۲۰ تیر ۱۳۹۳

آقای علی حیدرزاده پدر سربلند و صبور موسی حیدرزاده به فرزند جاودانه اش پیوست


پدر مجاهد شهید موسی حیدرزاده ( زندانی سیاسی سابق و رزمنده شهید ارتش آزادیبخش) روز پنجشنبه نوزدهم تیر, در تهران بدرود حیات گفت و به فرزند جاودانه اش پیوست .
مرحوم علی حیدرزاده از هواداران مقاوم و پایدار سازمان مجاهدین خلق ایران و از زندانیان سیاسی سابق بود و در سه دهه اخیر بخاطر علایق و پیوستگی هایش به سازمان مجاهدین خلق و همچنین دیدار با فرزند مجاهدش « آرزو حیدرزاده » در شهر اشرف بارها توسط وزارت اطلاعات احضار, دستگیر, بازجویی و زندانی شد .
ولی او با روحیه ای استوار و عزمی جزم, درمقابل شکنجه گران و قاتلان موسی مقاومت کرد و « نه » گفت و دستگاه سرکوب و اختناق را به بازی و سخره گرفت .
سه دهه پیش در اوایل دهه شصت, پدر به دلیل کمک و حمایت از سازمان مجاهدین خلق ایران دستگیر شد . آنزمان بازجویان اوین سعی کردند از او بعنوان طعمه برای دستگیری بقیه مجاهدان مرتبط با او سوء استفاده کنند ولی او با هشیاری و زیرکی و با ریسک پذیری فوق العاده زیاد, یارانش را مطلع و آنها را از دامی که وزارت اطلاعات چیده بود دور کرد و بازجویانش را فریب داد .
زنده یاد حیدرزاده در سال 1387 بهمراه ده ها نفر دیگر از پدران و مادران مجاهدان اشرفی که به قصد دیدار با فرزندان شان عازم عراق بودند, در فرودگاه تهران توسط وزرارت اطلاعات دستگیر و زندانی و سپس محکوم به حبس شد .
درود خدا و خلق بر او باد بخاطر پایداری و عزم جزم و بخاطر عشق بی پایانش به مجاهدین خلق ایران .
حیدرزاده, اکنون در کنار موسی و بقیه جاودانه فروغ های خلق آرام و مطمئن جای گرفته است فقدان او را به مسعود و مریم و به خانواده محترم حیدرزاده و همه یاران سرفراز مقاومت در ایران و خارج از ایران تسلیت می گویم . بدون شک او بزودی بهمراه موسی و بقیه ستارگان شبکوب, در جشن پیروزی خلق و نابودی فاشیسم مذهبی حاکم بر میهن مان, حاضر و ناظر خواهد بود .
یاد و نامش گرامی باد
پنجشنبه ـ نوزدهم تیر ـ 1393
محمد خدابنده لویی

۲۵ خرداد ۱۳۹۳

آیت الله بی بی سی دست خونین آخوندها را دراعدام وحشیانه زندانی سیاسی مجاهدغلامرضا خسروی, شستشو می دهد

آیت الله بی بی سی دستهای خونین آخوندها در اعدام وحشیانه زندانی سیاسی مجاهد غلامرضا خسروی شستشو می دهد و پاک می کند : روز گذشته سخنگوی وزارت خارجه آمریکا در پاسخ به سوال یک خبرنگار که نظر دولت آمریکا نسبت به اعدام غلامرضا خسروی را پرسیده بود آنرا محکوم کرد ولی آیت الله بی بی سی هیچ خبری یا گزارشی از موضعگیری دولت آمریکا منعکس نکرد .
اما کاربران اینترنت امروز با مراجعه به سایت این بنگاه « سخن پراکنی » استعمار کهنه متوجه شده اندکه بلندگوی استعمار چگونه به آخوندهای وحشی امدادهای غیبی می رساند و بزرگترین تیتر خبری خود را به فغان آخوندهای وحشی اختصاص داده است .
چه توصیف دقیقی داشت شاعر شاعران احمد شاملو از این آیت الله رسانه ای : « حرامزاده ترین نوع سانسور »

