژدگانی گرفته بودم.
سال ها گذشت. صفایی و پدرم بطور مرتب و گاهی روزانه با هم ارتباط فعال و گفتگوهای خصوصی داشتند. بعدها راز آزادی زودهنگام پدرم و طولانی شدن زندان صفایی را از  زبان خودش فهمیدم:  صفایی و پدرم و احد صابری و  یاران دیگرشان بخاطر انتشار اعلامیه های سازمان مجاهدین خلق دستگیر شده بودند ولی حسنعلی صفایی مسئولیت آنرا یک تنه قبول کرده و بقیه دوستانش را تبرئه کرده بود ولی  با فریب ساواک طوری وانمود کرده بود که ناخواسته  اعلامیه های سازمان را پیدا کرده و به دوستانش نشان داده است.
سال 1356 از راه رسید و کاملا محسوس بود که سال متفاوتی است و در صحنه سیاسی و اجتماعی ایران تغییرات مهمی در حال وقوع است. سیاست «گشایش و کمی آزادی»  کارتر تأثیر خودش را درسیاست داخلی شاه گذاشته بود. عباس هویدا  بعد از سیزده سال توسط شاه  از نخست وزیری کنار گذاشته شد و گاهی مطالبی در روزنامه ها منتشر می شد که بی سابقه بود. صفایی  فعال تر از همیشه و البته علنی تر از سابق فعالیت می کرد. پدرم  مرا  با خودش به تظاهرات های پراکنده و سخنرانی های اعتراضی و تجمع های مخالفان می برد و من به چشم می دیدم صفایی نقش رهبری کننده و مدیریت  اعتراضات را بعهده دارد. در یکی از تظاهرات های آن زمان به دنبال پدرم روانه بودم مردم شعارهایی با مضمون غیر سیاسی می دادند! بخاطر نفوذ بعضی محافل آخوندی در تظاهرات،  شعارها جنبه مذهبی و عامیانه پیدا کرده بود صفایی به پدرم نزدیک شد و گفت برو وسط جمعیت و شعار بده: « ما می گیم شاه نمی خواهیم  نخست وزیر عوض می شه؟». پدرم به وسط جمعیت رفت و  شعار جمعیت را  تغییر داد. این وضعیت در تظاهرات های دیگر تکرار می شد. پایه های حکومت شاه سست شده بود و زندانیان سیاسی مجاهد و مبارز به تدریج آزاد می شدند.
یکی از آخرین روزهای حکومت شاه  صفایی به همراه شخصی به خانه ما امد. پدر و مادرم با احترام زیاد از او استقبال کردند بعد از ساعتی دوستان دیگر پدرم  نیز از راه رسیدند  و با هم در طبقه بالای خانه مان جمع شدند. با احتیاط از مادرم پرسیدم مهمان ناشناس کیست؟ مادرم گفت او محسن رضایی برادر مهدی رضایی است! مهدی رضایی از اعضای جوان سازمان مجاهدین خلق بود که در نوزده سالگی توسط شاه اعدام شده بود و در جریان انقلاب 57  به « گل سرخ انقلاب»  و نماد انقلاب ضدسلطنتی تبدیل شده بود. صفایی و پدرم و دوستان دیگر با علاقه به حرفهای محسن (ابوالقاسم) رضایی گوش می کردند و او درباره وقایع زندان و شکنجه های ساواک و غیره توضیح می داد. من به بهانه پذیرایی مرتب به داخل اتاق جلسه شان می رفتم و بخش هایی از حرف هایشان را گوش می کردم. روزی دیگر صفایی با عطاالله حاج محمودیان از تجار خوشنام و مبارز به خانه مان آمد. او را حاج عطا صدا می کردند مثل مورد قبلی در حین پذیرایی از مهمانان به حرف های حاج عطا و دوستان پدرم گوش می کردم. او نحوه هجوم ساواک به خانه اش و دستگیری خودش و محمد حنیف نزاد را توضیح می داد.  در روزهای بعد  صفایی به همراه  آیت الله حبیب آشوری و  استاد جلال گنجه ای به خانه مان می آمد و  با پدرم و دوستان شان جلسه می گذاشتند.




