۲۱ مرداد ۱۳۹۴

با من به روزهای قتل عام بیاید ـ 2





« پرچم های پلیسی را بزیر بکشید »  


یادآوری قسمت اول

در قسمت اول شاهد بودیم که  در روز 11 خرداد 1367  من براثر یک اشتباه ساده به جمع 156 نفر جهت انتقال به اوین اضافه شدم . از تونل وحشت گذشتیم و همگی با سه اتوبوس به اوین و بند 4بالا منتقل شدیم و من به همراه 30 دیگر  در اتاق 2  مستقر شدم . بلافاصله در کل بند سیستم ارتباطی «مورس» بین اتاق های دربسته براه افتاد و موفق شدیم با بند 3 بالا تماس برقرار کنیم. در همان روزهای اول اعتصاب غذا کردیم و در ملاقات با خانواده ها آنها را برای پیگیری خواسته ها و احقاق حقوق اولیه مان تشویق کردیم و از نظر سیاسی مواضع علنی تر و شجاعانه تری در دفاع از سازمان ابراز شد . علی سلطانی به مادرش گفت :  در مسیرمبارزه تا بحال ما مثل لاکپشت حرکت می کردیم ولی از این پس مثل اسب تیزرو می تازیم .  فروشگاه زندان مواد غذایی نداشت و فقط خامه با قیمت گران آورده بود  وعموجهان در مخالفت واعتراض به وضع ناهنجار فروشگاه از خرید خامه خودداری کرد. یک هیئت آخوندی از بند بازدید کرد ... و  حالا ادامه ماجرا در قسمت دوم :


قدم زدن در اتاق

من و حسن قوچانی در حال قدم زدن در طول اتاق بودیم . هفته ها در داخل اتاق محبوس بودیم و امکان هواخوری و ورزش نداشتیم . تنها امکان تحرک در اتاق , قدم زدن در  طول اتاق بود و بقیه بناچار در دو طرف اتاق می نشستند  و  میانه اتاق برای قدم زدن خالی می شد . کریدوری برای «راهپیمایی»  شکل گرفته بود!  من و حسن در حین قدم زدن خبرهایی را که از طریق بند 3 بدست مان رسیده بود تجزیه و تحلیل می کردیم .
خبرها شامل وضعیت عمومی بند 3 بالا و بقیه بندهای اوین و سطح موضع گیری سیاسی زندانیان مجاهد   و همینطور « بحث های ایدئولوژیک درونی » سازمان بود . دستنویس ها  شامل دو سخنرانی جداگانه بود یکی مربوط به سخنرانی « مسعود»  در جریان انقلاب ایدئولوژیک در سال 1364  و دیگری مربوط به سخنان مهدی ابریشمچی در زمینه مسائل خطی ـ استراتژیک بود .

 انقلاب
برخی از زندانیان مجاهد بند 3 بالا ,  طی دو سه سال گذشته دستگیر و حکم اعدام گرفته بودند . بهرام سلاجقه , موسی موسی خانی, نصرالله بخشایی, حبیب بیابانگرد از جمله این افراد بودند که  از « منطقه » برای مأموریت به داخل کشور آمده  و در شرایط مختلف دستگیر شده بودند . اینان به همراه خود  جدیدترین بحث های ایدئولوژیک ـ خطی ـ استراتژیک درون سازمان را به زندان آوردند.
 اکثر ما  در  سال های 60 و  61  دستگیرشده بودیم  و اطلاعات ما در زمینه موضوعات خطی ـ سیاسی  و اخبار درونی سازمان مربوط به سالهای قبل بود و بقول معروف  «به روز»  نبودیم .
بحث های جدید خطی و ایدئولوژیک درونی سازمان با استقبال عجیبی در بین زندانیان مجاهد روبرو شد و تأثیر فوق العاده زیاد و غیرقابل انتظاری در  رویکرد زندانیان مجاهد در زمینه های مختلف و ارتقاء سطح مقاومت در زندان داشت .

« تهاجم حداکثر»
 بعد از آنکه بخش هایی از مباحث خطی استراتژیک درونی سازمان  از بند 3  به وسیله مورس به بند ما انتقال یافت و بصورت دستنویس در اتاق ها منتشر شد , شورو هیجان زیادی  بوجود آمد .  مباحثی مانند « چاه عمیق خمینی »  و ضرورت « تهاجم حداکثر» موضوع هر گفتگو  و صحبت دونفره و چندنفره بود. البته بخش هایی از این مباحث  قبلا به قزلحصار و  گوهر دشت رسیده بود  ولی بدلیل آنکه در  اوین فقط با یک واسطه  بدستمان می رسید  با جزئیات بیشتر و  دقیق تر وکامل تری همراه بود  .
مدتی بعد از انتشار بحث های خطی ـ استراتژیک, شعار « پرچم های پلیسی را پائین بکشید » مستمر شنیده می شد . یکی از این روزها مجیدطالقانی  در وقت رفتن به دستشویی , دور از چشم پاسدار به جلوی اتاق ما آمد و دریچه کوچک را باز کرد و نگاهی به داخل اتاق انداخت و احوالپرسی کرد و سپس با خنده به جهانبخش امیری گفت : عمو جهان اوضاع خوب پیش می رود ؟ جهانبخش امیری با لبخند جوابش را داد و گفت : مراقب باش الان نگهبان ها می آیند و یقه ات را می گیرند و به دردسر می افتی .  مجید در جوابش  گفت : عمو جهان گذشت اون روزها . « پرچم پلیسی را پائین بکش و بجای آن  پرچم نظامی را برافراشته کن » . همگی همراه با عمو جهان زدیم زیرخنده .

دوطفلان مسلم
در اتاق 2 دوستان جدیدی پیدا کرده بودم . پرویز تقی زاده  و مهدی فتحعلی آشتیانی . دو جوان رشید و ثابت قدم به زمره دوستان خوبم در زندان اضافه شده بودند .  پرویز جوانی لاغراندام و سفید رو و خوش چهره بود  شخصیتی آرام و متفکر داشت .  مهدی فتحعلی آشتیانی مانند او لاغر اندام ولی سبزه رو و احساساتی بود . نمی دانم چرا مهدی نسبت به من لطف و بزرگواری خاصی نشان می داد و هر بار که مرا تنها در حال قدم زدن می دید کنارم می آمد و درخواست می کرد با هم قدم زنان صحبت کنیم . این موضوع باعث جلب توجه علی الموتی شد و  روی ما دو نفر اسم جالب و با مسمایی بگذارد : دو طفلان مسلم .
هربار ما دونفر با هم قدم می زدیم علی می گفت : باز هم دو طفلان مسلم به همدیگر رسیدند!  مهدی بلافاصله می زد زیر خنده . خنده ی پراحساس مهدی باعث می شد من و علی  الموتی به وجد بیاییم .

شبانه ها
از روزی که وارد بند 4 بالا شدیم برای مقابله با شرایط  پرفشار و محدودیت های بسیار زیاد و نداشتن هواخوری و تلویزیون و روزنامه , هر شب برنامه سرگرمی وهنری داشتیم . این برنامه درهمه اتاق ها بصورت همزمان برگزار می شد .
روال کار  به این شکل بود که بعد از خوردن شام و خواندن نماز , اتاق را برای  برنامه هنری آماده می کردیم .   همه  دور تا دور اتاق می نشستیم و تحت مدیریت مسئول هنری اتاق هرکدام از ما  به نوبت برنامه ای اجرا می کردیم . یکی از شاملو شعر می خواند و دیگری از شفیعی کدکنی . بعضی ترانه های سنتی و عده ای سرودهای کنفدراسیون را می خواندند . بیان بخشی از خطبه های امام علی یا جمله قصاری از حنیف نژاد و سعیدمحسن و چگوارا  و یا ترانه و آهنگی از ویکتورخارا  مطلوب همه بود.
 آنان که هنرمندتر و « بی ریاتر» بودند هماهنگ با ضرب و ریتم طرب انگیز و پرنشاط محلی که با یک قابلمه یا سطل پلاستیکی نواخته می شد, رقص زیبای محلی اجرا می کردند . رقص های محلی  لُری و کردی و گیلکی و غیره  .


علی آقا سلطانی 



درباره علی

 مسئول فرهنگی ـ هنری اتاق ما  علی آقا سلطانی بود . علی معلم و شخصیت برجسته ای از خطه کرمانشاه بود و حافظه ی فوق العاده قوی داشت . ازنظر فیزیکی برخلاف هم ولایتی اش  جهانبخش امیری ,  جثه ای کوچک و نحیف داشت و بسیاری مواقع به خاطر ضعف بنیه از حال می رفت . او درسال های قبل از انقلاب معلم مدارس سنقر در استان کرمانشاه و از فعالین سیاسی مخالف شاه بود . بعد از انقلاب در سال 1359 به دلیل گرایش سیاسی اش و هواداری از  سازمان مجاهدین خلق از آموزش و پرورش اخراج شده بود و بعد از 30 خرداد سال 1360  به تهران آمده و زندگی مخفی را در پیش گرفته بود . علی در سال 1362 دستگیر و به هفت سال زندان محکوم شده بود . او درک و شناخت بسیاردقیقی از دکتر علی شریعتی داشت و همه کتاب ها و نوشته های شریعتی را  حفظ  بود . اما علیرغم علاقه بسیار زیاد به دکترعلی شریعتی,  بعداز انقلاب و در فاز سیاسی با  بخش های مختلف سازمان و با اعضای شناخته شده و معروف سازمان در کرمانشاه  کار کرده بود و همه کتاب های منتشر شده سازمان و همینطور سخنرانی های « مسعود » وموسی خیابانی  را  در ذهن و حافظه قوی خودش محفوظ کرده بود . بچه های زندان به  او به چشم کتابخانه  سیار سازمان نگاه می کردند ! بسیاری مواقع  در مراسم ها و برنامه های جمعی داخل بند ویا سلول  از او درخواست می شد سخنرانی های « مسعود » و موسی خیابانی را اجرا کند و علی نیز با شور و هیجان خاصی به درخواست همزنجیرانش پاسخ مثبت می داد .