۱۵ خرداد ۱۳۹۳

ستاره درخشان دیگری به کهکشان راه آزادی ایران پیوست

سحرگاه یکشنبه یازدهم خرداد (1393) همزمان با سالگرد میلاد امام حسین , زندانی سیاسی مجاهدخلق غلامرضا خسروی فرزند « کوچک » خلق قهرمان ایران و بزرگ دلاور صحنه مقاومت و پایداری بدست جلادان عمامه دار اعدام شد.
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشت خو را نکشند
گرعاشق صادقی زمردن مهراس
مردار بود هر آنکه اورا نکشند
(نوشته و دستخط زیبای غلامرضا خسروی در زندان )
شهادت غلامرضا در سالروز میلاد امام حسین پرچمدار « هیهات من الذله» حافظه تاریخی ما ایرانیان را فعال کرده و به دهه پنجاه خورشیدی در اوج دوران دیکتاتوری شاه می برد . آنروز که دیگرفرزند شجاع خلق قهرمان ایران, خسروگلسرخی در بیدادگاه شاهنشاهی گفت : « هر چند يزيد گوشه‌اي از تاريخ را اشغال كرد ولي آن‌چه كه در تداوم تاريخ تكرار شد راه مولا حسين و پايداري او بود،‌نه حكومت يزيد. آن‌چه را خلق‌ها تكرار كردند و مي‌كنند راه مولا حسين است.» رژیم پسمانده از خمینی در چنبره بحرانهای داخلی و بین المللی و در محاصره عصیان و نارضایتی گسترش یابنده مردم و جوانان ایران, علیرغم آنکه می دانست اعدام غلامرضا هزینه بسیار گزافی از حکومت خواهد گرفت ولی صلاح خویش را در آن دید که برای چنگ و دندان نشان دادن به مردم و جوانان آماده قیام , جوانمرد دیگری را به « مسلخ عشق » ببرد . بی شک در زمانه ای که رژیم ولایت فقیه با تمام قواو به وسیله عوامل علنی و غیرعلنی خود تلاش می کند شعار « تسلیم » و عقب نشینی و نفی ارزشهای بزرگ مقاومت وپایداری را به مردم و جوانان ایران تحمیل کند, شهادت غلامرضا همچون اخگری فروزان بر خرمن ذلت و فرومایگی آتش زد و بخاطر مقاومت و ایستادگی فداکارانه , همچون دیگر یاران بخون خفته اش, « ستاره راهنما»ی جوانان ایران زمین گردید. شهادت غلامرضا, پروژه کثیف ملاهای وحشی برای هویت زدایی از زندانیان سیاسی و سربداران مجاهد خلق بویژه شهیدان قتل عام سال 1367 و همچنین شیطان سازی و بدنام کردن اپوزیسیون اصلی حکومت ولایت فقیه را به نابودی کشاند و شیادان خون فروش را روسیاه کرد . درود خدا و خلق بر غلامرضا خسروی در روزی که زاده شد , روزی که مقاومت کرد و روزی که به عهد خود وقا نمود و جاودانه شد . درود , درود , درود

۲۳ بهمن ۱۳۹۲

آن که گفت : « غلط کردم » و آن که گفت : « نه »