نظام شاه  در 22 بهمن 1357 سرنگون شد و  صفایی و پدرم و دیگر یاران شان فعالانه وارد فعالیت های سیاسی به عنوان هواداران سازمان مجاهدین شدند.
بهار ازادی اما خیلی کوتاه بود.
 چند ماه بعد از سرنگونی شاه  پدرم و سپس صفایی توسط اطلاعات سپاه  پاسداران دستگیر شدند. پس از انقلاب پدرم در امداد پزشکی سازمان مجاهدین  بعنوان یک دندانپزشک خدمات خیریه ارائه می کرد و حسنعلی صفایی در بخش «اصناف» هوادار سازمان مشغول فعالیت بود. به دلیل نزدیکی بیش از حد این دو به همدیگر  پدرم بخشی از فعالیت های سیاسی اش را در بخش اصناف انجام می داد.
در سال 1359  حسنعلی صفایی توسط دادستانی اوین که تحت کنترل اسدالله لاجوردی بود دستگیر و به حبس محکوم شد. ماهها پس از دستگیری و حکم زندان برای صفایی  به او گفته شد تو توسط خمینی مورد عفو قرار گرفته است! صفایی در واکنش گفت من و دوستانم به شکل غیرقانونی دستگیر شده ایم و اساسا نمی باید به زندان می افتادیم و در نتیجه عفو خمینی معنی ندارد و من آنرا نمی پذیرم. صفایی بعدها برای پدرم تعریف کرد که در زندان اوین به خاطر ارتباط مخفیانه با محمد رضا سعادتی در سلول های انفرادی مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود ولی او مقاومت سرسختانه ای از خودش نشان داده بود.
اوایل سال 1360 حسنعلی صفایی آزاد شد ولی شرایط سیاسی و امنیتی در ایران بشدت بسته و خطرناک شده بود. امکان هر گونه  فعالیت علنی سیاسی محدود شده بود و  پاسداران و چماق بدستان  با شدت و سرعت بیشتر از قبل به میزهای کتاب و  تظاهرات ها و تجمع های سیاسی حمله می کردند. میزان دستگیری ها بیشتر شده بود و حتی خانه های فعالان سیاسی و مجاهدین مورد حمله قرار می گرفت. در عرض یک سال  پاسداران و چماق بدستها  دو بار به خانه ما حمله کردند و شیشه های خانه مان را شکستند و وسایل خانه مان  منجلمه تلویزیون خانه را شکستند و خراب کردند.
 سی خرداد 1360 شب هنگام پاسداران کمیته نازی آباد به فرماندهی شخصی بنام حسینی به خانه ما حمله کردند پدرم قبل از هرچیز به حسنعلی صفایی زنگ زد و به او اطلاع داد  و از او خواست بلادرنگ از خانه اش خارج شود چون احتمالا به زودی به خانه او نیز حمله می کردند. صفایی همان شب و همان لحظه از خانه اش خارج شد و  تا چند هفته بعد که  توسط کمیته پاسداران هرندی دستگیر شد زندگی مخفی داشت.
در این فاصله صفایی با یک دوست به شکل مخفیانه دیدار کرد تا  بخشی از مسائل خانوادگی اش را حل و فصل کند. صفایی به همسرش پیام داد: « می دانم که همسر خوبی برایت نبودم ولی مصمم هستم راهی را که انتخاب کرده ام تا به آخر بروم و شما نیز خودتان مختار هستید که هر طور دلتان می خواهد زندگی کنید». صفایی در واکنش به خبر دستگیری پدرم و بی خبری از او به تلخی گریسته بود و گفته بود: « دکتر را خواهند کشت».
آقا صفایی در اواخر تیرماه 1360 توسط پاسداران هرندی در جنوب تهران دستگیر و سپس به زندان اوین منتقل شد. در اوین او  تحت شکنجه های بی رحمانه و بیش از حد قرار گرفت ولی حاضر نشد اسرار و اطلاعاتی را که از مجاهدین خلق داشت فاش کند.
هفت سال بعد در جریان قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان 1367 با یک زندانی جوان در سلولهای بند 209 اوین همسلول شدم. او  حمید جلالی بود که در تابستان 1360 با حسنعلی صفایی هم بند و هم اتاق و هم شعبه بود. حمید داستان بازجویی و شکنجه های صفایی را با دقت زیاد برایم تعریف کرد. ماجرای حمید را سالها قبل در  مطلب دیگری بازگو کرده ام و اکنون  نیز آنرا مجددا  بازنشر می کنم. مطلب پایین نقل به مضمون از گفته های حمید جلالی است:
« من و حاج صفایی در تابستان سال 1360 در یک بند و یک سلول بودیم و از قضا همیشه هر دو ما را با هم برای بازجویی صدا می کردند و شعبه مان هم یکی بود. همین که به شعبه می رسیدیم اول حاج صفایی را می بردند و شکنجه و بازجویی می کردند و کابل می زدند. وقتی کارشان با او تمام می شد نوبت به من می رسید. از حاجی آدرس انبارها و خانه های تیمی سازمان را می خواستند. یک روز من پشت درب شعبه نشسته بودم و صدای کابل زدن و حرفهای بازجو و جواب های صفایی را می شنیدم. بازجو که از شکنجه کردن حاجی خسته شده بود از کابل زدن دست برداشت و گفت: حرف میزنی یا می خواهی آنقدر شلاق بخوری تا بمیری؟ صفایی با اعتماد به نفس عجیب و لحن محکمی گفت: اول یک سیگار به من بده بعد در موردش صحبت می کنیم. طرف فکر کرد صفایی کم آورده و می خواهد کوتاه بیاید. یکی از بازجوها بسرعت از شعبه بیرون رفت و سیگار و کبریت آورد و حاجی را از روی تخت باز کردند. چند دقیقه گذشت و بازجو گفت: خب سیگارت را کشیدی حالا بگو آدرس محل کجاست؟ صدای صفایی را از پشت درب شنیدم که به بازجو گفت: ببین من زمان شاه به بازجوهای ساواک حرف نزدم حالا به شما که جوجه ی آنها هم نیستید جواب پس بدهم؟! بازجوها از شنیدن این حرف از کوره دررفتند و صدای داد وفریادشان بلندشد. نعره می کشیدند و همراه با فحش و ناسزا می گفتند فلان فلان شده بخواب روی تخت. حاجی هم انگار نه انگار که در شعبه بازجویی اوین است با خونسردی می گفت: من بخوابم که تو شکنجه ام کنی!؟ بازجوها با شنیدن این حرف فریاد می زدند علی، تقی، ولی، ...  بیایید،  کمک کنید این فلان فلان شده را روی تخت بخوابانیم اوهم مقاومت می کرد و نمی خوابید و همانطور که سرپا ایستاده بود با شلاق و کابل می زدند. چندروز بعد نوبت حمام اتاق ما بود. من و حاجی آخرین نفری بودیم که به حمام رفتیم. وقتی لباسش را در آورد با صحنه وحشتناکی روبرو شدم تمام بدن و پشت و کمر صفایی کبود و خونمُرده و متورم بود. از دیدن این صحنه وحشت کردم و به او گفتم: حاجی چرا چیزی نمی گی؟ باید وقتی به اتاق برگشتیم به مسئول بهداشت بگویی که پماد بمالد. صفایی آهسته گفت: هیس! صدایش را در نیاور. نمی خواهم بچه ها بفهمند. مشکلی نیست مهم نیست. سپس به آرامی توضیح داد: توی اتاق همه جور زندانی هست خیلی ها کم سن و سال هستند و ممکن است از دیدن وضعیت من دچار ترس و وحشت بشوند. حاجی با اصرار از من قول گرفت که چیزی در اتاق مطرح نکنم. او نمی خواست علائم شکنجه روی بدنش موجب ترس و وحشت بقیه بخصوص زندانیان کم سن و سال بشود.
یک روز بعد از نهار حاج صفایی در گوشه سلول خوابید و وقتی بیدار شد به ما گفت: عجب خوابی دیدم! بچه های سلول بخصوص جوانها که خیلی از صفایی خوش شان می آمد دورش جمع شدند و پرسیدیم چه خوابی دیدی؟ صفایی تعریف کرد که خواب دیده اعدام شده است و بلافاصله بعد از کشته شدن،  خودش را در آستانه درب اصلی ورزشگاه آزادی دیده است. از بلندگوی ورزشگاه اعلام شده بود: هم اکنون حسنعلی صفایی آخرین شهید سازمان مجاهدین خلق ایران وارد ورزشگاه آزادی شد! صفایی گفت وقتی وارد زمین چمن ورزشگاه آزادی شدم صندلی های ورزشگاه پر از شهدا و اعدام شدگان بود و در قسمت جایگاه  بنیانگذاران سازمان نشسته بودند و برای من کف می زدند!
همان شب بعد از شام، پاسدار درب سلول را باز کرد و اسم من و حسنعلی صفایی را خواند و گفت وسایل شخصی تان را بردارید و بیرون بیایید. انگار ما دو نفر به هم وصل بودیم همسلول بودیم، با هم به بازجویی می رفتیم و حتی برای اعدام هم با هم می رفتیم. حاجی فوری به سمت پاسدار رفت و گفت: ببین!  ما را برای اعدام می بری؟ پاسدار از این سوال شوکه شد و خودش را جمع و جور کرد و با لکنت گفت: من نمی دونم به من گفتند شما را با وسایل شخصی صدا کنم.  با همه بچه ها روبوسی کردیم و صفایی فوری کفش هایش را پوشید. من دنبال کفشهایم می گشتم حاجی به من گفت: ببین حمید باید کفش ورزشی بپوشی! با تعجب پرسیدم کفش ورزشی؟! صفایی با لبخند گفت: آره دیگه! داریم می رویم ورزشگاه آزادی. یادت رفت چه خوابی برایتان تعریف کردم؟ با چشمان بسته به دفتر زندان برده شدیم. در آنجا خیلی های دیگر بودند. از ما خواستند وصیت نامه بنویسیم. بعد از مرحله وصیت نامه همه ما را به پای تپه های اوین بردند بعد از اینکه همه در یک ردیف و با فاصله کنار هم قرار گرفتیم پاسدارها چند ماشین آوردند و نور چراغ ماشین ها را روشن کردند و برروی ما انداختند. دستور آتش صادر شد و صدای رگبار مسلسل با فریاد شعار بچه های زندانی در هم آمیخت. صدای حاجی را تشخیص دادم که شعار می داد: الله اکبر، درود بر سازمان مجاهدین خلق. از زیر چشم بند پیکر بچه ها را دیدم که به خاک افتادند و خونشان روی زمین جاری شد. ولی من همچنان ایستاده بودم. با خودم فکر کردم من هم مرده ام و آنچه می بینم توهّم و خیال است. هنوز گیج بودم که چه اتفاقی افتاده است؟ بلافاصله صدای داد و فریاد پاسدارها را شنیدم که می گفتند: چرا این یکی نمرده است؟ مرا مسخره می کردند و دوباره جوخه را آماده شلیک کردند و صدای رگبار مسلسل را شنیدم ولی باز من ایستاده بودم و گلوله ای به من نخورده بود! در واقع مرا اعدام مصنوعی کرده بودند. آن شب مرا به سلول انفرادی برگرداندند. روز بعد دوباره به دادگاه بردند و حاکم شرع گفت فعلا حکم تو متوقف می شود تا همه اطلاعات ات  را در بیاوریم. سه سال در وضعیت زیر اعدام بودم تا اینکه با یک درجه تخفیف ابد گرفتم.»