نیمه شب وقت دعا و نیایش نیست
 در یکی از این شب ها که برنامه هنری تحت مدیریت علی سلطانی برگزار شده بود وقتی همه  افراد برنامه خودشان را اجرا کردند و نوبت به خود علی سلطانی رسید درخواست های مشتاقانه همراه با تمنا و خواهش  برای بازگویی یکی از سخنرانی های مسعود رجوی سرازیر شد . این بار اما علی امتناع می کرد و می گفت الان دیروقت است و زمان « خاموشی » زندان نزدیک شده است و هر لحظه ممکن است پاسدار سر برسد و این موقع شب همه  به دردسر خواهیم افتاد .
اما کسی گوشش بدهکار این حرف نبود .
بالاخره علی سلطانی رضایت داد و در آن ساعت نیمه شب شروع به بازگویی پرهیجان سخنرانی « چه باید کرد » مسعود رجوی در ورزشگاه امجدیه نمود:
بسم الله الرحم الرحیم
اذالموعودت سعلت , باین ذنب قتلت واذالصحف نشرت
وآنگاه که از آن استعداد زنده بگور و پرپر شده پرسیده شود به کدامین گناه کشته شد ؟            
...
در این لحظه  چراغ همه اتاق ها از بیرون خاموش شد و این روال معمول در ساعت خاموشی زندان بود و همیشه پاسدارهای نگهبان با خاموش کردن چراغ  از طریق کلید اصلی در زیرهشت بند , « خاموشی » را عملا اجرا می کردند . علی لحظه ای مکث کرد و ساکت شد . اما بچه ها بلافاصله  واکنش نشان دادند :  نه , نه , ادامه بده , ادامه بده . مهم نیست  ادامه بده ...
علی هم  ادامه داد :
...
و آنگاه که نامه اعمال گشوده شود
فلا اقسم   بالخنس الجوار کنس
ولیل اذا العسعس وصبح اذا تنفس
...
هرشب ستاره ای به زمین می کشند و باز
این آسمان غمزده غرق ستاره هاست
...
به این نقطه از سخنرانی مسعود رسیده بود که ناگهان  بقول شاملو «در قفل درکلیدی چرخید » و درب اتاق بطورکامل باز شد .  در حالی که داخل اتاق کاملا تاریک بود  نور راهرو  به داخل نفوذ کرد . پاسدار مانند یک غول سیاه که سایه درازی در کف اتاق ایجاد کرده است در چارچوب در ظاهر شد . برای لحظه ای سکوت براتاق حاکم شد و همه نگاه ها به سوی نگهبان چرخید . صحنه مانند فیلم های ترسناک شده بود .  پاسدار با عصبانیت فریاد زد : مگه نمی بینید خاموشی شده ؟ آخه الان چه وقت دعا و نیایش  و قرآن خوندنه ؟  یالله پاشید بخوابید . مگه خدا  روز روشن  را از شما گرفته که الان توی تاریکی دعا و قرآن می خونید !!!!
چشمم به افراد روبروی خودم افتاد , احساس کردم همه سعی می کنند خودشان را کنترل کنند . مسئول اتاق سیدمرتضی مدنی بسرعت و زیرکانه واکنش نشان داد و گفت : الان جایمان را می اندازیم و می خوابیم .
پاسدار با عصبانیت و کج خلقی در را محکم کوبید و رفت  . چند ثانیه بعد بمب خنده ترکید و همه زدند زیر خنده .
معلوم شد پاسدار بعد از خاموش کردن چراغ ها , صدای بلند علی را شنیده  و درست در لحظه ای که آیه ها ی قرآن بر زبان علی جاری شده بود او پشت در رسیده و فکر کرده بود ما در حال خواندن دعا و  راز و نیاز هستیم !
مرتضی مدنی گفت بهتر است برنامه را در همین جا ختم کنیم و ادامه اش را  فردا شب برگزارکنیم و درخواست کرد جای خوابمان را بیاندازیم و بخوابیم . دقایقی بعد  هر کس در جای خودش دراز کشید و برای لحظاتی سکوت حاکم شد . پرویز تقی زاده  رو به من گفت : آقا جان الان چه وقت دعا و نمازه مگه خدا روز روشن  را از تو گرفته ؟
همه زدند زیر خنده .
تا ساعتی بعد هیچ کس  نمی تواست بخوابد چون هر چند لحظه یک بار از هرگوشه یکی جمله پاسدار  را تکرار می کرد و بقیه را به خنده وامی داشت .

عمومی شدن بند

دیدار یاران
در چهارمین هفته حضور در اوین و بعد از اعتراضات روزانه و پیگیری خانواده ها, بالاخره  درب اتاق ها باز شد و بندعمومی شد . همگی با عجله وهیجان وصف ناپذیری به راهرو بند ریختیم . هر کس سعی می کرد اول به سراغ نزدیک ترین و صمیمی ترین دوستانش برود . بازار روبوسی  و احوالپرسی گرم بود .  خودم را به اتاق 6 رساندم .

افتخاری
 در جلوی اتاق 6 صدای بلند قهقهه و شادی از همه سو شنیده می شد , جلوی اتاق مسعودافتخاری را دیدم و او در آغوش کشیدم . با مسعود در سال 1362  و در زمانی که در قرنطینه قزلحصار (معروف به  گاودونی)  و  سپس در بند 4 (واحد 1 ) بودیم آشنا شدم. علاقه خاصی به او داشتم شخصیت و روحیه آرام و مهربان و درعین حال مقاوم و استوارش مرا تحت تأثیر قرار داده بود .
در اولین روز ورودمان به بند 4 ( قزلحصار) در فروردین 1362 , بلافاصله مسعود و چندنقر دیگر را  برای تنبیه و شکنجه بیرون کشیدند . وقتی بعد از ساعت ها شکنجه به بند برگردانده شد او همچنان لبخند بر لبش بود و درحالیکه با غرور قدم برمی داشت از کنار سلول های ما گذشت و به سلول خودش رفت . به خاطر همین خصوصیات برجسته  او را خیلی دوست داشتم . همان ابتدای ورود به قزلحصار رئیس زندان « حاج داود »  او را نشان کرده بود و نسبت به او کینه خاصی داشت چون مسعود برادر کوچک مهدی افتخاری بود. مهدی افتخاری بخاطر فرماندهی عملیات پیچیده و خطیر برای پرواز « مسعود»  به فرانسه معروف شده بود و با نام سازمانی اش « فتح الله » شناخته می شد . در حین روبوسی با مسعودافتخاری  ایرج خدابخشی را دیدم که پشت سر مسعود ایستاده و با لبخند مهربانانه ای به من نگاه می کند .

خدابخش
 ایرج خدابخشی بچه محل من بود و در فاز سیاسی با هم در « انجمن جوانان مسلمان خزانه » عضو بودیم و در یک تیم  فعالیت سیاسی ـ تبلیغی داشتیم . البته ایرج از نظر تشکیلاتی فعال تر از من بود و موقعیت بالاتری داشت و به نوعی مسئول من محسوب می شد . به شوخی  او را  « ای یج » صدا می زدم چون همیشه  حرف  « ر » را  « ی » تلفظ  می کرد و من از  لهجه اش  خوشم می آمد . در سال 1362 در بند 4  قزلحصار واحد یک و سپس در سال 1365  در گوهردشت (بند 19 و 2)  روزهای خاطره انگیزی با هم داشتیم . در حین احوالپرسی با ایرج خدابخشی دست محکمی شانه ام را گرفت . برگشتم و محمود یزدجرد را دیدم
.
محمود یزدجردی
 محمود از هر نظر دوست داشتنی  و جذاب بود , جوانی ورزشکار و خوش قد وبالا با چشمان زاغ  و در عین حال  دارای روحیه ی با نشاط و سرزنده بود  . او در یک خانواده مرفه بزرگ شده بود و در بسیاری از زمینه های ورزشی و حتی هنری سرآمد و حرفه ای بود . در بازی پینگ پنگ و فوتبال و والیبال هماورد نداشت . مدت ها فکر می کردم او فقط  دراین سه زمینه  مهارت فوق العاده دارد, اما چقدر تعجب کردم  وقتی در سال 1365  در بند 19 گوهردشت , حبیب غلامی کلاس کُشتی دایر کرد و محمودیزدجرد متواضعانه به عنوان « شاگرد » در کلاس حبیب شرکت کرد اما همان جلسه اول متوجه شدیم او  در ورزش  کُشتی هم تبحردارد!  
محمود را در آغوش گرفتم و با خنده و شوخی احوالپرسی کردم  . همانطور که با هم گپ می زدیم  لحظه ای آرام شد و گفت : به من تسلیت نمی گویی؟! . با تعجب پرسیدم : تسلیت برای چه ؟  گفت :  اخیرا پدرم از دنیا رفت . لبخند برلبانم خشکید  . در اوج احساسات شادی بخش دیدارمان نمی دانستم چه واکنشی نشان بدهم . سعی کردم خودم را جمع و جور کنم  . به او تسلیت گفتم . سالها با محمود هم بند و هم سلول بودم و در جریان اخبار خانواده و پدرش بودم . محمود در مورد زندگی شخصی  و روحیات  پدرش با من صحبت می کرد . علیرغم اینکه پدرش را ندیده بودم ولی حس آشنایی قلبی نسبت به او داشتم. محمود اما بسرعت فضا را تغییر داد و دوباره با خنده و نشاط  خاص خودش صحبت را به مسائل روز کشاند . روحیه اش  بسیار قوی تر و مستحکم تر از قبل بود . درسال های قبل نیز از لحاظ سیاسی  موضع قوی و شجاعانه داشت . حالا نسبت به گذشته نیز قاطع تر و تند و تیزتر صحبت می کرد و معتقد بود باید رسما و علنا خود را « هوادار سازمان مجاهدین خلق » معرفی کنیم و از مواضع سازمان در مقابل زندانبانان به صراحت دفاع کنیم .

سازمان اداری بند
سازماندهی صنفی و اداری کل بند بسرعت شکل گرفت . تقسیم بندی نفرات اتاق ها برای  « کارگری» صنفی (غذا و فروشگاه و مالی)  و نظافت و بهداشت و  کار«ملّی»  مشخص شد . مُراد مستمر با  مسئولین مختلف بند جلسه می گذاشت و این موجب هماهنگی های بیشتری در امور بند می شد .
داوداحسنی مقرراتی را برای بهداشت و نظافت عمومی بند برقرار کرد . راهرو و سرویس های بهداشتی و حمام روزی دوبار نظافت و شستشو می شدند . راهروی بند بعنوان محل عمومی و شب ها برای استراحت در نظر گرفته شد .در داخل اتاق ها به دلیل کثرت زندانی جای خواب کم و خیلی فشرده بود .
 استفاده از کفش در راهرو ممنوع شد  و فقط  پابرهنه  یا با کفشک های پارچه ای یا دمپایی مخصوص و تمیز می توانستیم در راهرو قدم بزنیم . این مقررات در  بندهای گوهردشت نیز  اجرا می شد و در آنجا  پاسداران وقتی وارد بندمان می شدند مجبور بودند پوتین یا کفش هایشان را در بیاورند . آنها نیز به  شیوه و نظم زندگی ما تن داده و آن را برسمیت شناخته بودند .