در چند ماه گذشته, در میان جماعت « واداده » و تسلیم شده در مقابل آخوندها, شاهد یک مسابقه چندش آور هستیم . مسابقه ی شرم آور « توبه نامه نویسی » و « غلط کردم»گویی نسبت به مواضع سیاسی گذشته خودشان که همچنان در جریان است .
ندامت نامه ها پشت سرهم منتشرمی شوند . برای مثال چندی قبل یکی از این افراد که گویا  سابق بر این شاعر هم بوده , « غلط کردم»گویی اش را با ردیف کردن اسامی آنهایی که سالها قبل درمقابل شان موضع گرفته بود منتشر کرد . حدس می زنم  باید منتظر طولانی تر شدن لیست  و « عذرخواهی » های این شخص و رفقای دیگرش باشیم وبه احتمال زیاد در لیست های بعدی ندامت,   «عذرخواهی» از « شمر » و « یزید » و « شیخ فضل الله » و خمینی هم به آن اضافه شود .
شاید فکر کنید من قصد دارم با بیان مواضع و کارهای حقیرانه این جماعت وقت شما را گرفته  و  ذهن و روان  خوانندگان گرامی را  آزرده کنم . خیر , اینطور نیست . بلکه هدف من از این نوشته  این است که خاطره ای را که بدنبال خواندن این «غلط کردم نامه »ها  بیادم آمد  با شما هم میهنان عزیز و یاران مقاومت در میان بگذارم  تا بیش از پیش برای همگان روشن شود که در شرایط تاریخی که ما در آن قرار داریم چه کسانی نماد راستین و فرزندان خلف ملت ایران در دوران سیاه حاکمیت خمینی و ملاهای وحشی  می باشند ؟
 آیا نماینده و معرّف مردم ایران و سخنگوی شهیدان و زندانیان سیاسی سه دهه گذشته ,  این عناصر فرومایه و نادم هستند ؟؟ یا کسان دیگری هستند که  با پایداری و رادمردی و فداکاری تمام عیار بر  اصول ومواضع مبارزاتی خودشان ومصالح و منافع مردم ایران پای فشردند  و از همه وجود خویش مایه گذاشتند و ذرّه ای « کوتاه آمدن» و یا «عقب نشستن » را  به مغزشان راه ندادند و امروز نیزاستمرار آن را  همچنان در قالب سازمان مجاهدین خلق ایران و شورای ملی مقاومت ایران تحت رهبری  آقای مسعود رجوی شاهد هستیم .
و اما  آن که گفت : نه
سال 1365  است و داستان ما  در بند 19  زندان گوهردشت در سلول شماره شش بوقوع می پیوندد :
نفرات سلول شماره شش  بجزخودم , علی آقا سلطانی , جهانبخش امیری , « محمدرضا ـ الف » و « علیرضا ـ الف » , مهرداد مریوانی , علی زارع  و حسن فارسی بودند  .
بعد از شام, به پیشنهاد « محمدرضا ـ الف » که مسئول سلول مان بود تصمیم گرفتیم با بچه های سلول دیگر  دورهم جمع شویم و برنامه«سازن ضربی » داشته باشیم . « سازن ضربی»  نام طنزآمیزی بود که محمود یزدجردی به شوخی بر روی برنامه های هنری گذاشته بود . این برنامه ها  اکثر شب ها در سطح کل بند با مسئولیت و هماهنگی « مسئول هنری » هر سلول برگزار می شد و بعدازشام  در درون سلول دورهم جمع می شدیم و برنامه های متنوع هنری اجرا می کردیم .
مسئول هنری سلول ما علی آقاسلطانی از بچه های کرمانشاه بود که قبل از زندان معلم مدرسه و اهل مطالعه بود و در زمینه  ادب و فرهنگ و هنر صاحب نظر و با ذوق بود .