حمید جلالی در جریان قتلعام زندانیان سیاسی در تابستان 67  به شهادت رسید.

برگردیم به تیرماه سال 1360:  من چند هفته بعد از ازادی از بازداشتگاه کمیته نازی اباد به همدان رفتم تا از نظرها پنهان بمانم تا شاید آبها از اسیاب بیافتد. اواسط مرداد ماه یکی از آشنایان همدانی  با غم و ناراحتی زیاد خبر تیرباران حسنعلی صفایی را به من داد. صفایی در کوتاه ترین فاصله زمانی از دستگیری اش، بعد از بازجویی و شکنجه و محاکمه  اعدام شده بود.

همان سال  آیت الله حبیب الله آشوری نیز  در زندان اوین اعدام شد.





یک سال بعد من دستگیر شدم و بعد از مدتی با  نقی سعید  داماد  حسنعلی صفایی هم بند شدم. نقی در دوران فعالیت های سیاسی علنی در سالهای بعد از انقلاب مدتی مسئول من بود ولی درجریان بازجویی هیچ اطلاعاتی درباره من نداده بود. او از زندانیان مقاوم و بقول معروف «سرموضع» بود و از  دیدگاه ها و مواضع سازمان همچنان حمایت می کرد. نقی نیز  سال بعدتر در زندان اوین تیرباران شد و به صفایی و بقیه دوستانش پیوست.





دهم مرداد یادآور فداکاری شجاعانه و پاکبازانه حسنعلی صفایی و دهها تن از  فرزندان دلیر خلق است.
یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.

محمد خدابنده لویی

مرداد 1399