ورود ممنوع!
روز بعد از عمومی شدن بند,  دو پاسدار  با پوتین وارد بند شدند تا در داخل بند گشت بزنند . مجید طالقانی که در حال قدم زدن بود متوجه این موضوع شد و به سرعت  جلوی آنها را گرفت و گفت باید پوتین های تان را در بیاورید و پابرهنه داخل شوید . پاسدارها با تعجب و ناباورانه به مجید نگاه کردند و بعد با تمسخر گفتند : کی این قانون را گذاشته است ؟ ! مجید توضیح داد که  ما روزی دو بار  راهرو  را نظافت می کنیم . با توجه به جمعیت زیاد و کمبود جا,  راهرو برای ما مانند اتاق است و در این مکان می نشینیم و شب ها برکف آن می خوابیم. پاسدارها که اولین بار بود با چنین چیزی در اوین  روبرو شده بودند با قلدری   اصرار داشتند به داخل بند بروند و گشت بزنند . در این هنگام همه بچه ها از اتاق ها بیرون آمده و پشت سر مجید ایستادند و مانع حرکت دو نگهبان شدند . کشمکش و سروصدای شدیدی براه افتاد . یکی از پاسدارها گفت : ما در حین مأموریت هستیم و بایدپوتین به پا داشته باشیم و کسی حق ندارد جلوی ما را بگیرد و شما اگر مانع گشت زدن ما بشوید  برایتان بد خواهد شد  ! محمود یزدجرد , حسین نجاتی , حمزه شلالوند , مهرداد مریوانی , مهدی فتحعلی آشتیانی و محمود سمندر  و چند نفر دیگر با  حرارت و هیجان زیادی جلوی پاسدارها ایستاده بودند و سر آنها فریاد می زدند و می گفتند ما بهیچ وجه اجازه نمی دهیم داخل شوید . بعد از نیم ساعت  جدال پرسروصدا  پاسدارها متوجه شدند به دیوار محکمی خورده اند و  واقعا امکان عبور ندارند و به اجبار به بیرون بند برگشتند .

سید حسین نجاتی کتمجانی



اللهم النصر المجاهدین

 یک ساعت بعد ,  مُراد  و محمود سمندر , محمود یزدجرد , مجید طالقانی , حمزه شلالوند , مهرداد مریوانی , خسرو امجد را صدا زدند و بیرون بردند .
غروب بچه هایی که بیرون برده شده بودند در حالی که مورد ضرب و شتم قرار گرفته بودند به بند برگردانده شدند . در اتاق ها «کنفرانس مطبوعاتی »  برگزار شد . سیل  سوال و جواب سرازیرشد . همه کنجکاو بودند جزئیات برخورد  زندانبان ها و همینطور دوستان را بشنوند .  از مجموع  صحبت هایی که شنیدیم معلوم شد آنها را بخاطر ممانعت از ورود پاسداران به داخل بند  به زیرهشت برده اند . همان ابتدا همه شان در مقابل سوال حسابشده  پاسدار عباس فتوت مبنی براینکه « اتهام تان » چیه ؟ جواب داده بودند : هوادار سازمان مجاهدین خلق ! و بخاطر همین موضع وجواب ,  مورد ضرب و شتم عباس فتوت و بقیه پاسدارها قرار گرفته بودند . سپس همه شان را با چشم بند روبه دیوار نگه داشته بودند . هنگام ظهر محمودیزدجرد  به پاسداران می گوید می خواهم نماز ظهر بخوانم سپس در نزدیک میز نگهبانان در « زیر هشت » نماز می خواند و در حالی که عباس فتوت و بقیه پاسداران صدایش را می شنیده اند  در دعای قنوت  با صدای بلند  دعای « اللهم النصر المجاهدین الذین قالو ربنا الله ثم استقامو »  را  می خواند. بعد از او حمزه و دیگران همین کار را تکرار می کنند . پاسدار ها خشم شان را با  تمسخر و متلک پرانی نشان می دهند .
روز بعد مجددا  دو پاسدار شیفت برای گشت زدن به داخل بند با پوتین وارد شدند ولی بازهم بچه ها مانع ورود شان شدند بخصوص که روز قبل تصمیم رسمی و عمومی گرفته بودیم که بهر قیمت باید مانع ورود پاسداران با کفش یا پوتین به داخل شویم  و قرار بود همه افراد موجود در بند به داخل راهرو بیایند و جلوی نگهبان ها بایستند تا برای آنها کاملا مشخص و روشن  شود که کل بند در این موضوع هم نظر است .
 مانند روز قبل دو پاسدار که پوتین به پا داشتند بعد از نیم ساعت مجبور به عقبگرد شدند . دوباره مُراد به بیرون برده شد و بعد از مدتی برگشت .

عقب نشینی
مُراد مسئولین اتاق ها را جمع کرد و جلسه ای با آنها گذاشت و گزارش بیرون رفتن خود را ارائه کرد .  مسئولین هر اتاق افراد خود را جمع کردند و گزارش کامل و نتیجه بیرون رفتن مراد  را توضیح دادند . در «زیر هشت» , پاسدار مهدی از دفتر زندان و « سیدناصر» و هاشم پاسدار  و چند نفردیگر  سعی کرده بودند او را با تهدید و فشار مجبور به عقب نشینی کنند ولی مُراد مقاومت می کند و به آنها می گوید برای ما  راهرومثل اتاق است و باید تمیز و پاکیزه باشد .
 فرستاده دفترزندان و بقیه  متوجه می شوند فشار و تهدید و ضرب و شتم نه تنها فایده نداشته  بلکه باعث افزایش روحیه جمعی و ارتقاء مقاومت بچه های بند 4 شده است . درنهایت در مذاکره با مُراد می پذیرند که نگهبان ها با پوتین وارد بند نشوند و از طرف ما   دو دمپایی مخصوص برای پاسداران جلوی در گذاشته می شود  تا آنها با پوشیدن دمپایی اختصاصی خودشان به بند سرکشی کنند. این اولین دستاورد موفقیت آمیز بند ما در رودرویی مستقیم با  پاسدار های اوین بود .

تحریم ملاقات
بعد از عمومی شدن بند , برای اعتراض نسبت به ضرب و شتم و شکنجه و اعتراض به سرقت اموال در  زندان گوهردشت و تدارم شرایط غیرانسانی در اوین و نبود امکانات رفاهی و بهداشتی و آب گرم پیشنهادات مختلفی مطرح شد . بعد از ساعت ها بحث و گفتگو و مشورت در نهایت تصمیم عمومی بر آن شد که  در روز ملاقات با خانواده ها   از رفتن به سالن ملاقات خودداری کنیم و این تصمیم و اعتصاب را با یک یادداشت رسمی به کارگزاران زندان اطلاع دهیم . مانند مورد قبلی بیانیه اعتصاب  را با عنوان « زندانیان سیاسی بند چهار بالا » امضا کردیم .
در روز ملاقات هیچ کس به ملاقات نرفت  ...
پایان قسمت دوم 

محمد خدابنده لویی
مرداد 1394

۱۴ مرداد ۱۳۹۴

با من به روزهای قتل عام بیایید ـ قسمت اول


زندان گوهر دشت (1367)

یک اشتباه ساده
 بعدازظهر روز چهارشنبه یازدهم خرداد است و من بخاطر محکومیت هفت ساله ام بعد از طبقه بندی زندانیان در بند 9 هستم , با علی آقا سلطانی واردکان و اردلان دارآفرین در سلول کوچکی نشسته ایم .علی درحال مطالعه مثنوی معنوی است و من و اردکان روزنامه های صبح رژیم را مرور می کنیم درب بند باز شد و پاسدارنگهبان با صدای بلند فریاد زد :  مسئول بند کجاست ؟
 محمدعلی حافظی نیا را دیدم که از جلوی سلول ما گذشت و به سمت نگهبان رفت. لحظاتی بعد همهمه ای در بند براه افتاد .علی سلطانی سرش را از روی کتاب بلند کرد و با کنجکاوی پرسید: چه خبر شده ؟ بدنبال این سوال, اردکان روزنامه را رها کرد و بیرون سلول رفت, لحظه ای بعد مسئول بند در حالیکه وسط راهرو ایستاده بود با صدای بلند گفت : بچه ها خوب توجه کنید : یک لیست اسامی داده شده و افرادی که نامشان را می خوانم کلیه وسایل شان را بردارند وتا نیم ساعت دیگه آماده خارج شدن از بند باشند :
 علی اقا سلطانی , جهانبخش امیری, اکبرلطیف , مهرداد مریوانی ...
تعداد زیادی از بچه ها دور محمدعلی حلقه زده بودند و به لیست سرک می کشیدند, آنها کنجکاو بودند تا زودتر اسامی را ببینند. سروصدا و  همهمه اجازه نمی داد صدای مسئول بند به وضوح شنیده شود و در این وانفسا عده ای مرتب با صدای بلند سوال می کردند: « اسم من هم هست ؟ »  .
  به تنهایی کناری ایستاده بودم و نظاره گر صحنه بودم . محمد نوری نیک با لبخند و متانت همیشگی نزدیکم آمد وپرسید اسم تو هم در لیست هست ؟ جواب دادم : اسم خودم را نشنیدم . نوری نیک پیشنهاد داد برای اطمینان بیشتر بروم و از مسئول بند سوال کنم .به سختی حلقه فشرده جمعیت را شکافتم وخودم را به او رساندم و پرسیدم اسم من هم در لیست هست ؟ محمدعلی درحالیکه از شدت مراجعات و سوالات متعدد گیج و سردرگم شده بود نگاه سرسری به لیست انداخت و گفت : بله اسم تو هم هست .

آماده انتقال
بعد از خوانده شدن اسامی, جنجالی بپا شده بود. نزدیک به یک سوم افراد بند می بایست با کلیه وسایل بروند . مسئولین مختلف بند به تکاپو افتادند تا مسائل مربوط به این انتقال را حل کنند . پول موجود در « صندوق ملی » می بایست بین بچه هایی که رفتنی بودند تقسیم شود . لوازم عمومی مربوط به غذا مانند بشقاب و قاشق و لیوان و همینطور فلاسک چای و مواد بهداشتی و حتی توپ فوتبال و والیبال و بسکتبال که با هزینه خودمان خریده بودیم  می باید تقسیم می شد . به تجربه می دانستیم که اگر به بند جدید برویم با هیچ امکانی روبرو نخواهیم شد و لازم بود در حد توان سهمیه  وسایل وامکانات را با خودمان ببریم .
 بازار تحلیل
 بازارحدس و گمان و تحلیل گرم شد . صحبت از خالی شدن یا آماده سازی بند دیگری بود و اینکه قرار است به بند جدیدی برویم بعضی دیگر حدس می زدند طبقه بندی زندانیان براساس مدت محکومیت تغییرکرده است و افراد را براساس سابقه و وضعیت داخل زندان دسته بندی کرده اند . آنچه بیش از هر چیز ذهن همه ما را بخودش مشغول می کرد دلیل و معیار جداکردن ما بود . چه وجه مشترکی بین افرادی که از بند برده می شدند یا باقی می ماندند وجود داشت ؟آیا وضعیت پرونده دلیل آن است ؟ آیاسطح و شکل موضعگیری هرکس در این جداسازی دخیل است ؟ ذهنمان بشدت مشغول شده بود ولی هر چه تحلیل های بیشتری مطرح می شد  ابهام وپیچیدگی موضوع بیشتر می شد .
بعد از جمع آوری وسایل و خداحافظی پراحساس و همراه با اشک, از سالن بند 9 خارج شدیم . جدا شدن از دوستان همبند برای من خیلی سخت بود چون سالها بود که باهم ودر کنار هم روزهای سختی را پشت سر گذاشته بودیم . در این میان نسبت به محمد نوری نیک حس ویژه ای داشتم . او را در همین چند ماه اخیردر بند 9 شناخته بودم . بسیار مهربان و خوش قلب بود و سرشار از حس مسئولیت و دلسوزی نسبت به یاران و هم سلولی هایش بود . بسیاری مواقع بدون مقدمه سراغ بچه ها می رفت و درخواست می کرد لباسهای شان را بشوید و یا کفش های (دمپایی) پاره شان را بدوزد . به بچه هایی که نوبت کارگری شان بود مراجعه می کرد و پیشنهاد می داد بجای آنها نظافت عمومی بند را انجام دهد. از اینکه تجربه آشنایی و دوستی ام با او کوتاه بود ناراحت بودم و افسوس می خوردم .