بچه های مهمان شامل سیدعلی حیدری , حمزه شلالوند , ناصر منصوری , حشمت الله طاهری(اهل لرستان) , اکبرلطیف , شهرام شاه بخشی و مهرداد شهمیرزادی و محمد زند بودند.
برنامه توسط علی آقا سلطانی  با جملاتی احساسی از مسعود (رجوی) که در مراسم امجدیه بیان کرده بود شروع شد بعد از او حسن فارسی شعری از شاملو را خواند  سپس محمد زند معمایی را مطرح کرد و تا دقایقی با شور و سروصدای زیاد ,  ذهن و فکر ما  را مشغول یافتن جواب آن نمود .
 نوبت به علی زارع که رسید او رقص بسیار زیبای لُری را با ضرب روی قابلمه  توسط حمزه شلالوند  اجرا کرد. اما  
وقتی نوبت به سیدعلی حیدری رسید او گفت :« شرمنده ام , امشب چیزی ندارم ». بچه ها اصرار کردند  تا علی هنری از خودش ارائه دهد ولی او در مقابل اصرار بچه ها, با لبخندی ملیح جواب می داد : « چیز جدیدی ندارم و هرچی بگم تکراری است و همه تان قبلا شنیده اید » .
امّا بچه ها دست بردار نبودند و هرکس درخواست اجرای چیزی را که قبلا از علی دیده بود به او می داد و علی نیز در پاسخ می گفت : «خیلی تکراری است و جاذبه ای ندارد » .
در لحظه ای که بچه ها ازاجرای برنامه توسط علی مأیوس شده بودند حمزه شلالوند وارد موضوع شد وبا خنده  به علی گفت : « آن « خاطره شیرینت » را تعریف کن ».
علی حیدری در حالی که همچنان لبخند برلب داشت  با حیایی که درچهره اش نمایان شده بود گفت : آن خاطره جایش اینجا نیست ...
ولی حمزه شلالوند با خنده های بلند اصرار می کرد و دست بردار نبود . از حمزه اصرار و از علی انکار ...
علی حیدری که حمزه را خوب می شناخت و می دانست تا خاطره را تعریف نکند  رهایش نخواهد کرد بالاخره قبول کرد تا  خاطره « شیرین اش »  را تعریف کند و اینچنین داستان خود را برای مان گفت :
«یک روز در بند مجرّد قزلحصار که همه سلولهای بند بصورت دربسته بود من در حال تعریف یک جوک خنده دار بودم . درست در همان لحظه « توّاب» نگهبانی که در راهروی بند قدم می زد از جلوی سلول ما گذشت و مرا در حال خنده و تعریف کردن دید . لحظه ای ایستاد و به من خیره شد و بعد به سرعت به سمت « زیرهشت » رفت و چند دقیقه بعد به همراه پاسدار « سوری » برگشت و مرا به او نشان داد .
سوری در سلول را بازکرد و با غضب به من گفت : بیا بیرون .  بعد از اینکه به چشم هایم چشمبند زد مرا به « زیرهشت» واحد یک  برد. در طول مسیر مرتب می گفت :« حالا داری به  رفیقات روحیه می دی؟ هااا ؟ الان نشونت می دهم ... کاری می کنم که خندیدن یادت بره و ...»
زیرهشت بعد از چند دقیقه در حالیکه روبه دیوار ایستاده بودم « حاج داوود » و چند پاسداردیگر از راه رسیدند و مرا بدون مقدمه زیر مشت و لگد گرفتند . « حاج داوود» با هر مشت و لگدی که می زد می گفت : به منافقا روحیه می دی ؟ هااا  ...
بعد از اینکه کتک مفصلی به من زدند ,« حاجی » هن وهن کنان در حالی که فحش می داد بهمراه پاسدارانش رفت و من تحت نظر آن  توّاب رو بدیوار ایستادم و این وضع تا چند ساعت ادامه داشت .
بعدازظهر حاج داود  و پاسدارسوری و بقیه دوباره برگشتند و «حاجی » رو به من  گفت : اگر یک بار دیگه از تو گزارشی بدستم برسه  این دفعه نعشت را  برای مادرت می فرستم . الان هم به این شرط می گذارم  به بند برگردی که  بری جلوی همه رفیقات , توی بند  با صدای بلند سه بار بگی : « غلط کردم و گُ ... خوردم دیگه تکرار نمی شه » .
من خیلی خونسرد بهش گفتم : « حاجی من اهل این حرفها نیستم و هیچ شرطی را قبول ندارم» . حاجی که مثل گاو نر وحشی عصبانی شده بود دوباره افتاد به جونم و  بدنبال او پاسدارها هم تا تونستند مرا زدند . بعد از اینکه خسته شدند حاجی دوباره گفت : « میری جلوی همه سه بار با صدای بلند می گی « غلط کردم گُ ... خوردم دیگه تکرار نمیشه ».
 من هم باز جواب قبلی رو تکرار کردم و گفتم : «من که کاری نکردم مگه خندیدن جرم است ؟ من اهل این حرفها نیستم هیچ وقت چنین حرفی نخواهم زد ».
حاجی که نفس نفس میزد به سوری گفت :«  ببرش اونجا و حالیش کن تا ببینیم  اهل این کار هست یا نیست ؟»
سوری با نفر توّاب  مرا به داخل یک اتاقک بردند و  در را پشت سرم بستند و رفتند . با رفتن آنها چشمبندم را برداشتم و دیدم داخل یک توالت هستم که چاه آن گرفته شده و کاسه توالت پر از فاضلاب شده است و بوی گند و خفه کننده ای در فضای آن پیچیده است. چندساعتی در آنجا حبس بودم تا اینکه پاسدارها برگشتند و در را باز کردند . سوری جلو آمد و پرسید : « چی شد ؟ تصمیمت رو  گرفتی ؟ »
من همان جواب قبل را  تحویلش دادم و گفتم :« هیچ شرطی را قبول نمی کنم ». با شنیدن این جواب ,  سوری با چهره برافروخته مشت محکمی به شکمم زد و همین که من از شدت درد خم شدم و  دستم را روی شکمم گرفتم , از پشت سر گردن من را محکم گرفت و سرم داخل کاسه  توالت پراز فاضلاب کرد ونگه داشت . در حالی که خفگی به من دست داده بود با دهان بسته  داخل چاه مقاومت می کردم. مدتی گذشت وسوری سرم را بالا کشید و پرسید : « می گی غلط کردم و گُ ... خوردم یا نه ؟ »
جوابم منفی بود . دوباره  داستان تکرار شد این بار طولانی تر از قبل سرم را داخل چاه نگه داشت . من با تمام قوا مقاومت کردم . سوری دوباره سرم بیرون آورد و من همان جواب منفی را تکرار کردم . بار دیگر سوری مدت خیلی طولانی تری سرم را در داخل کاسه توالت نگه داشت دیگه نفسم تمام شده بود و ناخودآگاه دهانم را باز کردم و همه چی  به دهانم وارد شد .
این کار چند بار تکرار شد و بالاخره سوری خسته و مستأصل شد و کم آورد . وقتی  مطمئن  شد من از حرفم کوتاه نمی آیم با عصبانیت  مرا بیرون کشید و جلوی در بند لگد محکمی به من زد و در حالی که فحش می داد به داخل بند پرت کرد و در را بست و رفت .
آن لحظه که حتی به قیمت قورت دادن فاضلاب حاضر نشدم « غلط کردم ... » را بگویم  و حاجی را شکست دادم احساس شیرینی به من دست داد و « شیرین ترین لحظه زندانم » شد .
 در این لحظه علی حیدری لبخندزنان روبه ما گفت : « این هم خاطره شیرین من » . و بدنبال آن خنده ای بلند سرداد .
یاد و نامش جاودانه و گرامی باد .
نوزده بهمن 1392
محمد خدابنده لویی