تونل وحشت : 
 پاسدارها در کریدور اصلی زندان چشمهای مان را بستند و در یک صف بلند به سمت طبقه پائین وبه داخل یک بند بردند و قبل از ورود به بند مجبورمان کردند وسایل شخصی و عمومی را روی زمین بگذاریم . « حاج محمود» افسرنگهبان زندان مثل همیشه میدان دار صحنه بود و با لحن رئیس مآبانه  به نگهبانان دستورداد : ببریدشان ته راهرو .
توی بند که بنظر متروکه و خاک گرفته می آمد, یک پاسدار آمرانه و لمپنی داد زد : برو جلو . برو ته راهرو .
 پاسدارهای زیادی در بیرون و داخل بند جمع شده بودند و هر کدام چیزی در درست داشتند : کابل و چماق و میله و ...   وسعی می کردند در ایجاد فضای رعب و وحشت از همدیگر پیشی بگیرند.
 لحظه ای سرم را بالا گرفتم و از زیرچشمبند نگاه کردم, تعداد زیادی قبل از ما وارد شده و بصورت چمباتمه در انتهای راهرو روبه دیوار نشسته بودند . خودم را در بین چند نفرجا کردم . کناردستی ام  درحال سوال و جواب با نفرجلوی خودش بود. صدایش را شناختم محمودیزدجردی بود که سعی می کرد  از اوضاع سردرآورد .
 پاسداری نعره زد : حرف زدن ممنوع  و دیگری از میان جمع فشرده زندانی ها خودش را به جلو رساند و با مشت به سر یک نفر کوبید. نفهمیدم چه کسی بود ؟ دسته دسته زندانی ها وارد می شدند و در انتهای بند  کنار ما می نشستند . هر کس سعی می کرد هویت کناردستی اش را کشف کند . در طرف دیگر من علی زارع و خسرو خامنه نشسته بودند . آهسته به خسرو سلام کردم . سرش را مقداری بلند کرد و از زیرچشمبندنگاهی انداخت و با تعجب پرسید: محمد تویی!؟  در وانفسای پچ پچ  و صحبت هر چندلحظه  صدای مشت و لگد از کنار دست یا پشت سر بگوش می رسید . ما که نمی توانستیم چیزی ببینیم ولی پاسدارها بالای سرمان ایستاده وهمه چیز را زیر نظر داشتند و مانع ارتباط گرفتن می شدند .ساعتی گذشت فکر کنم  حدود پنج بعد ازظهر بود ناگهان صدای داود لشکری بگوش رسید که بسمت ما آمد و
 داودلشکری به « حاج داود» شهرت داشت و در فیزیک و روش و منش مشابه « حاج داود رحمانی» رئیس بدنام سالهای قبل زندان قزلحصار بود . لشکری با صدای کلفت و لات منشانه فریاد زد : اسم هر کی رو که می خونم پا شه بیاد بیرون و بره اون سر بند جلوی در وایسه :
 محمودسمندر ... 
محمود از لابلای جمعیت فشرده خودش را بیرون برد و بسمت در رفت . هنوز از ما فاصله چندانی نگرفته بود که صدای مشت و لگد و آخ و واخ  بلند شد .
مسعود افتخاری ...
دوباره صدای مشت و لگد و شلاق  بلند شد ولی صدایی از مسعود برنخاست .
علی الموتی ... محمد راپوتام ... مجید قدک ساز ...رامین قاسمی... احمد نصرتی خوشرو ...حمزه شلالوند ... مرتضی مدنی ...حسین قزوینی...علی حیدری...رامین طهماسیان... کامبیزاستواری
اسم ها را یکی یکی با فاصله مشخص و حساب شده می خواند و بعد از اینکه مطمئن می شد آن شخص از وسط « تونل وحشت » عبور کرده است نفربعدی را می خواند.
 تونل وحشت نام یک سرگرمی تفریحی بود و من اولین بار در پارک « شهربازی»  تهران قبل از دستگیری ام دیده بودم . قطار کوچکی مردم را از وسط یک تونل تاریک عبور می داد و در آن تاریکی صحنه های مصنوعی مانند جنازه خونین و سربریده شد و دراکولا و اسکلت مصنوعی ظاهر می شد تا مردم را بترساند .
 در زندان بچه ها علاقه داشتند روی هر چیز یک اسم طنز بگذارند و برای این نوع شکنجه جمعی هم اسم «تونل وحشت» گذاشته بودند . پاسدارها در دو ردیف روبروی هم به خط می ایستادند و زندانی را از وسط خودشان عبور می دادند و با هرچیزی که در درست داشتند او رامی زدند .
مدتی گذشت و اطراف من خلوت تر شد . خودم را آماده عبور از تونل وحشت کردم . در دلم نقشه ریختم مثل دونده ای که در خط استارت ایستاده و منتظر صدای سوت یا شلیک داوراست, به محض آنکه اسمم خوانده شد با سرعت هر چه تمام از تونل بگذرم . با خودم فکر کردم : همین که « حاج داود»  اسمم را صدا زد بسرعت بلند می شوم  و سرم را بین دستهایم قایم می کنم و دولا شده سریع از بین پاسدارها می گذرم تا  هر چه کمتر کابل و کتک بخورم .
 اسم خواندن داود لشکری تمامی نداشت . اوایل  آرام آرام اسم ها را می خواند تا پاسدارها فرصت کافی برای کتک زدن داشته باشند ولی به مرور حوصله لشکری سر آمد و سرعت خواندش را بیشتر کرد. احساس می کردم بعضی از بچه ها توانسته اند از تونل با کمترین ضربه عبور کنند چون تعداد ضربه ها متناسب با تعداد افراد نبود. این مرا امیدوار کرده بود که می توانم از یک کتک مفصل قسر در بروم . جمع ما خلوت شده بود و استرس و اضطراب من بیشتر . دلم می خواست هر چه زودتر از این مرحله بگذرم و خیالم راحت شود.چند نفر بیشتر نمانده بودیم :
مهدی فتحعلی آشتیانی ... حبیب غلامی ... احمد غلامی ...محمود یزدجرد ...مجید طالقانی ...
لحظه ای رسید که احساس کردم بجز من کس دیگری در انتهای بند نیست . دل توی دلم نبود . ای بابا عجب شانسی دارم ! تنها مانده ام و پاسدارها فرصت کافی خواهند داشت مرا بزنند .
صدای داود لشکری را شنیدم که به پاسدارها گفت : خسته نباشید حالابریم دنبال بقیه کارها !!
صدای پاسدار دیگری را شنیدم که به داود لشکری گفت : حاجی یه نفر باقی مونده . اسم این یکی رو نخوندی .
لشکری با صدای کلفت و لمپنی اش داد زد : هی تو,  پاشو ببینم . بیا اینجا . از جایم بسختی بلند شدم و با ردیابی صدایش به طرفش رفتم . چند پاسدار دورش جمع بودند . پرسید : اسمت چیه ؟ خودم را معرفی کردم : محمد خدابنده لویی .
انگار که از خودش مطمئن بود . بدون مکث گفت : کی گفت تو بیایی اینجا ؟ اسمت توی لیست نیست . برای چی اومدی پائین ؟
 با اعتماد بنفس جواب دادم : اسم من توی لیست هست . بالا اسم من را خواندند .
لشکری : کی خوند ؟ برای چی راه افتادی اومدی پائین ؟ هان چرا اومدی پائین ؟  این حرف را با لحن تهدید آمیز وطوری گفت که انگار عامدانه و خودسرانه پائین آمده ام و مجرم هستم .
ولی  خودم را از تک وتا نیانداختم و با اطمینان گفتم : اسم من توی لیسته . اسم منو بالا  خوندند .
لشکری به شک افتاد و با دقت همه برگ های لیست را نگاه کرد و گفت : نه . اسم تو توی لیست نیست .
دوباره سوال کرد : چه کسی اسم ترا خواند ؟
نمی خواستم اسم محمد علی حافظی نیا را ببرم می ترسیدم برای او دردسر درست شود . بصورت دوپهلو گفتم : من اسمم را شنیدم نمی دانم چه کسی صدایم کرد .
لشکری گفت :  برو بالا . برگرد به بند خودت .
دلم نمی خواست این اتفاق بیافتد . نمی دانم چرا تمایل داشتم با این جمع  همراه باشم . شاید بخاطر این بود که اسم خیلی از دوستان قدیمی را شنیده بودم و  دوست داشتم بعد از مدتها آنها را از نزدیک ببینم . مکث کردم . در حالی که انتظار داشتم پاسداری مرا با خودش به بند برگرداند  لشکری خیلی زود پشیمان شد و گفت : نمی خواد برگردی بند . تو هم برو پیش رفقای منافقت .
 از پشت چشمبند و در سایه روشن و انعکاس نور,  دیدم که لشکری  برگه اسامی را  روی دیوار گذاشت و اسم مرا در آن وارد کرد . ته دل از این اتفاق خوشحال شدم و به طرف بچه ها در ابتدای بند حرکت کردم . خوشبختانه پاسدارها پراکنده شده بودند و از « تونل وحشت » خبری نبود ولی با احتیاط و ترس قدم برداشتم . پاسداری به من نزدیک شد و برای اینکه بی نصیب نمانده باشم با لگد به پهلویم زد و یکی دیگر با یک لنگه دمپایی توی سرم کوبید ! بنظر می آمد این بیچاره بجز دمپایی چیزی برای زدن پیدا نکرده بود.
دوباره خودم را در بین جمع کزکرده زندانی ها جا کردم . مدتی منتظر ماندیم هنوز در دلم اضطراب داشتم و نگران آینده بودم . بنظر می آمد  بچه ها بعد از عبور از تونل , روحیه تهاجمی پیداکرده اند .  بیشتر از قبل با کناردستی شان صحبت می کردند و داد و فریاد و مشت و لگد هم مانع شان نبود .
ساعت حدود شش یا هفت  بعد ازظهر بود که همه مان را بلند کردند و در یک صف طویل و بلند و در حالی که پاسدارها فحش و بدوبیراه می دادند به کریدور اصلی زندان گوهر دشت وارد شدیم . از  پچ پچ افراد اینطور احساس کردم که همه مان را به یک بند جدید می برند. وقتی خواستیم وسایل و ساک مان را که در کناردیوار کریدور بود برداریم یکی  داد زد : هیچ کس به وسایل دست نزه . بروجلو , حرکت کن .
اما یک زندانی که متوجه نشدم چه کسی است گوشش به به این حرف بدهکار نبود و می خواست ساکش را بردارد و اصرار می کرد باید وسایلش را با خودش ببرد . چند مشت ولگد جواب این اصرارو پافشاری بود و با هل دادنش اجازه نداند ساکش  را برداررد . دوباره تونل وحشت درست شد ولی این بار خیلی جدی نبود . پاسدارها داد می زدند : یالله  بدو بدو  . هرکس معطل می کرد با ضربه ای مجبورش می کردند سریع حرکت کند . بسمت در خروجی ساختمان راه افتادیم و از محوطه باز  زندان سر در آوردیم !! یکی از پشت سرم  سوال کرد : ما را بکجا می برند ؟!  صدای آهسته ای بگوشم رسید که در جوابش گفت : می رویم اوین 
.
آنجا که عرب نی انداخت 
در محوطه بیرونی زندان, سه اتوبوس در فاصله ای نه چندان دور پشت سر هم پارک شده بودند . صف دراز ما به سمت اتوبوسها رفت . جلوی هر اتوبوس چند مأمور با لباس شخصی ایستاده بودند و مأمورانتقال ما بودند. شکل ظاهری شان مرا بیاد پاسداران گروه ضربت دادستانی اوین  انداخت.
در حین سوار شدن به اتوبوس  داود لشکری با  لحن کنایه آمیزی که بوی تهدید می داد و باصدای بلند گفت : بروید  جایی  که  عرب  نی انداخت و برنگشت !
پرده های اتوبوس کشیده شده بود تا نتوانیم بیرون را نگاه کنیم . با چشمبند روی صندلی ها نشستیم . یکی از مأموران لباس شخصی بالا آمد و مقررات اتوبوس را ردیف کرد :
ـ به چشم بندهایتان دست نزنید هر کس چشم بندش را بالا بزند بد می بیند .
ـ حق صحبت با بغل دستی تان را ندارید .
ـ نگاه کردن به بیرون ممنوع است و پرده ها باید کشیده بماند .
 ـ هر کس کار و یا سوالی داشت دستش را بلند می کنه  و تا اجازه نداده ام کسی چیزی نمی گوید .
ولی کسی « فرامین » را جدی نگرفت . چشم بندها آهسته آهسته بالا رفت و هر کس دنبال کسب خبر و اطلاعات از کنار دستی یا نفر مقابل خودش بود . کنار من علی الموتی قرار داشت و نفر جلوی من حسین قزوینی بود در صندلی پشت سرم خسرو امجد طوسی نشسته بود . سال شصت و دو در بند4 واحد 1  قزلحصار و سپس در بند 19 گوهر دشت با او همسلول بودم از دیدنش خیلی خوشحال شدم . در طول سالهایی که او را می شناختم روحیه قوی وشجاعتش مرا به تحسین او وامی داشت . خسرو جدیت و صلابت در مبارزه را با رفتارو گفتار طنزآمیز بهم می آمیخت و باعث ارتقاء روحیه بقیه می شد .
کاروان اسیران 
 به محض آنکه اتوبوس ها از زندان گوهردشت خارج شدند چشم بندها آرام و آهسته و بی سروصدا بالا رفت و بچه ها بدون ترس شروع به صحبت با همدیگر کردند. من کنار پنجره نشسته بودم علی الموتی گفت : پرده را کنار بزن تا بیرون را ببینیم . بعضی ها  سالها بود که پایشان را از سلول و زندان گوهردشت بیرون نگذاشته بودند و دیدن خیابان و مردم و مغازه ها برایشان جالب و هیجان انگیز بود.
کاروان « اسیران » براه افتاد و بسرعت از خیابان اصلی گوهردشت عبور می کردیم . پیاده روها بشدت شلوغ بود . نزدیک غروب بود وچراغ مغازه ها روشن شده بود و جمعیت زیادی برای خرید در کوچه و خیابان بودند . صدای آژیرپلیس در خیابان انعکاس خاصی پیدا کرده بود. چند اتومبیل سواری در جلو و عقب  ما را اسکورت می کردند . مردم با تعجب و حیرت به اتوبوس هایی که از کنارشان می گذشت نگاه می کردند . بعدها شنیدیم که در گوهردشت شایع کرده بودند در داخل این اتوبوس ها « اسیران عراقی » را جابجا می کنند !