·         سیدعلی حیدری درمرداد ماه 1367 و در جریان قتل عام زندانیان سیاسی به شهادت رسید و جاودانه شد . چند ماه پیش از آن برادرش سیدمحمد حیدری در زندان اوین به شهادت رسیده بود . سید محمد به دلیل رشادت و شجاعت تحسین برانگیزش در بین زندانیان سیاسی به « شیرمحمد» شهرت داشت . سید علی حیدری نیز مانند برادرش بسیار بی پروا  و شجاع بود .

·         بجز  راوی داستان و محمدرضا ـ الف همچنین علیرضا الف و محمد زند (کمپ لیبرتی)  بقیه  شخصیت های ماجرای زندان در جریان قتل عام سال 1367 به شهادت رسیده اند .

۰۳ دی ۱۳۹۲

بارکش غول بیابان

هموطنان عزیز
یاران مقاومت
آقای عبدالعلی معصومی
اخیرا  شخصی بنام ایرج مصداقی که به لیسیدن دست خونین آخوندها مشغول است  تحت پوش و نام « امیرصیاحی » اقدام به درج مطلبی  در سایت خود نموده و در آن ضمن لجن پراکنی بر علیه سازمان مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت ایران, من و یکی از دوستان هم زنجیر سابقم  (سید محمد سیدی ) را نیز  بی نصیب نگذاشته است  .
تا آنجا که به موضوع من برمی گردد البته  روشن است  که این « سوزش » از کجاست و چرا مصداقی با نام های پوششی مانند (صیاحی و اشتری ) چنین یاوه هایی را می پراکند ؟
اَبلها  مَردا
عَدوی تو نیستم من
اِنکار توام 
(احمدشاملو)
 مصداقی در راستای  شیطان سازی برعلیه اپوزیسیون اصلی رژیم آخوندی و تلاش برای نجات « نظام ولایت » درسراشیب سرنگونی  بارها مطرح کرده است  که  بدلیل وجود خفقان و سرکوب در درون تشکیلات سازمان مجاهدین , اعضا و کادرهای مجاهدین  قادر به ابراز نظرو بیان حرفهای  واقعی خود نیستند واین افراد فقط زمانی که از مناسبات سازمان خارج و به « دنیای آزاد » می رسند نظرات واقعی خود را بیان می کنند و حرف های جدیدشان  کاملا متفاوت از چیزی است که در درون مجاهدین بیان کرده یا نوشته  بودند (دستخط ) !!
حال مصداقی در برابر این تناقض بزرگ گرفتار شده است که چگونه کسانی که سال ها در درون مجاهدین بوده  و سپس خارج شده  و به « دنیا ی آزاد» مورد نظر او آمده اند هنوز از مجاهدین خلق و مقاومت ایران و خط سرنگونی طلبانه آن حمایت و پشتیبانی می کنند ؟
مصداقی از زبان دمب خودش (صیاحی ) درباره وضع و حال او در درون مناسبات مجاهدین می نویسد :
وقتی با خودم خلوت می‌کردم و احساس و عواطف کورم را کنار می‌گذاشتم و با منطق به مسائل و آن‌چه می‌گذشت برخورد می‌کردم به یقین می‌رسیدم آن چه را که نوشتم پوشالی بیش نبود. تنها برای خودشیرینی و البته فرار از تیغ ( انتقاد )بود .
سپس درباره من (محمدخدابنده لویی) ادامه می دهد :
مجاهدین به خون او تشنه هستند(بودند) ...وصنار هم به او کمک نخواهند کرد(نکردند) ...
از او بخواهید جریان نشست خودش در «اشرف» را وجداناً و بدون کم و کاست تعریف کند. توضیح دهد که چه فحش‌ها و تحقیرهایی نصیب او شد. چه تهمت‌هایی به او زده شد و ... 
در ضمن او در «اشرف» که بود در یک اقدام اعتراضی علیه مجاهدین «اعتصاب غذا» هم کرده بود..
حتما محمد خدابنده‌لویی یادش هست. اگر ذره‌ای شرافت در وجودش باشد آن چه را که می‌گویم خودش بهتر و بیشتر تشریح می‌کند...
حالا سوال مردم ایران و حامیان مقاومت از این «رجاله ها»  این است  که  : جناب «سربازان گمنام امام»  چگونه کسی که  مجاهدین به «خونش تشنه بوده اند»  و در نشست های اشرف «فحش و تحقیر» نصیبش شده  و دراشرف « اعتصاب غذا» هم کرده است و در درون مجاهدین « معترض » و « منتقد» بوده , حالا که بیرون آمده  و به « دنیای آزاد» مورد نظر شما رسیده به « اورسوواز» رفت و آمد می کند  و هوادار دو آتشه مجاهدین خلق می باشد ؟همان مجاهدینی  که به او « صنار»  کمک مالی نکرده اند و او را « خائن » می دانسته اند؟!!  ولی در طرف دیگر جبهه , دمب جنابعالی که به اقرار خودتان برای مجاهدین  « خودشیرینی »  می کرده تبدیل به یک « مامور معذور نظام » شده است  ...؟