یادگارهای  فاز سیاسی 
در مسیر عبور از گوهردشت و اتوبان کرج ـ تهران خاطره ها زنده می شد. من بعد از سی خرداد سال 1360 به کرج رفته و آنجا مخفی شده بودم و مرتب اتوبان و جاده کرج تهران را طی می کرد . حالا بعد از سالها این مسیر هنوز برایم خاطره انگیز بود  .بر در و دیوار  هنوز آثاری از فعالیت و تبلیغات دوران فاز سیاسی باقی مانده بود . بر روی دیوار یک کارخانه کلیشه عکس « مسعود» را دیدم که هنوز شعار«حکومت عدل علی  با انتخاب رجوی » در زیر دیده می شد . فوری آنرا به علی الموتی نشان دادم . خسرو سرک کشید تا آنرا ببیند. هیجان زده شده بودیم  از اینکه بعد از هشت سال هنوز علائمی از فعالیت های فاز سیاسی و عکس مسعود  بر روی در و دیوار شهر می دیدیم احساس شعف داشتیم .مامور لباس شخصی داخل اتوبوس بی خیال شده بود و بنظر می آمد هارت و پورت کردن را بی فایده می داند و یا شاید هم از تحریک کردن بچه ها می ترسید چون بجز راننده فقط دو مأمور داخل اتوبوس بودند اگر چه چند خودرو پاسداران در جلو و عقب کاروان مراقب اوضاع بودند .