 در واقع این همان تناقض خفه کننده ای است که مصداقی و همپالکی هایش به آن دچار شده اند و خودشان را در معرض افشای هر چه بیشتر ماهیت کثیف شان می بینند  و مجبور به چنین واکنش های حقیرانه و رذیلانه ای شده اند  .
تا آنجا که به من و جنبه های شخصی آن برمی گردد هیچ نیاز و ضرورتی برای پاسخگویی به این « توبه نامه ها  » نمی بینم و آن را فاقد ارزش پاسخ دادن می دانم  ولی از آنجا که من و دوستانم صرفا  بهانه ای بیش نیستیم  وهدف این « سربازگمنام امام »  مخدوش کردن چهره « مقاومت » و رهبر پاکباز  آن آقای مسعود رجوی می باشد, لازم دیدم بعنوان یک « شاهد » که به مدت نزدیک به سیزده سال در مناسبات سازمان مجاهدین خلق ودر کادر « ارتش آزادیبخش ملی ایران » بوده است  نکاتی را بیان کنم . ولی قبل از آن اجازه بدهید چند ماجرا  برای روشن شدن موضوع تعریف کنم :
1 ـ  برادر کوچکتری داشتم به نام «محمود» که در سال 1369  بهمراه غلامرضا پوراقبالی (پسرعمه ام ) و ده ها نفر از هواداران سازمان مجاهدین خلق دستگیر و در جریان یک کشتار بی رحمانه در زندان کمیته مشترک ( وزارت اطلاعات) اعدام شد . خبر اعدام محمود و پسرعمه ام و بقیه یاران مجاهدش  توسط یک زندانی با سابقه هوادار مجاهدین  بنام محمد سلامی از زندان اوین به من داده شد . محمد سلامی تآکید کرد همه آنها در پائیز سال 1369  در یک کشتار دسته جمعی توسط  « هیئت مرگ » در همان کمیته مشترک اعدام شده اند . خود محمد  در سال 1371 در زندان اوین به شهادت رسید .
 محمود که قبل از آن یکبار دیگر در سال 1365 دستگیر شده بود همواره  در واکنش به کسانی که به مبارزه با رژیم خمینی پشت کرده و به ضدیت با  هرگونه مقاومت و مبارزه با رژیم  رو آورده بودند, مثل معروفی را تکرار می کرد که بیان کننده حال و روز مصداقی و بقیه همپالکی هایش می باشد :
« هر که گریزد  زخرابات شام ,  بارکش غول بیابان شود » .
این روزها هر بار به  وضعیت تأسفبار امثال مصداقی نگاه می کنم به یاد برادرم محمود و مثلی که بصورت شعار بیان می کرد, می افتم  و اینکه چگونه مصداقی و همپالکی هایش  به  بارکش غول وحشی وزرات اطلاعات تبدیل شده اند .
مطلب حاضر را بمناسبت گرامیداشت یاد وخاطره  محمود و غلامرضا و بقیه یاران پاکبازشان « بارکش غول بیابان » نامگذاری کرده ام  .
2 ـ  در بهمن ماه سال 1372  وقتی مجددا  دستگیر وبه « کمیته مشترک » یعنی شکنجه گاه وزارت اطلاعات منتقل شدم  در جریان بازجویی ها شاهد مطرح شدن دو موضوع  خاص بودم : یکی اینکه بازجوی اطلاعات به طور مرتب به من یاددآوری می کرد : « ما نمی گوییم حکومت خوبی هستیم ولی مطمئن باش مسعود رجوی از ما بدتر است » و دیگر آنکه  « هیچ بدی نرفته که بدتر از آن جایش را نگرفته باشد » .
از آنجا که تجربه بازجویی و بازجوها را داشتم  بیان این حرفها را  جدی نمی گرفتم  زیرا در شعبه های شکنجه,  بازجوها آزاد بودند هر حرفی را در جهت اهدافشان برزبان بیآورند . اما پس از پایان بازجویی وقتی به  دادستانی « انقلاب » تحویل داده شدم و در« دادگاه انقلاب » حاضر شدم «حاکم شرع»  در جریان محاکمه ام گفت :
«من نمی گویم نظام جمهوری اسلامی  و ما « صل علی » هستیم  ولی بدان که مسعودرجوی خیلی بدتر از ماست !»
وقتی این جمله را  از زبان « حاکم شرع»ی  که صدها جوان مجاهد و مبارز را به قتل رسانده بود می شنیدم  برای خیلی تعجب آور بود . البته مدتی بعد در سلول های انفرادی  اوین  وقتی این برخوردها را با خودم مرور می کردم , با تفکر و تمرکز بر روی این نمونه ها  حقایقی برای من محرز شد :
الف  ـ  در سال های اول دهه شصت وقتی در شعبه های بازجویی و محکمه های اوین در مقابل بازجوها و حکام شرع قرارمی گرفتیم آنها خودشان را « دولت امام زمان » و « نماینده خدا بر روی زمین » می نامیدند و ما را «منافق » و به ضدیت با « خدا » و « اسلام» و « انقلاب» متهم می کردند . سوال جالب توجه این بود که  : حال چه وضعی برای آخوندها و شکنجه گرها  پیش آمده  که در مقابل زندانی سیاسی هوادار مجاهدین اعتراف می کردند که از عرش «ملکوت »خمینی ساخته  به چاه « بد » و « صل علی نیستیم » سقوط کرده اند ؟