زندان اوین

بندچهاربالا 
 اتوبوس ها با سرعت هر چه تمامتر حرکت می کردند . هوا تاریک شده بود که به اوین رسیدیم . « کاروان اسیران» مستقیم به جلوی بند چهار رفت . اکثر بچه ها اینجا را می شناختند و خاطرات زیادی از آن داشتند . در سالهای شصت و شصت و یک در پشت همین بندچهار و در پای تپه ها,  زندانیان را دسته دسته اعدام می کردند و بعد تیرخلاص می زدند .
وارد « زیرهشت» بند چهار شدیم . طبق معمول  با چشم های بسته روبه دیوار و با فاصله کم از همدیگر ایستادیم . مدتی بعد ساک   و وسایل شخصی ما را آوردند و درگوشه ای تلنبار کردند. پاسدرهاشم با صدای بلند گفت :چشم بندهایتان را بردارید و هرکس را که صدا می کنم وسایل خودش را پیدا کند و بعد از تفتیش  به داخل بند برود . از وسایل عمومی مانند ظروف غذا , موادغذایی و بهداشتی , توپ های فوتبال و والیبال و بسکتبال و ... خبری نبود . اعتراضات شروع شد . اصرار داشتیم وسایل عمومی را بگیریم ولی پاسدار درجواب گفت : وسایل عمومی تان هنوز نیامده و  جداگانه می آید و بعدا  تحویل می دهیم .
 زندانیان عادی و بازرسی وسایل 
 در این لحظه چند زندانی از بیرون وارد شدند  تا وسایلمان را تفتیش کنند . خسرو امجد و مسعودافتخاری و محمود یزدجردی در حالیکه بشدت برافروخته شده بودند اعتراض کردند و گفتند ما اجازه نمی دهیم زندانیان خائن به وسایل ما دست بزنند .
 کسانی که برای تفتیش آمده بودند حیرتزده به بحث وجدل و اعتراض ما با پاسداران نگاه می کردند . پاسدارهاشم اصرار داشت و بچه ها انکار . اوضاع قفل شده بود در این حین نگهبانان  برای لحظه ای از محل دور شدند . یک زندانی روبه ما کرد و گفت : به خدا ما آدم فروش نیستیم ما در نانوایی کار می کنیم الان در بندمان در حال استراحت بودیم پاسدار ما را صدا زد و گفت بیاییم وسایل شما را بگردیم ما زندانی عادی هستیم .
 حالت و لحن صحبت زندانی عادی مثل آب سرد بر روی آتش بود و باعث شد از عصبانیت و مقاومت بعضی کاسته شود. بالاخره عده ای قبول کردند زندانیان عادی وسایلشان  را بگردند ولی عده ای همچنان ترجیح دادند به اینکار مشروعیت ندهند و پاسدارها وسایل آنها را بگردند . وقتی به اتاق هایمان رفتیم از بین صحبت بچه ها معلوم شد زندانی های عادی اغلب چشم شان را بروی بعضی وسایل « غیرقانونی» بسته  ودر موارد زیادی بصورت ظاهری و غیر دقیق بازرسی کرده و چیزهایی مانند قران معزی و کتاب و دفتر و «تیزی» و  وسایلی که لابلای لباسها جاسازی شده بود را نادیده گرفته بوند!
 اتاق شماره 2 
 طبق لیست مشخص شده در اتاق های بند چهار بالا تقسیم شدیم . اتاق ها بصورت دربسته بودند . من به اتاق شماره دو رفتم . بعضی از بچه های اتاق را از قبل می شناختم : جهانبخش امیری , حسن قوچانی , علی الموتی , سیدمرتضی مدنی , خسروامجدطوسی , علی آقا سلطانی . ولی با بقیه افراد مانند مهدی فتحعلی آشتیانی , بهروز گنجی خانی و... آشنایی قبلی نداشتم .
 ارتباطات 
هوا تاریک شده بود و همه اتاقهای بند چهار بالا کاملا پرشد . سیستم ارتباطات فعال شد .مورس زدن به سلول 1 و 3  که در طرفین ما بودند شروع شد . آمار و اسامی هر اتاق بسرعت معلوم شد . دراتاق یک محمود یزجردی و مهرداد مریوانی را می شناختم .در اتاق سه  محمود سمندر ورامین قاسمی و ...
 انتخابات داخلی
هنوز ساعتی نگذشته بود که حسن رضایی که به حسن قوچانی معروف بود پیشنهاد داد  جلسه تشکیل دهیم و مسئولین داخل سلول را مشخص کنیم . این سنت جاافتاده در زندان و بطور خاص دربین زندانیان هوادار سازمان مجاهدین بود که هروقت  جمع جدیدی شکل می گرفت ابتدا سازمان اداری داخل سلول وبند را مشخص می کردند . با نظر موافق جمع ,  مرتضی مدنی مسئول اتاق , جهانبخش امیری مسئول صنفی و علی آقا سلطانی مسئول فرهنگی و هنری اتاق شدند. جهانبخش امیری بلافاصله درخواست کرد هرکس  نان و مواد غذایی یا  هر وسیله دیگری در ساکش دارد به او(صنفی) تحویل دهد . جهانبخش امیری  همافر نیروی هوایی و اهل کرمانشاه بود . هیکلی درشت و تنومند با یک سبیل پرپشت داشت . لهجه دلنشین کرمانشاهی اش  او را  جذاب تر کرده بود . بخاطر شخصیت و سن سال بالاترش او را « عموجهان» صدا می کردیم .
بیاد ناصر منصوری 
خسرو امجد در گوشه ای نشسته بود . از فرصت استفاده کردم و کنارش رفتم . دلم می خواست در مورد دوستان بند 2 که چند ماهی از آنها جدا شده بودم کسب خبر کنم . زمستان سال قبل بخاطر طبقه بندی زندانیان بر اساس مدت محکومیت  از هم جدا شده بودیم و در این مدت اتفاقات زیادی در بند 2 افتاده بود . یکی از مهمترین اتفاقات اعتصاب  و شکنجه بی رحمانه ناصر منصوری و فلج شدن او بر اثر سقوط از پنجره سلول انفرادی در طبقه سوم زندان بود . حادثه تکاندهنده ای که همان زمان  خبرش بسرعت در همه جا پیچیده بود .
کنجکاوشده بودم  داستان دقیق ناصر و انتقالش از بند دو به سلول انقرادی و سقوطش از پنجره سلول و قطع نخاع او را بدانم . ناصر منصوری منتخب زندانیان بند 2 بعنوان مسئول بند بود او را از سال 1364 می شناختم . شخصیت احترام برانگیز و تأثیرگذار داشت وهمیشه در مسئولیت پذیری پیشقدم و جدی بود . پرسیدم داستان ناصر چه بود و چطور از پنجره سلول سقوط کرد و فلج شد؟
لبخند از لبان خسرو محوشد با چهره  برافروخته و چشمانی که برق می زد به من خیره شد . لحظه ای مکث کرد و بعد گفت : ناصر دیگر آن ناصری که تو در بند19 دیده بودی نبود, انقلابی در او رخ داده بود . بعد از طبقه بندی و انتقال شما, همه کسانی که بالای ده سال حکم داشتند به بند 2 آمدند . ناصر منصوری مسئول بند شد .هر روز فشارها و محدودیت ها افزایش پیدا می کرد و متقابلا روحیه مقاومت در بچه های بند بالاتر می رفت . مرتب جیره غذا و نان کم و کمتر می شد . یک روز پاسدار جیره نان  را با گاری کوچک به بند آورد . بچه هایی که « کارگرصنفی » بودند نان ها را شمردند تعداد نانها بازهم کمتراز قبل شده بود . در یک نظرسنجی سریع بچه ها گفتند نان را تحویل نمی گیریم و باید بیرون بگذاریم .  ناصر به پاسدار گفت ما بخاطر اینکه سهم نان خیلی کمتر ازسهمیه مشخص شده است آنرا قبول نمی کنیم و بعد گاری را به بیرون هل داد . پاسدار مانع بیرون فرستادن گاری بود و می گفت سهمیه تان  همین است و باید قبول کنید  بالاخره با فشار زیاد گاری را بیرون انداختیم ونان را نگرفتیم . پاسدار رفت و بعد از چند دقیقه بهمراه داودلشکری و چند پاسدار دیگر برگشت . لشکری درچارچوب درب بند ایستاد و شروع به رجز خوانی و تهدید کرد و گفت : حالا اعتصاب می کنید ؟ ناصر جلوی داودلشکری بدون ترس و با خونسردی ایستاده بود و به دزدیدن نان اعتراض می کرد . همه بچه ها به راهرو امده بودند و پشت سرناصر ایستاده بودند . لشکری با تعداد زیادی پاسدار که کنارش ایستاده بودند سعی می کرد با تهدید و بلند کردن صدایش ما را بترساند . بعد از مقداری بحث وجدل لشکری و پاسدارها ناصرمنصوری را بیرون کشیدند و در را بستند . صدای کتک خوردن و ضرب و شتم ناصر را می شنیدیم ولی صدایی ازناصر در نمی آمد. با شنیدن صدای کتک کاری در بیرون بند خون بچه ها بجوش آمده بود عده ای با کوبیدن مشت و لگد به در بند فریاد می زدند : نزنیدش ... در را باز کنید ما هم اعتراض داریم...
 پاسدارها جرأت بازکردن در را نداشتند . تا یکساعت صدای کتک زدن ناصر را در پشت درمی شنیدیم .عده ای مرتب با لگد به در می کوبیدند و بعضی فریاد می زدند باید در را بشکنیم و ناصر را نجات بدهیم . فضای شورش ایجاد شده بود ولی چندنفر دیگر تلاش می کردند اوضاع از کنترل خارج نشود . صدای لشکری را می شنیدیم که به ناصر می گفت : یا نان را می گیری و به داخل بند می روی یا آنقدر می زنیم که بمیری . ولی هیچ صدایی از ناصر شنیده نمی شد . پاسدارها بصورت جمعی  ناصر را می زدند و ما هم با لگد به در می کوبیدم و داد وفریاد می کردیم . بالاخره ناصر را بردند و همه جا ساکت شد . غروب  در باز شد و یکی از بچه های مریض را از طرف بهداری صدا زدند و بیرون بند بردند . او هر روز برای آمپول زدن  به بهداری می رفت . وقتی برگشت تعریف کرد بیرون بهداری داود لشکری و پاسدارها در گوشه ای جمع شده بودند و صحبت می کردند ولی از ناصر منصوری خبری نبود . او شنیده بود « حاج محمود»  به داودلشکری می گوید باید بهرقیمت شده او را مجبور می کردیم نان ها را به داخل ببرد چون اینطوری برایمان خیلی بد می شود و از فردا اینها پررو تر می شوند . ولی  داود لشکری درجوابش گفته بود : اگر تاصبح هم می زدیمش کوتاه نمی آمد , مطمئن هستم اگر تا حد مرگ هم می زدیم باز قبول نمی کرد!
سقوط از سلول 
بعد از مدتی شنیدیم ناصر تحت بازجویی وزیر فشار قرار گرفته تا برعلیه همبندانش اعتراف کند و در مورد آنها « تک نویسی » کند و افراد سرموضع ومجاهد را لو بدهد . یک روز بچه های مشهدی که در انفرادی بودند متوجه می شوند ناصر از پنجره سلولش به پائین سقوط کرده است و بخاطر اصابت با کف بتونی نیمه جان وبیهوش شده است. معلوم نیست چطور کرکره های پنجره سلول در طبقه سوم را برش داده بود و خودش را به پائین پرت کرده بود . ساعتها بی هوش و نیمه جان روی زمین باقی مانده بود پاسدارها مرتب به بالای سر او می رفتند  و او را تماشا می کردند و حتی با  پایشان او را تکان می دادند ولی هیچ اقدامی برای نجاتش نمی کردند . بالاخره از طریق ملاقات و خانواده ها فهمیدیم ناصر فلج شده است و خواهرش برای او تشک وتخت مخصوص خریده وبه زندان آورده است .
همچنان که خسرو امجد داستان ناصر را تعریف می کرد  درونم هیجان و غوغای عجیبی بپا شده بود, احساسات متناقض و متضاد همزمان در درونم موج می زد : احساس شدید غم و آشفتگی بخاطر فلج شدن ناصر از یک طرف و حس  تحسین و تعظیم در مقابل پاکباختگی و شجاعت بی نظیرش از طرف دیگر  درونم در نوسان بودند .  ناصر را بخوبی می شناختم و همیشه تحت تأثیر شخصیت و رفتار متواضع و مهربانش بودم . در سالهای اخیر در بند 19 و 2  هربار از سلولم خارج می شدم دلم می خواست با او هم صحبت شوم  همراهی و گفتگو با او انرژی و حس عجیبی  در من ایجاد می کرد.

کم تماشای ما کنید 
خسرو می خواست داستان ناصر منصوری را ادامه دهد که  ناگهان یک صدای پرقدرت و آهنگین فضای بند و زندان را فرا گرفت :
بگذر از کوی ما  ,  کن نظر سوی ما
به هر طرف ببین چو رو کنم
در پی من روان ,  گشته پیرو و جوان
از این جنون چه گفتگو کنم 
 ...
ای فرزانگان , بر دیوانگان , این ملامت چرا کنید
کم تماشای ما کنید
 ...
مجید قدکساز بود که با ترانه بسیار زیبا و خاطره انگیز مرضیه همه ما را در جایمان میخکوب کرد ,در کنار پنجره نشسته بود و پژواک صدای قوی و طنین انداز با لهجه شیرین آذری در فضای داخل بند و آسمان زندان پیچید و برای لحظاتی ما را از سلول و بند و زندان به آسمان خاطره ها برد . بعد از یک روز پرتنش و سخت,  جسارت و هنرمندنمایی مجید فضای ملتهب و بهم ریخته ما را تغییر داد  بعد از ساعتها  استرس و اضطراب و کتک خوردن و توهین شنیدن , روحیه مان را باز یافتیم .
 اولین واکنش ها به هنرنمایی مجید از بند پائین بگوش رسید وصدای تشویق و احسنت از سوی زندانیان عادی در طبقه پائین بلند شد : دمت گرم داداش ... ناز نفست ... یکی دیگه بخون ...
بعد از مجید چند نفر دیگر به خواندن آهنگ های خاطره انگیز و یا سرودهای کنفدراسیون  پرداختند . از لابلای میله های پنجره  به سلول های روبرو نگاه انداختم ...  آسمان بخوبی دیده می شد و پراز ستاره بود احساس آرامش عجیبی در درونم بوجود آمده بود و خوشحال بودم بهمراه این کاروان به اوین آمده ام .
مورس 
مورس سنگ بنای سیستم ارتباطی زندان محسوب می شد و بسرعت درهمه اتاق ها برقرار شد . این موضوع با توجه به اینکه درب سلولها بسته بود اهمیت فوق العاده ای داشت . در هر سلول یک مسئول مورس مشخص شد . مسئولین مورس از بهترین و کارکشته ترین افراد در این زمینه بودند .  بهروز گنجی خانی مسئول مورس اتاق ما  شد.
تماس با بند 3 بالا 
نفرات سلول 6 از راه نرسیده مشغول تماس با بند سه بالا شدند . اتاق 6 دیوار به دیوار بند 3 بود و دیواری ضخیم و بتونی بین آنها قرار داشت . از قبل می دانستیم بند 3 مخصوص زندانیان ابدی و « حکم سنگین » است اکثر افراد بند 3 حبس ابد داشتند و تعدادی نیز « زیرحکم اعدام » بودند .
در آغاز اهالی  بند 3 جواب تماس اتاق 6 را نمی دادند و در واقع مشکوک شده بودند چون بند چهار تا یکساعت قبل خالی از سکنه بود . تجربه و هشیاری حکم می کرد جانب احتیاط را حفظ کنند . در موارد زیادی تجربه شده بود که نگهبان ها سلول را خالی کرده و خودشان را بعنوان زندانی جا زده و سعی کرده بودند با مورس زدن به دیوار سلولها اطلاعات کسب کنند . در این میان درخواست های عجولانه نیز به شک و تردید نفرات بند 3 دامن زده بود. افراد اتاق 6 سوالاتی در مورد فضای اوین برای اعتصاب و اعتراض , سطح موضعگیری سیاسی زندانیان و وجود دست نوشته های بحث « انقلاب ایدئولوژیک » مجاهدین مطرح کرده بودند ؟!
 چندساعت  بعد قفل عدم اعتماد به دست حسن فیض آبادی در بند 3 شکسته شد . حسن سال قبل در بند 19 گوهردشت با ما بود و بخاطر حکم سنگینش به اوین منتقل شده بود . برادرش حسین از زندانیان فعال و با نشاط بند 19 بود . بعد از  برقراری ارتباط با بند 3 یک تیم چند نفره حرفه ای در اتاق 6  بصورت تمام وقت در کار مورس زدن با بند 3 بودند . برای مثال یک نفر از بند 3  بحث های انقلاب ایدئولوژیک را می خواند و شخص دیگری در این طرف دیوار آنها را می نوشت و سپس بصورت دستنوشته در اتاق های دیگر پخش می شد .

رأی گیری از پشت دیوارهای بتونی 
 روز دوازدهم خرداد از طریق مورس پیامی رسید . بهروز پیام را برای ما خواند . از اتاقهای دیگر پیشنهاد شده بود  هر چه سریعتر مسئولین مختلف را برای کارهای عمومی  بند انتخاب کنیم . مرتضی مدنی جلسه اتاق را تشکیل داد و ساعتی بعد پیشنهادات مختلف از شش اتاق مطرح شد و در چند رفت و برگشت ,  احمد نصرتی خوشرو که مُراد صدایش می کردیم  بعنوان مسئول بند و مجیدطالقانی برای مسئولیت صنفی و داود احسنی بعنوان مسئول نظافت و  یکی دیگر برای بهداری بند  انتخاب شدند .
157 نفر 
 بعد از آمارگیری در کل بند معلوم شد 157 نفر هستیم . 156 نفرمان هوادار سازمان مجاهدین بودیم و تنها زندانی غیرمجاهد مصطفی جوادی بود. مصطفی  مسن ترین و قدیمی ترین زندانی بند ما بود . او در 9 سال گذشته همیشه با زندانیان مجاهد  هم بند و هم سلول بود و علیرغم فشارها و یا پیشنهادهای وسوسه انگیز از طرف زندان , حاضر نبود به بند یا  ترکیب دیگری منتقل شود . اگر کسی در مورد پرونده او نمی دانست قادر به تشخیص تفاوت او را در بین زندانیان مجاهد نبود . شنیده بودم اتهام مصطفی طرفداری از گروه فرقان است ولی خودش هیچگاه این موضوع را تأیید نمی کرد و درباره اتهامش صحبت نمی کرد .  بشدت بیمار و نحیف بود . در تمام سالهای آشنایی ام در گوهردشت ,  او را در حال درد کشیدن و رنج بردن می دیدم . معده اش بشدت زخمی و ناراحت بود و نمی توانست چیزی بخورد . صورت استخوانی و رنگ پریده اش موجب نگرانی شدید ما بود هر آن انتظار داشتیم از دست  برود . در زندان گوهردشت بسیاری روزها او را می دیدم که پشت درب بند برروی زمین نشسته و ناله می کند و درد می کشد ولی پاسدارها  او را به بهداری نمی برند . مشکل او موضوع کشمکش بین ما و پاسداران و رئیس زندان بود . مصطفی جوادی مردی شریف و استوار و ثابت قدم بود . او که در بیرون زندان یک خیاط حرفه ای بود در داخل زندان برای زندانیان از پتوهای کهنه زندان که به « پتوی سربازی » معروف بود,  کت و شلوار  دست دوزی می کرد . یک بار هم برای حبیب غلامی  با پارچه شمد یک پیراهن دوخت که خیلی برازنده اش بود . به درخواست منصور کیامرزی برای بهادر فرزند خردسال منصور کت و شلوار کوچک و زیبایی دوخت و او آن را در ملاقات به تن  بهادر کرد .
 اعتصاب غذا 
روز سیزدهم خرداد, طرح اعتصاب غذا از طرف بچه های اتاق 6 ارائه شد . طرح مبنی برآن بود که  در اعتراض به ضرب و شتم و شکنجه در جریان انتقال به اوین و همینطوری سرقت اموال و بسته بودن اتاق ها و نداشتن هواخوی و تلویزیون و روزنامه  به مدت یک هفته  اعتصاب غذای تر بکنیم . پیشنهاد بعد از چند ساعت بحث و گفتگو  رأی آورد و قرار شد به مدت یک هفته از پذیرفتن غذا خودداری کنیم و در یک یادداشت رسمی از طرف مسئول بند ( مراد) اعتصاب ودلایل اعتصاب و زمان اعتصاب ( یک هفته ) را به کارگزاران زندان اطلاع بدهیم . بنا به نظر جمع قرار شد یادداشت با عنوان « زندانیان سیاسی بندچهار بالا» امضا شود.
بعد از اعلام اعتصاب توسط مُراد , پاسدار سیدناصر و بقیه افسرنگهبان ها به تناوب  او را بعنوان مسئول بند به بیرون بردند و سعی  کردند با تهدید و سروصدا,  اعتصاب را بشکنند ولی مُراد قاطع و محکم از تصمیم اعتصاب دفاع کرد . درب اتاقها همچنان بسته بود ولی اعتصاب با انسجام وجدیت  انجام شد . درجریان یک هفته اعتصاب هیچ واکنش عملی از طرف زندانبان در کار نبود .
برآمدن ستاره 
مُراد  دانش آموزی از خطه شمال و شهر لاهیجان بود . پروسه تحسین برانگیزی در زندان داشت . سال 64 وقتی با همدیگر به بند 19 رفتیم او را جوانی پرانرژی , شوخ و پرسروصدا و فعال یافتم به مرور زمان,  شخصیتی جدی تر و مسئولیت پذیرتر از خود نمایان کرد و به درجه ای رسید که در روزهای حساس  اوین,  از طرف 157 زندانی بند چهار شایستگی عنوان « نماینده زندانیان سیاسی » را یافت او نماینده زندانیان سیاسی ومجاهدی شده بود که بعضا سابقه سیاسی ومبارزاتی شان به دوران شاه برمی گشت .

لاکپشت و اسب تیزرو 
 دو هفته بعد نوبت ملاقات با خانواده ها بود . بعد ازمشورت های طولانی ,  تصمیم گرفته شد با بسیج عمومی , موضوع اعتصاب غذای یک هفته ای و دلایل آن  همچنین نبود آب گرم در حمام , نداشتن هواخوری و تلویزیون و روزنامه , کم بودن میزان غذا و ... را به خانواده ها اطلاع دهیم  و آنها را برای فعالیت گسترده جمعی توجیه و  تشویق کنیم . در ملاقات متوجه شدیم خانواده ها از انتقال مان به اوین نگران شده بودند  آنها به تجربه احساس می کردند که اتفاق ناگواری در پیش است . در سالن ملاقات شور و هیجان فوق العاده ای بپا شده بود و اکثر بچه ها صریح و علنی از مواضع سازمان دفاع می کردند و به خانواده ها تأکیدمی کردند با روحیه بالاتر و قوی تری برای احقاق حقوق بچه هایشان اقدام کنند . علی سلطانی از پشت تلفن سالن ملاقات علنی از سازمان دفاع کرد . مادرش درحالی که حیرت زده به او می نگریست پرسید چه اتفاقی افتاده است !! علی در واکنش به تعجب و حیرت مادرش گفت : مادر ما تا بحال در مسیر مبارزه مان مثل یک لاکپشت راه می رفتیم ولی حالا مثل اسب تیزرو  می تازیم .
بخش قابل توجهی از خانواده ها قبول کردند با همدیگر تماس بگیرند و بصورت جمعی برای اعتراض به وضعیت وخیم زندان اقدام کنند .

کک ما نمی گزد! 
 روزبعد مادران بصورت جمعی برای اعتراض و پیگیری خواسته های ما  به دادستانی « انقلاب تهران » در خیابان معلم رفتند. در دادستانی یک آخوند بعد از شنیدن حرفهای خانواده ها , با وقاحت خاص صنف خودش به مادران گفته بود : شما چه خیال می کنید؟ ما  بسیجی ها را که نورچشم ما هستند به روی میدان مین می فرستیم و بدنهای تکه پاره آنها را برمی گردانیم و کک مان هم نمی گزد . حالا شما از ما می خواهید به حال بچه های شما که انگشت در چشم ما فرو کرده اند دل بسوزانیم ؟! بروید به بچه هایتان بگویید اگر دست از نفاق برندارند سرنوشت بدتری در انتظارشان است 

زندانی سیاسی خامه نمی خورد 
سهمیه نان و غذا خیلی کم بود و هیچکس سیرنمی شد هر بار پاسدار نگهبان, جلوی در ظاهر می شد صدای اعتراض جمعی مان بلند می شد و فشار می آوردیم تا حداقل فروشگاه زندان موادغذایی بیاورد تا با پول خودمان خرید کنیم . بعضی از افراد بشدت مریض بودند و حتی غذای زندان را نمی توانستند بخورند و غذای آنها را از طریق فروشگاه تهیه می کردیم .
 بالاخره یک روز صدای چرخ گاری در راهرو بند پیچید . درب سلول باز و یک زندانی عادی با صدای آرام گفت : فروشگاه .
بچه ها با شور وحرارت جهانبخش را صدا زدند :  عمو جهان پاشو فروشگاه اومده ...
جهانبخش امیری از جابرخاست و بطرف گاری رفت و نگاهی به اجناس داخل آن انداخت و پرسید : چی داری ؟
زندانی عادی جواب داد : صابون , مسواک , خمیر , جوراب و شامپو
جهانبخش روترش کرد و با لهجه کرمانشاهی وحالت حق بجانب به او گفت  : صابون و مسواک نمی خواهیم ؟مواد غذایی چی داری ؟
زندانی عادی گفت : موادغذایی فقط خامه داریم !
عمو جهان : خامه !!  بجز خامه دیگه چی داری ؟
کارگرفروشگاه : فقط خامه دارم .
جهانبخش :  خامه چیه ؟ مگه زندانی سیاسی خامه می خوره ؟
کارگر فروشگاه از برخورد عموجهان جا خورد و در حالیکه صدایش بطور محسوسی پائین آمده بود پرسید : پس چی می خوره؟!
جهانبخش با تحکم و خیلی جدی گفت : خامه به درد ما نمی خوره, مواد غذایی استراتژیک بیاور .
زندانی عادی با تعجب و لکنت پرسید : مواد اس استراتژی چیه ؟
جهانبخش :  یعنی خرما و انجیر خشک و ارده حلوا . مواد ارزان و مقوی و پرحجم . دفعه بعد اگر این مواد را نیاوردی دیگه اینجا نیا .
یکی از بچه ها با خنده روبه جهانبخش گفت : عمو جهان حالا چند تا بخر . برای مریض ها و معده ای ها خوبه . جهانبخش با حالتی عصبانی درب  را بروی زندانی عادی بست وگفت : خامه به درد معده ای ها نمی خوره .
 لحظه ای بعد جهانبخش به سمت دیوار اتاق سه رفت و با مورس  محمود سمندر را صدا کرد . تصمیم گرفته بود  از او بخواهد که از خرید خامه خودداری کنند و اعتراض کنند و فشار بیاورند تا فروشگاه مواد ارزان و مقوی مانند خرما و انجیر خشک و ارده حلوا بیاورد .در حالیکه گوشش را به دیوار چسبانده بود و به صدای مورس گوش می کرد ناگهان از جایش پرید و با عصبانیت مشت محکمی به دیوار کوبید. همگی زدیم زیر خنده .
حسن قوچانی با لحن خاص و لهجه قوچانی اش پرسید : عمو جهان چی شده ؟!
جهانبخش : من به  زندانی عادی گفتم که  زندانی سیاسی خامه نمی خوره ولی محمود سمندر 30 تا خامه خریده!! برای هر نفر یک خامه !
باشنیدن این حرف صدای قهقه در اتاق پیچید . جهانبخش با ناراحتی گفت : نمی دونم حالا چطور  به صورت این یارو نگاه کنم . آبروی مان رفت  .
یک ساعت بعد وقتی پاسدار درب اتاق را باز کردو گفت نوبت دستشویی است جهانبخش مستقیم به طرف اتاق 3 رفت و دریچه کوچک درب آنرا باز کرد و داخل اتاق را نگاه کرد و محمود سمندر را صدا زد و گفت آبروی ما را بردی حالا من چطور به روی این زندانی عادی نگاه کنم . من به او گفته ام زندانی سیاسی خامه نمیخوره بعد تو 30 تا خریدی ؟! محمود در حالیکه لبخندی بر لب داشت گفت : عمو جهان مگه زندانی سیاسی چه اش هست که نباید خامه بخوره ؟  بدنبال آن بچه های اتاق 3 زدند زیر خنده . صدای خنده شان توی راهرو پیچید .