ب  ـ  نتیجه گیری من از این نمونه ها  دو چیزبود : رژیم  بعد از مرگ خمینی  در «تعادل قوا » ی  پایین تری نسبت به دهه شصت قرار دارد و دیگر اینکه : یک «خط و رهنمود» عمومی رژیم و وزارت اطلاعات وجود دارد تا با « بدتر» نشان دادن اپوزیسیون اصلی خود ( سازمان مجاهدین و مسعود رجوی) مردم ایران و جوان های پرشور را قانع کنند که به  رژیم فاشیست مذهبی حاکم بر ایران تن بدهند و در مقابل آن تمکین کنند چون «آلترناتیو» رژیم « بدتر »  از خودش می باشد.
3 ـ در جریان بازجویی در « کمیته » مشترک , یک روز بازجو درباره وضعیت کنونی برادرم محمود سوال کرد . در پاسخ به او گفتم : محمود  سال شصت و نه  بهمراه پسرعمه ام دستگیرشده و در همین کمیته  اعدام شده است . بازجو پرسید : این اطلاعات را از کجا آورده ای ؟ چون پیش از آن  اعدام محمد سلامی را در سال 1371 شنیده بودم  و طرح منبع خبر دیگر باراطلاعاتی نداشت گفتم همسلول برادرم محمد سلامی خودش از نزدیک شاهد این موضوع بوده است و سپس به بازجو گفتم : چرا دستگیری و اعدام برادرم و همینطور محل دفن او را اطلاع نمی دهید تا حداقل مادر و اعضای خانواده ام بتوانند بر سر قبر او بروند ؟ بازجو که انتظار چنین واکنشی را از طرف من نداشت  گفت : من چیزی در این رابطه نمی دانم ولی می روم و می پرسم و نتیجه را به تو می گویم . روز بعد  بازجو به من گفت :   من به آرشیو « وزارتخانه »  مراجعه کردم هیچ پرونده ای درباره  برادر و پسرعمه ات دربایگانی ما وجود ندارد . ما نه آنها را دستگیر کرده ایم و نه اعدام کرده ایم . این حرف ها  شایعات منافقین است . برادر و پسرعمه ات در جریان تصفیه های درونی منافقین کشته شده اند و به ما هیچ ربطی ندارد . من به او اعتراض کردم و گفتم که  محمد سلامی از نزدیک با برادرم در همین کمیته مشترک بوده است . بازجو از سماجت من عصبانی شد و از کوره در رفت و با لحن تهدید آمیزی گفت :  همین که گفتم . برادرو پسرعمه را ما نکشتیم و خود منافقین کشته اند و دیگر این حرف را تکرار نکن وگرنه معلوم می شود خودت هم در شایعه پراکنی منافقین علیه نظام دست داری .
از آن پس هرگاه از زبان  رژیم و همیارانش می شنوم  که مجاهدین اعضایشان را می کشند و زندانی و  شکنجه  می کنند , ناخوآگاه حرف های بازجوی وزارت اطلاعات در گوشم می پیچد , این موضوع البته « مسبوق به سابقه » بود و پیش از آن خمینی بارها در مقابل اعتراض نیروهای سیاسی بخاطر وجود شکنجه در زندان ها و کمیته ها , گفته بود : اینها خودشان خودشان را شکنجه می کنند ... و خرمن کشاورزان را به آتش می کشند ...
چندی پیش مصداقی(صیاحی ) , مدعی شده بود مجاهدشهید علیرضا طاهر لو که در جریان حمله جنایت کارانه  نیروهای مالکی در نوزده فروردین (1390)به شهادت رسید , در درون مجاهدین زندانی و شکنجه شده است . الحق و الانصاف  باید گفت : درس دجالیت  و رذالت را  از امام رذالت پیشگان خیلی خوب فراگرفته است . این فقط از کسانی که از جنس خمینی و پاسدارانش هستند امکان پذیر است که یک زندانی سیاسی هوادار مجاهدین را که ده سال در زندان ها و شکنجه گاه های رژیم بوده  و در ارتش آزادیبخش یک مجاهد مسئول و پرانرژی بوده و بعد از هجده سال مبارزه سرفرازانه بدست عوامل رژیم به شهادت رسیده بعنوان  «زندانی مجاهدین» و «شکنجه شده توسط مجاهدین » مطرح کنند .
 من علیرضا طاهرلو را از زندان  و سپس در بیرون زندان می شناختم و رابطه دوستانه ای با او داشتم . علیرضا  شخصی بسیار خوش قلب و مهربان و یکی از صادق ترین  زندانیان سیاسی بود . از روز اول که به ارتش آزادیبخش پیوستم بطور مرتب  با او در تماس و گفتگو بودم و از سال هفتاد و هفت  شمسی با هم در یک قرارگاه بودیم  و تا سال هشتاد و هشت بدلایل تشکیلاتی هر هفته همدیگر را می دیدیم . علیرضا  مجاهدی وارسته و عاشق بود . بطور خاص به خانم مریم رجوی و آقای مسعود رجوی عشقی عمیق داشت .