هیئت آخوندی 
هفته سوم ورود ما به اوین,  ساعت حدود 10 صبح بود که درب اتاق باز شد و چند آخوند در چارچوب اتاق ظاهرشدند . بدون اینکه خودشان را معرفی کنند به ورانداز کردن اتاق پرداختند . ظاهر یکی از آنها نظرم را جلب کرد : آخوندی کوتاه قد با شکمی بزرگ وچهره ای زردرنگ که مرا به یاد بوزینه ها می انداخت . گویا یک هیئت بودند ولی معلوم نبود از کجا آمده اند . آخوندی که بنظر رئیس شان بود سلام کرد ولی کسی جوابش را نداد . بعد سوال کرد : اتهام تان چیست و چند سال حکم دارید؟ بازهم کسی جواب نداد . پاسدار «سیدناصر»  که وضع را ناجور دید به دست و پا افتاد و جلو آمد و پرسید : مسئول اتاق کیه ؟ مرتضی جلو رفت . آخوند سولاتش را تکرار کرد و مرتضی با بی میلی جوابهای کوتاه و مختصری داد و بعد داستان انتقال جنجالی و دزدیدن وسایل عمومی و بسته بودن درب اتاق و نداشتن هواخوری را مطرح کرد . آخوندی که قد وهیکل بزرگتری داشت و بنظر رئیس هیئت محسوب می شد فقط گوش کرد و سرش را تکان داد و چند دقیقه بعد همگی رفتند .
با حسن قوچانی در حال قدم زدن در داخل اتاق بودم ... 
پایان قسمت اول

محمد خدابنده لویی
مرداد1394






۲۳ دی ۱۳۹۳

« حقیقت و راه حل ایرانی »





غروب روز پنجشنبه هجدهم دیماه برابر با هشتم ژانویه, تظاهرات بزرگی با حضور بیش از هجده هزار تن از مردم آمستردام جهت محکوم کردن جنایت پاریس و کشتار روزنامه نگاران نشریه « شارلی ابدو» در میدان  دام  آمستردام برگزار شد. 
هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران و یاران مقاومت برای ابراز همبستگی با مردم فرانسه و محکوم کردن تروریسم و وحشیگری بنیادگرایان در این برنامه حضور یافتند. پرچم شیروخورشیدنشان ایران و آرم سازمان مجاهدین خلق ایران بوسیله هواداران برافراشته شد . مردم و خبرنگاران حاضر در مراسم که متوجه آرم و پرچم شده بودند با کنجکاوی به هواداران سازمان مراجعه کرده و سوال می کردند: این پرچم و آرم مال چه کشور و گروهی است ؟ بخصوص با مشاهده آرم سازمان مجاهدین مزین به آیه قرآن و نماد سلاح, کنجکاوی مردم و ناظران حاضر در میدان دام بیش از پیش برانگیخته می شد. 
وقتی جواب لازم را از یاران مقاومت شنیدند سوال بعدی شان این بود : آیا شما مسلمان هستید ؟ وقتی جواب مثبت می گرفتند با تعجب و کنجکاوی بیشتر سوال می کردند : باتوجه به اینکه مسلمان هستید با چه هدف و انگیزه ای در این مراسم شرکت کرده اید ؟ و نظرتان درباره حمله تروریستی به دفتر مجله « شارلی ابدو» چیست ؟ بعد از آنکه هواداران توضیحات لازم را در مورد آرم و پرچم و همیطور نظرشان را درباره  جنایت پاریس  مطرح می کردند بلافاصله با لبخند رضایت و آرزوی موفقیت و ابراز همدردی و همبستگی مخاطبان و حتی روزنامه نگاران روبرو می شدند . 
در طول مراسم و حتی بعد از پایان برنامه, تعداد بسیاری  از مراجعه کنندگان درخواست گرفتن عکس از هواداران به همراه آرم و پرچم می نمودند و یا درخواست  می کردند در کنار آرم و پرچم عکس بیاندازند . 
چه چیزی مردم شوک زده و حساس اروپایی را حتی در این شرایط در مقابل پرچم شیروخورشیدنشان و آرم سازمان مجاهدین خلق ایران مزین به آیه قرآن و نماد سلاح به تعظیم و احترام و آرزوی موفقیت و رضایت قلبی وامی داشت ؟ 
این وضعیت محصول پاسخ هایی بود که می دادیم  . وقتی به مردم کنجکاو و حساس اروپایی توضیح می دادیم : 
یک ـ ما ایرانی هستیم و مردم ایران بیش از سی و پنج سال است که در مقابل دیو مهیب ارتجاع مذهبی  و بربریت بنیادگرایی تحت رهبری خمینی جلاد و اینک خامنه ای مقاومت می کنند  و هرروزه جنایات مشابه پاریس و بدتر از آن را تجربه می کنند . 
دوـ سازمان مجاهدین خلق و مقاومت ایران اصلی ترین اپوزیسیون رژیم ملاها بیش از سی وپنج سال است چنگ درچنگ این رژیم و پدیده وحشی و بی رحم مبارزه می کند و قربانی می دهد ولی کوتاه نمی آید . 
سه ـ خمینی تحت پوش یک « آیت الله » و رهبر رژیم آخوندی و بنام اسلام, بنیانگذار و پیشگام صدور فتوا و فرمان ترور دگراندیشان و نویسندگانی مانندسلمان رشدی است و خامنه ای و بقیه رؤسای جمهوراین رژیم حامی فتوای او می باشند. 
چهارـ ما مسلمان هستیم ولی از نظر ما بنیادگرایی اسلامی و کسانی مانند خمینی و حاکمان جمهوری اسلامی, داعش, القاعده و الشباب و غیره هیچ کدام ربطی به اسلام ندارند همچنانکه کلیسای قرون وسطی هیچ ربطی به مسیح   پیامبر صلح و بحشش نداشت . 
پنج ـ هر کدام از ما شخصا و یا در خانواده مان بهای سنگینی در مبارزه و ایستادگی در مقابل ارتجاع مذهبی حاکم بر ایران و پدرخوانده بنیادگرایی و تروریسم دولتی, پرداخت کرده ایم . شهدای بسیار با ارزش و گرانقدر در این راه  جانشان را فدا کرده اند و صدهاهزار نفر در زندانها بهای مقاومت و مخالفتشان را با  حکومت فاشیسم مذهبی پرداخته اند .
شش ـ پرچم ملی ما مزین به شیروخورشید است و اصالت تاریخی مردم ایران را نشان می دهد و این پرچم رودرروی پرچم دولتی رژیم آخوندی است که ریاکارانه منقوش به « الله اکبر» و یک « خرچنگ» در وسط آن  است . 
هفت ـ ... 
باتوضیح هر کدام از حقایق فوق, چشم مردم و مخاطبان موجود در میدان مرکزی آمستردام به دنیای حقیقت و آگاهی باز می شد و غبار بیخبری از  ذهن و چشم آنها شسته می شد. در تمام مدتی که مورد سوال و کنجکاوی مردم قرار گرفتیم و پاسخ و استدلال های فوق الذکر را ارائه کردیم حتی یک مورد عکس العمل منفی یا خنثی ندیدیم . هر چه بود لبخند رضایت و آرزوی موفقیت و توان ایستادگی بیشتر بود و بارها شنیدیم که به زبان هلندی به ما می گفتند : "wees sterk"   ـ این تجربه نشان می دهد مردم ایران و هواداران سازمان مجاهدین خلق و یاران مقاومت و حتی کسانی که هویت خود را مسلمان اعلام می کنند تا چه حد می توانند از پشتوانه تاریخی و مبارزاتی و ضدارتجاع مذهبی سازمان مجاهدین خلق ایران و شورای ملی مقاومت ایران بهره ببرند و با تکیه بر این سرمایه غنی و ناب, افکار عمومی مردم اروپا و یا مردم دیگر کشورها را به اصل و سرمنشاء تروریسم و  وحشی گری تحت نام اسلام هدایت کنند و مسیر درست مبارزه با بربریت  روبه گسترش موجود را نشان بدهند . ما می توانیم و باید که مانع انحراف اذهان عمومی مردم کشورها بشویم . بدون شک هنوز نیروهای فعال و عمل کننده و صاحبان منافع حقیر بسیاری وجود دارند که سعی می کنند مبارزه با بنیادگرایی و تروریسم روبه گسترش را از مسیر درست و اصولی آن منحرف کنند و به مسیرهای انحرافی و حتی همکاری با آخوندهای حاکم بر ایران بکشانند. رویکرد رسانه هایی مانند آیت الله بی بی سی در جریان انعکاس و یا تحلیل مسائل مربوط به حمله جنایتکارانه به دفتر مجله « شارلی ابدو» در پاریس نمایانگر چنین جریان منحرف با نیات استعماری و طینت ضدمردمی  می باشد .   مسیر درست همانا درافتادن با غول وحشی جاگرفته  درایران و ریشه کن کردن سرمنشأ و پدرخوانده تروریسم مذهبی است .
وظیفه همه نیروهای آگاه ومسئول و هواداران سازمان  مجاهدین خلق ایران و یاران مقاومت در این برهه حساس است که افکار عمومی و به تبع آن نگاه سیاستمداران و دولتمردان را به سمت « ام القرای جهل و جنایت » در تهران و قم سوق بدهند . جهان و افکار عمومی غرب و حتی شرایط حاکم بر دولتها, امروزه بیش از هر زمان دیگری مستعد شنیدن « حقیقت و راه حال ایرانی » است .